سلام.
ستاره خانم، تا حد زیادی میتونم درکتون کنم. چون من هم مشابه این رنج ها رو کشیده ام. شاید توی بعضی چیزاش شرایط سخت تری نسبت به شما هم داشتم چون ما تا آزمایش خون هم رفتیم. فامیل درجه یک بودیم و حتی اگه نمیخواستم خبرهاش به گوشم میرسید... توی بعضی چیزها هم مطمینا شرایط شما سخت تر بوده . اما به طور کلی میتونم درک کنم عمق دردی که حس میکنید زیاده. اما امیدوارم شما هم بتونید از این مرحله رد بشید و کم کم به ارامش برسید. چون واقعا امکان پذیر هست و میتونم بگم گذر از این مرحله گرچه سخته ولی بعد از گذر کردن ازش، واقعا خوشاینده و موفقیت بزرگیه.
اما باید خودتون هم بخواید که از این حالت خارج بشید. این مهم ترین مساله است.... خانوادتون، پزشکتون، مشاورتون، دوستانتون، فقط تا حدی میتونن کمکتون کنن. نقش اصلی برای برون رفت از این حالت با خودتونه.
حالا لطفا این رو جواب بدید که : آیا واقعا دوست دارید از این حالت خارج بشید؟ یا اینکه از چسبیدن به این حالت و اینکه به همه ثابت کنید که مورد ظلم واقع شده اید لدت هم میبرید؟
پاسختون به این سوال میتونه تکلیف ما رو هم معلوم کنه که بهتون با افتخار کمک کنیم و در کنار تلاش خودتون برای برون رفت با کمال میل در کنارتون باشیم، یا اینکه خودمون رو سر کار نذاریم و وقت الکی صرف نکنیم و بریم به کار و زندگی خودمون برسیم؟
خدا خودش اینا رو گفت؟؟؟
خب تمام اینهایی که گفتید نتیجه اش فقط یه چیزه. آسیب زدن به خودتون. میتونید تا ده سال دیگه هم به این مقایسه ها ادامه بدید و در جا بزنید و حتی پسرفت هم کنید و دیگران حتی اگر لاکپشتی هم گام به سوی موفقیت و پیشرفت داشته باشن، طی چند سال آینده فاصله زیادی از شما داشته باشند.
حالا باز تصمیم به اینکه میخواید اینجا بمونید یا خودتون رو دریابید و به خودتون توجه کنید ، با شماست و تمام مسوولیتهاش هم گردن خود شماست.
فرض کنید اینطور باشه. خب. حالا از این نتیجه چه سودی خواهید برد؟... هیچی. مگر اینکه از این تجربه برای آینده استفاده کنید.
ببینید. منم از این حرفا زیاد میزدم. میفهمم چی میگید. و خب همونقدر هم خوب میفهمم این حرفهایی که من یه زمانی میزدم و الان شما دارید میزنید، من میدونم و خود شما هم میدونید، که بر پایه ی هیچ واقعیت و منطقی نیست و فقط ابراز خشم و در انکار به سر بردنه.
دنیا رو اینقدر کوچیک نبین. خداتو اونقدر کوچک نکن که خودتو بی پشت و پناه کنی. خدا بهت قدرت داده فکر کنی بلند شی روی پاهای خودت وایسی. مطمین باش این قدرت رو بهت داده که از این شرایط بیای بیرون و زندگی نرمال خوبی داشته باشی. و این کمک کمی نیست.
خدایی که جهانی به این بزرگی رو خلق کرده، اخه مگه بی کار و عقده ایه که بیاد از چزوندن یکی مثل من و شمای نوعی که از یه غبار هم توی این خلقت کوچولوتریم کیف بخواد بکنه؟؟
این تصویرو نگاه:
این اندازه این کره زمین نسبت به بقیه سیاره های منظومه شمسیه.
https://www.yjc.ir/fa/news/5585833/%...B9%DA%A9%D8%B3
حالا اینو نگاه. این محل منظومه شمسی ما در کهکشان راه شیریه:
https://topdigit.ir/wp-content/uploa....12.2019-6.jpg
حالا دیگه بگذریم از اینکه این کهکشان راه شیری هم خودش یه نقطه است در برابر منظومه کهکشانیش و اون منظومه هم یه نقطه است در برابر کیهان.
