سلام فرزانه جان،
نمی رسم پست ها رو بخونم، شاید حرفام تکراری باشه.
از نظر من نکته ی کلیدی در این ماجرا اینه که بتونی اتصال بین کارهای خونه و مشارکت مالی در مخارج خونه رو قطع کنی.
اگر این ها رو دو مقوله ی جدا از هم در نظر بگیریم، پیچیدگی موضوع کمتر می شه و راحت تر می تونیم دیدگاه و رویکرد درست در هرکدوم از اونها رو پیدا کنیم.
من نمی خوام بصورت کلی این موضوعات رو بررسی کنم. چون چیزیکه در زندگی خودم فهمیدم اینه که هر انسان و هر زندگی ای ویژگی ها و شرایط خودش رو داره. شرایط ظریف و با جزئیات زیاد، که خیلی متاثر از روحیات و شخصیت همسران و خصوصا نحوه ارتباط عاطفیشون با همدیگه هست.
اما از اونجائیکه حس شما و رویکرد همسرت رو مشابه شرایط خودم می بینم، مسیری که خودم رفتم رو برات توضیح می دم. اگه اینکار بتونه یه ایده ای بهت بده هم کافیه، چون با شناختی که ازت دارم، ذهنت درست کار می کنه و خودت می تونی مسائلت رو به نحو احسن حل کنی. و می تونی از دلِ شرایط بد، چیزهای خوبی برای خودت استخراج کنی.
در مورد کارهای خونه:
من از فرهنگی هستم که به لحاظ منطقی، وظیفه ای برای خانم ها قائل نیست. نه در مورد کارهای خونه، و نه در مورد مشارکت مالی. تنها مسئولیت زن "مدیریت" هست. چه در مورد کارهای خونه، و چه در مورد کارهای خارج از خونه (با آورده ی مالی یا بدون آورده ی مالی).
در فرهنگ ما، مردها اغلب درکارهای خونه مشارکت دارن. یه سهمی رو بصورت مشخص، و یه سهمی رو بصورت شناور. حالا چه همسرشون شاغل باشه، چه نباشه. اونهایی هم که در این مورد تنبلی می کنن، اینو در جمع مطرح نمی کنن، چون وجهه ی خوبی براشون نداره.
از طرفی هم تحصیلات و هم کار، یک حسن قابل توجه برای خانم هاست و مردها به این توانایی ها افتخار می کنن. اما از نظر مالی وظیفه ای براشون مشخص نمی شه.
ولی قویا از خانم ها انتظار می ره همه چی رو به لحاظ معنایی خوب مدیریت کنن. و ستون خونوادشون باشن.
اینها به لحاظ اعتقادی هست. چیزی که در عمل رخ می ده اینه که یه ارتباط عاطفی خوب شکل می گیره. و در اون بستر، خانم ها از همه امکانات و تواناییشون برای خونوادشون مایه می گذارن. که این شامل کارهای خونه و درآمدشون می شه. یعنی خانم ها بیشتر از حد متوسط جامعه، از همه توان فیزیکی و مالی و عاطفیشون برای خونوادشون مایه می گذارن.
من، هم از این فرهنگ بودم، و هم بهش اعتقاد داشتم. بنابراین در دوره آشناییمون کاملا راجع به این مسائل صحبت کرده بودیم. و اون هم همین دیدگاه رو داشت...
این مقدمات رو گفتم که بدونی نگاهت و منطقت و احساست رو درک می کنم. من هم وقتی با رویکرد عملی همسرم مواجه شدم، همین حس تو، و همین استدلال های تو رو داشتم.
ولی بعد از چند ماه متوجه شدم این استدلال ها نه تنها مسئله رو حل نمی کنه، بلکه مشکلاتم رو افزایش می ده. حس کردم یه جای کارم اشتباهه. بنابراین همه ی منطقم در این مورد رو رها کردم و شروع کردم مستقلا موضوع رو بررسی کردم. مستقل از اینکه چی درسته و چی غلطه و راجع به چی حرف زده بودیم و غیره.
چند تا نگاه به من کمک کرد، اونها رو برات می نویسم.
