من خودم یه حداقل هایی برای خودم تعیین کردم. که راستیتش هنوز بعضیاش مونده اصلی ترینش که همون کاره. بحث کم روییم رو هم باید برطرف کنم. خیلی سعی کردم با چیزهای دیگه ذهنم رو دور کنم تو این یه هفته چون هنوزم فکر نمیکنم کاملا آماده ام. ولی یه چیزی که هست اینه که مادرم بارها گفته دنبال عروس میگرده. حالا اینجا نمیدونم به خودش بگم که چون چیز زیادی راجع به طرف نمیدونم سخته. جدی نمیگیرن منو
یا اینکه از راه دختر داییم وارد بشم ببینم اصن چجور دختریه آیا واقعا به هم میخوریم. سطحشون بالاتر نیست خونوادشون چطوره. واقعا فکر نمیکردم یه روزی تو این سن اینقد به یه نفر فکر کنم که حتی چیزایی که درس و زندگی رو از یادم میبرد نتونه اونو از ذهنم پاک کنه