سحربهاری عزیز
خیلی ممنونم ازت. دارم کم کم این روال طبیعی رو می پذیرم. نمیخوام خودم رو گول بزنم. واقعا عروس جدید دلنشین و خوبه و چون تازه وارد هست یک احترام و برخورد متقابل دو طرفه ی خیلی قشنگی بین عروس جدید و خانواده همسرم هست که منو یاد اوایل ازدواجم میندازه.
در مورد رفتار گفتید ، اتفاقا خیلی سعی کردم مراقب رفتارم باشم. که نه تنها ناراحتیم رو در رفتار نشون ندم بلکه در عمل خوشحال هم باشم و از خریدها و کارهایی که برای عروس جدید کردند ابراز خوشحالی کنم. علتش این بود که دوست نداشتم شادی وصف ناپذیر اونها رو خراب کنم که هیچ دوست داشتم خودم رو شریک شادی هاشون کنم تا از این طریق حسن نیتم رو بهشون نشون بدم. از این نظر خداروشکر مشکلی ندارم. فقط مسأله درون خودم هست که میخوام اصلاحش کنم و فکر میکنم اگر حتی بعضی مواقع درونم ناراحت باشه( به هرعلتی) و اصلا از ظاهرم مشخص هم باشه نیازی نیست که به خاطرش پیش دیگران شرمنده یا ناراحت باشم .
میشل عزیزم
خیلی ممنون از توجهت و لطفی که به من داری، چندین بار متنت رو خوندم. امیدوارم شایسته اونچه برای من نوشتی باشم.
دیروز بعد ازظهر مراسم تموم شد و توی مسیر بازگشت به خونه ی خودمون بودیم ، همین طور که داشتیم برمی گشتیم خیلی فکر کردم ،انواع و اقسام فکرها اومد به سراغم ،غم،ناامیدی،مقایسه و دنبال راه حل بودم. اما بالاخره بعد کلی فکر کردن آروم شدم چون تونستم تا حدی برای سوال هام جواب پیدا کنم. انگار همین که از اونجا فاصله می گرفتیم من هم از افکاری که در اونجا داشتم ،فاصله می گرفتم . کم کم احساساتم مثبت تر شد ، تا اینکه احساس عشق پیدا کردم.
دیروز بعد مدت ها دوباره مثل قبل عاشق همسرم شدم،جوری که فکر میکردم اوایل عقدمون هست. جوری برام این احساس غیر منتظرانه بود که فکر میکنم فقط میتونه لطف خدا باشه. اونقدر عاشق همسرم شدم که حداقل میتونم بگم توی دوسال اخیر تجربه اش نکرده بودم. درست مثل اوایل عقدمون عاشقش شدم. اصلا فکر نمیکردم دوباره بشه اون احساس زیبا رو تجربه کرد. فکر می کردم اون احساس برای دوران عقد هست فقط. چقدر زندگی با عشق زیباست،چقدر باشکوهه.
امیدوارم این احساساتی که دارم تجربه میکنم به لطف خداوند ماندگار باشه.
البته با این وجود هم توقع ندارم احساسات منفی ام به یکباره از بین بره. اما همین احساس خوبی که الان دارم هم جای شکر داره برام.
اندکی صبر، سحر نزدیک است.
علاقه مندی ها (Bookmarks)