سلام







فرزانه جان ممنونم از انرژی مثبتی که بهم دادی.
اگه چیزی ننوشتم برای این بود که می خواستم از ثبات حال خودم مطمئن بشم. برات آرزوی موفقیت دارم و پیگیرت هستم.





من در این مدت کتاب از حال بد به حال خوب رو شروع کردم به خوندن و انجام تمریناتش. البته که زوده بخوام در موردش نتیجه ای اعلام کنم.
سعی کردم مصرف سردیجات و سودازاها رو کم کنم.
توقعم از همسرم و نسبت به گذشته خیلی کمتر کردم و دارم تلاش می کنم دست از مهرطلبی بردارم.
با بچه هام بازی می کنم و می خندم و به همسرم در مورد ناراحتیم دیگه چیزی نمی گم.





اما احساس یک انسان سوگوار رو دارم در خلوت خودم. یک سوگوار تنها... خیلی خوب بود اگر می تونستم فقط به یه مشاور مراجعه کنم تا دست کم ازش همدردی بگیرم و درد دل بگم اما می دونم که همسرم دوست داره قضیه رو تموم شده بدونیم.
همسرم رو دوست دارم و می بینم که تمام سعی خودش رو برای راضی کردن من انجام می ده و با روش های مردانه در تلاش هستش تا نظر مساعد من رو جلب کنه و بهم آرامش بده.
دارم سعی می کنم خاطراتم رو مرور نکنم اما گاهی با تلنگری مثلا از طریق تلویزیون یا دنیای مجازی حالم بد می شه. فکر می کنم از این دوران گذر گریزی نیست. اما به تنهایی و در کنار فردی که آدم رو به شیوه خودش همراهی می کنه بار غم رو به دوش کشیدن سخته.




یه مسئله ای هم که احتمال می دم به وضعیتم مربوط باشه اینه که من علی رغم این که معمولا آدم ریزه خواری نبودم الان همش فکر می کنم احتیاج دارم یه چیزی بخورم حتی با وجود این که گرسنه نباشم.