كاش دوستان كمك ميكردن تاپيك ادامه پيدا كنه و به نتيجه برسه!
واقعا ذهنم درگير مشكلمه و احساس ميكنم ارامشم داره از دست ميره.
دايما دارم با خودم تمرار ميكنم چرا شوهرم بايد هم خدارو بخواد هم خرما، چرا هم دلش ميخواد زن داشته باشه هم مثل ي مجرد با مادرش باشه؟ چرا مادرش نميخواد قبول كنه پسرش زندگى ديگه اى داره؟!
با همه وجود احساس ميكنم داره در حقم ظلم ميشه و من دفاعى ندارم.
در طاهر دارم به توصيه شما عمل ميكنم و اسمى از مادرش نميارم( مادرش مسافرت بود و برگشته، از شبى كه برگشته ديرتر مياز خونه همسرم)، قبلا اگه بود بحث ميكردم، اما الان اصلا به روى خودم نياوردم.
كلا تصميم گرفتم يك ماه هييييچ حرف و گلايه اى مربوط بهش نكنم، شايدم بى فايده س نميدونم. قبلا هم اينكارى كردم يادمه.
اما از درون خودم ب توجيه نياز دارم و دارم خودمو ميخورم
همزمان دارم كتاب"عشق هرگر كافى نيست" رو ميخوتم، فك ميكنم نصف حال بدم دست خودمه، بايد به خودم القا كنم زيادم بدبخت نيستم، تا باورم شه، اما نميدونم چرا مقاومت ميكنم








علاقه مندی ها (Bookmarks)