حالابه نظرت اون آقا توی این خلقت عظیم خدا دقیقا چی حساب میشه که از خدایی به این بزرگی توقعت اونقدر کوچیکه؟
ببین، میدونم شاید این حرفام اذیتت کنه. ولی منم همه این جاهایی که تو الان درش هستی رو تجربه کردم. به خاطر همین واقعا دلم میسوزه که بخوای بیشتر از این خودت رو درگیر این حال بد کنی.
یعنی میخوای زندگیت همین بمونه؟
حرفای آقای mvaz رو خوندی؟ بهشون فکر کن. با دقت بخون.
زندگی و زمان منتظر کسی نمیمونه. "سهم تو از زندگی رشد کردن و پیشرفت خودته". فقط و فقط همین. نه چیز دیگه. برای این کار هم سرمایه های اولیه ی زیادی بهت داده شده. سرمایه ی تو سلامتیت، جوونیت، عمرت، چشمت، دست و پات، غذایی که میخوری، وقتت، آسمون، زمین، طبیعت، خونه، سواد، این همه امکانات و تکنولوژی، این همه زیبایی و هنر، خانواده ای که دوستت دارن، سرپناهت، دوستات و .....
این سرمایه ها رو مفت بهمون دادن که ازش استفاده کنیم و سهم رشدمون رو در این دنیا ببریم. این سرمایه ها همشون هم امانت هستن و جزو دارایی ما نیستند که بخوایم شاکی بشیم اگر پسش گرفتن. رشدمون بستگی به خودمون داره.
حالا تو به من بگو... سهم تو از دنیا اینه که بشینی غصه بخوری؟ آیا واقعا توانایی رشد و پیشرفت نداری؟ مطمین باش داری.
سه سال غصه خوردن برای یه آدمی که اندازه ی یه غبار هم توی این خلقت نیست بسه. تازه از سرش زیاد هم هست. :))
پاشو دختر خوب. بلند شو قدر سرمایه هاتو بدون و در حد توانت تلاش کن برای رشد خودت.
من خلی ناراحتم بابت اون چند سالی که مثل تو حرومش کردم برای اونی که رفته. ولی خوشحالم که یه جایی استپ دادم به اون حالتها.
الان واقعا به اینکه اون رفت وقتی فکر میکنم اصلا غصه نمیخورم. ولی به اینکه چند سال چقدر خودمو و خانوادمو اذیت کردم و به خودم و روان خانوادم آسیب زدم، ناراحتم میکنه. اینکه چقدر پدر و مادرم غصه منو خوردن. اینکه چند تا چروک از غصه من و نگرانی برای من نشوندم روی صورتشون.
اینکه به جای الان، میشد شش سال زودتر توی این تحصیلات باشم و شش سال خودمو هدر دادم ناراحتم میکنه. اینکه به جای غصه خوردن میشد از بچگی های خواهر زاده هام بیشتر کیف کنم حسرتم شده. اینکه به جای توی اتاق نشستن و گریه کردن میشد برم تو جمع خانوادم بشینم و با هم بگیم و بخندیم شده حسرتم.
ولی باز هم خدا رو شکر میکنم که با تمام این ها، همون یه ذره توانم رو هم جمع کردم و با کمک خانوادم، بچه های همدردی و ... تونستم از اون وضع بحرانی خارج بشم. هنوز هم اونجوری که دلم میخواد نشدم. ولی دارم تلاشم رو میکنم و همین کافیه.
این غم و غصه ها بی احترامی به خودته. تو ارزشت خیلی بیشتر از این غم و غصه هاست. قدر خودتو بدون. قدر و منزلت خودتو بدون و مطابق قدر و منزلتی که برای خودت قایلی رفتار کن.
من تضمین میکنم که اگر بخوای و تصمیم بگیری میتونی. میتونی اول خودتو از این وضع نجات بدی، بعد اروم آروم و کم کم رشد کنی، و اگر بخوای شاید یه زمانی بتونی نفعی هم برای دیگران داشته باشی.
یکم به این حرفا و حرفهای جناب mvaz و سحر فکر کن.
هر موقع آمادگی اینو پیدا کردی که راهکار بهت بدیم، سحر خیلی خوب میتونه پله پله کمکت کنه.









علاقه مندی ها (Bookmarks)