سلام
ممنونم از پاسخ شما
آقایcry من تا به حال مشاوره های زیادی رفتم یکی از مثالهاش همون وسواسم بود که مشاور نتونست کاری واسم کنه و البته بعد از خدا به کمک یه کتاب تونستم تا حدی مشکلمو حل کنم
وقتی یه نگاهی به خودم میکنم و یه نگاهی به بعضی از هم سن و سالای خودم یا حتی کوچکتر از خودم میبینم شاید خیلی از مشکلات منو مثل کم رویی یا همین وسواس رو نداشتن و انرژیشون رو صرف کارای مهم تری کردن اما به دلیل مشکلات شخصیتی خودم وقت و انرژی واسم نمیمونه که صرف کارای مهم تری بکنم به عنوان مثال من مدتی در یک اداره مشغول به کار شدم به طور ازمایشی اما اون قدر اعتماد به نفسم کم بود که نتونستم دووم بیارم و اومدم بیرون یه چیزی از درون بهم میگه تو از عهده ی این کار برنمیای
مدتی بود خواستم بر این حسم غله کنم (البته فقط حس ترس خودم نیست پدرم هم منو دست کم میگیره) و تصمیم گرفتم کمی مستقل باشم رفتم و گواهینامه مو گرفتم و با اصرار از پدرم خواستم با ماشینش یه کم رانندگی کنم دفعه اول و دوم به خوبی تموم شد و من احساس اعتماد به نفسی که اون لحظه داشتم قابل وصف نبود اما دفعه ی سوم یه تصادف جزیی منو ترسوند و دیگه پشت ماشین ننشستم البته پدرم خسارت جزیی که پیش اومده بود رو برای داییم و این و اون تعریف میکرد منم به غرورم بر خورد و گفتم اگه ماشین خودم بود کسی دیگه به خودش اجازه نمیداد حرفی بزنه
همیشه خلأیی که از کمبود عزت نفس و اعتماد به نفس داشتم منو به شدت آزار داده اما دیگه نمیخوام به این وضعیت ادامه بدم طبق راهنمایی های دوستان در جهت خود شناسی کتابی 400صفحه ای در طول یک هفته تمام کردم و با نکته برداری هدف هایی را برای خودم مشخص کردم اما هنوزم انرژی کافی ندارم و انگیزه ی لازم رو پیدا نکردم
من در زمینه ای مشغول پژوهش و تحقیق هستم که زمان تحویلش تقریبا در حال اتمامه و من هنوز موفق به اتمامش نشدم چون در پس ذهنم این موضوع هست که اگه تو این راه قدم بزاری باید راهی برای ترس از ارایه کردن پیدا کنی وگرنه راه به جایی نخواهی داشت
این دغدغه های ذهنی منو به اومدن یک خواستگار جدید و بررسی اون اضافه کنید البته خانواده ی من از این دغدغه های فکری من اطلاع ندارن و شاید به نظرشون خیلی کم اهمیت باشه
خیلی ذهنم آشفته است , به قول نویسنده ی کتاب پنجره ی اعتقادی من خیلی جای تغییر و اصلاحات داره
خادم رضا ی عزیزم درست میگید انگار یه ذره بین برداشتم و دارم نکات منفی خودم رو فقط میبینم اما قسمت بدتر ماجرا اینه که وقتی وارد فاز اشنایی با کسی میشم اشتباهات و نکات منفی اون بنده ی خدا بیشتر برام بولد میشه








علاقه مندی ها (Bookmarks)