نقل قول نوشته اصلی توسط Mvaz نمایش پست ها
سلام وقت شما به خیر


تاپیک های گذشته شما رو که بخونیم، متوجه میشویم که همه آنها در پاراگراف اول و کلیت با هم مشترک هستند.

محور همه تاپیک ها دوری 14 روزه همسرتون هست. اینکه در این سالها همچنان دغدغه اصلی تون محسوب میشه، نشون از اون داره که هنوز این موضوع را نپذیرفتین.

به نظر میرسه قدم اول همین موضوع باشه که واقعا این مسئله رو بپذیرین و سپس برای بهبود شرایط ( دقت کنید بهبود شرایط نه تغییر شرایط) قدم بگذارید.




مولفه بعدی که از تاپیک های شما بسیار خودنمایی می کنه، عنصری به نام بی اعتمادی است. که این موضوع باید حل بشه و شما هر دو بهم اعتماد کنید.

مثال: یک بچه زمانی که برای به تنهایی اولین بار بخواهد از خیابان رد شود، خانواده اش دورادور چکش میکنند و اگر با حالت سربه هوا رد شود، قطعا به این زودی ها بهش اعتماد نمی کنند ولی اگر در همون فرصت اول با دقت و مبتنی بر درست ها، از خیابان رد شود، پدر مادر نم نم به آن بچه اعتماد می کنند و اون بچه بعد از مدتی می تونه به تنهایی از خیابان رد شود.


ریشه بی اعتمادی رو پیدا کنید و سعی کنید در یک فرآیند بلند مدت این بی اعتمادی را به صبوری رفع کنید.



مولفه بعدی که به نظر میرسه فقط یکجا شما عنوان کردید شوهر من به اون سیاهی هم که مادرم فکر میکنه نیست. هر فردی دارای خصوصات مثبتی هم هست، ولی خصوصیات مثبت ایشان حداقل اینجا مطرح نشده، و اگر این مطرح نشدن، نشان از غافل ماندن شما نسبت به اون خصوصیات باشه و بیشتر تمرکزتون سمت منفی ها باشه، باعث دوری شما از همسرتون میشه.




مولفه بعدی نگاه کردن از دریچه عینک همسرتون به زندگی هست. وقتی از طرف ایشون نگاه کنید، دغدغه هایی رو می بنید که به این سادگی ها هم نیست،


چند وقت پیش یه متنی که یادم نیست کدوم کاربر فرستاده بود منو جذب کرد، " خوشبختی، یک هنر است" یعنی اینکه شما باید هنرمندانه این زندگی رو بسازید، نقاط ضعف رو بهبود بدین، نابسامانی ها رو نگذارید بزرگ بشه و کوچک نگاهش دارید، شرایط بد رو هم که حتی قابل تغییر نیست ازش به نیکی یاد کنید، مشکلات زندگی رو نمک زندگی بدونید.
مثال: زوجی که مجبورند زیاد سفر کنند، قبول می کنند که زندگی آنه وابسته به سقف خانه نیست، مهم با هم بودن و از همه مهمتر برای هم بودن هست، لذا در سفر، در اتوبوس، در قطار هم زندگی می کنند و خوشبخت هستن.
و .....


پس زندگی شما دو وجه داره، شما و همسرتون. شما وجه خودتون رو درست کنید، در یک فرآیند بلند مدت همسرتون هم به سمت بهبودی با درایت شما و با هدف یک زندگی همگرا پیش خواهد آمد.
یکم مهارت زنونه نیاز دارید، باید یاد بگیرید، زنان یکسری سیاست ها دارند که مخصوص خودشونه،
نکته مهم هم اینه که نگذارید دیگران در زندگی تون دخالت کنند، مشکلات زندگی شما رو نباید پدرتون حل کنه، چون به بی اعتمادی بیشتر دامن میزنه
سلام خدمت شما
ممنون که اینهمه باحوصله وقت گذاشتید
من تمام نظرات شمارو قبول دارم . اول از خودم بگم که تو من به مرحله پذیرش رسیدم اما به عنوان یک زن فشار بسیاری روم هست و این فشارها در بعضی موارد از توان من خارجع. حتی بهای ان رو پرداختم بخاطر اینکه ایشون به زحمت مضاعف نیفته تحصیلاتم رو گذاشتم کنار قید کار رو زدم خونمون همونجایی که ایشون راحته و حس خوب داره و من از تمام افراد خانواده و فامیل و دوستام دورم استرسهای زیادی بابت بچه و تنهایی بزرگ کردنش رو دوشمه فشار خانوادم و زحمتاشون و.... در این بین نیاز به حمایت و انرژی از طرف همسر دارم . علاوه بر اینکه این حمایت روحی و روانی نیست واقعا نمیفهمم اینهمه قدر ناشناسی و طلبکاریش از خانواده من رو .. توجیهی براش پیدا نمیکنم .
از منظر همسرم فکر میکنه چون کار سختی داره بقیه موظف ان ازش ستایش کنن . خب کار ایشون چرا باید در روابط و رفتارهاش اثر منفی بذاره . ؟
چرا باید نسبت به یک بزرگتر که لطف بسیار داره اینقدر باید مغرورانه و سرد باشه
بارها به من گفته هرکاری که خانوادت میکنن برای دخترشون و نوه اشون هست این یعنی خودش رو از ما جدا میکنه یا لزومی نمیبینه تشکر کنه
.
.
واقعا یه زن چقدر مگه تحمل داره مگه تا کحا میشه صبوری کرد . به من بگید دیگه چقدر باید مایه بذارم و همراهی کنم
از ویژگیهای مثبت ایشون میتونم منظم بودن حساس بودن در مسایل بهداشتی و درمانی ما بدونم ولی از نظر اخلاقی و حمایتهای روحی روانی واقعا تنهام
مشکلاتم رو میبینه و بارها بهش گفتم اما به من میگه اشتباه میکنی
باهاتون موافقم که مهارت زنانه نیاز دارم
راستش رو بخواید به مرور افسرده و بی انرژی شدم
انگیزه هام رو از دست دادم
کلافه ام
خودش میدونه چکار کنه من روبه راه میشم اما نمیکنه
ممنونم که در مورد اینکه پدرم باهاش صحبت کنه یا نه نظر دادید