سللم عزيزم، ممنون از همدرديت
راستش نه، اصلا وفتاراش بهتر نشده، همچنان همون اداها و وابستگى هاى شوهرم بهش وجود داره، و كار من اينه كه صب تا شب بشبنم رابطه اينارو كنكاش كنم، فك كنم الان شوهرم رفت پيشش ، الان بردش فلانجا، اين حرف باز حرف مامانشه، الانه ك باز واسه مامانش عذاب وجدان بگيره،
مثلا من عاشق مسافرتم و متاسفانه بيزار از مادرشوهرم، واسه هر بيرون رفتن معمولى كلى استرس ميگيرم و نقشه ميكشم و خودمو داغرن نيكنم ك چكار كنم ايشون نياد با ما، باورتون ميشه براى هر برنامه اى ك داريم يه هفته داغون ميشم قبلش؟! هرچقد بخودم ميگك ولش كن، ااروم باش، اصن نبينش، اگه م اومد تو اروم باش،
نميتونم.
يا اينكه خواهرشوهزم قواره منتقل شه ي شهر ديگ امسال، صب تا شب كار من شده تصور روزايى ك دخترش نيست و بار تنهايى ش روى دوش شوهر من صد برابر شده، كيشينم غصه ميخورم و حال خودمو بد ميكينم

يا وقتايى ك خونشون دعوتيم، تا چن روز ميشينم ب حرفاش فك ميكنم، به اينكه فلانجا شوهرم چقد بهش توجه كرد، با هزززار تا فكر.
ي لحظه مغزم ساكت نميشه، حالا شايد پنجاه درصد اين چيزا ك براش حرص ميخوزم اصن اتفاق نيوفته، ولى مغزم دستور ميده از نقشه ها و فكراى تو بود ك اتافق نيوفتاده، اگ ولش كنى بدترين چيزا انفاق ميوفته

خسلى دارم ب خودم فشار ميارم، خيلى
اون داره راهشو ميره و نتيجه شو ميگيره و پسره ش تو مشتش، ممم خودمو داغون كردم ب خاطر اتافاقات بى ارزش