1 - اولین اتفاقی که افتاد این بود که "قدرتِ" خودم رو حس کردم. یبار که توی آشپزخونه ایستاده بودم و احساس مظلومیت می کردم، به خودم نگاه کردم و دیدم من قدرت اینو دارم که هم به اهداف فردیم برسم و هم کارهای خونه رو انجام بدم. به میثم فکر کردم و دیدم انصافا اون این قدرت رو نداره. به خدا نگاه کردم و دیدم براش مهمه که از توانایی هام استفاده کنم. اون می خواست نه تنها از توانایی هام استفاده کنم، بلکه توانایی هام رو گسترش بدم. می خواست زندگی بهتری برای میثم رقم بزنم، نه اینکه اجازه بدم اون با دیدگاه های اشتباهش منو متوقف کنم.
2 - به مادر بزرگم فکر کردم. به زندگی ای که داشت، کارهایی که در طی یک روز انجام می داد. قبلا ذهنم درگیر میثم بود، از یه جایی به بعد، وقتی توی آشپزخونه بودم، ذهنم درگیر مادربزرگم بود.
به محلشون فکر می کردم. به مسیر طولانی خونشون تا بازار. و اینکه خیلی از روزها باید اون مسیر رو می رفت و با یه بار سنگین بر می گشت. چون یخچال نبوده و باید روزانه خرید می کردن.
به حموم عمومی.
به چراغ نفتی.
به قابلمه های مسی که سیم کشیدنشون چقدر سخت بود.
حتی به سالهای خیلی دورتر. به سالهای تبعیدشون به یه منطقه سردسیر که لوله کشی آب نداشته. روزهای زمستونی آبی که توش لباس می شسته، یخ می بسته. می گفت کهنه های پدرت رو می بردم بشورم، اول باید یخِ روی آب رو می شکستم. آب اونقدر سرد بود که بی اختیار دستی که (ببخشید) به کثیفیِ بچه آلوده بود رو می گذاشتم توی دهنم.....
به حسرتش از اینکه نذاشتن بره مدرسه.
همه چی رو توی ذهنم دوره می کردم. و دیدم اون زن از همه ی تواناییش استفاده می کرد. هرچند کمک مالی نمی کرد، اما همه ی دقیقه های یک روزش رو کار می کرد. پدر بزرگم هم همینطور. من چرا به جای اینکه خودم رو با اونها مقایسه کنم و حداقل در حد اونها از خودم انتظار داشته باشم، سطح مسئولیت هام رو با میثم مقایسه می کردم؟! چرا مبنای من این آدم شده بود؟ مگه آدم توی زندگی من قحط بود؟
3 - یه حرف الهی قمشه ای هم خیلی توی ذهنم نشست. داستان کسی رو می گفت که 40 تا غلام داشت. بعد گفت البته الان ما خیلی بیشتر از اینها خدمتکار داریم. غلام های اون مگه چیکار می کردن؟
نگاه کردم و دیدم اوووووه عجب پرنسسی هستم من. یکی آب رو برام میاره دم دستم. یکی برام گرمش می کنه. به یه اشاره ی دستم به اندازه ای که می خوام ترکیب می شن که ولرم باشه.
یکی لباسامو می شوره. یکی بادم می زنه خنک شم. یکی گرمم می کنه. یکی همه ی دنیا رو جلوی چشمام نمایش می ده. همه چی به یه اشاره ی دستم....
خیلی وقتا توی خونه می چرخیدم و همه چی رو دقیق نگاه می کردم. لباس شویی. یخچال. لوله کشی آب. گاز. سیم های برق. به کاغذی که روش می نوشتم.
به همه چی درست نگاه می کردم. و دیدم این دنیا به اندازه خیلی زیادی داره بهم خدمات ارائه می ده. این همه خدم و حشم، من دارم چیکار می کنم؟
به قول مادر بزرگم هفت نفر آینه به دست، خاتون کچل سرشو می بست....
4 - به اینکه می تونستم کار کنم فکر کردم. به اینکه واقعا این چیزیه که بخاطرش انتظار داشته باشم ازم قدردانی بشه؟ یا چیزیه که باید بخاطرش شکر گزار باشم؟
.........................................
اینها تقریبا چیزهایی بود که شرایط ذهنی من رو نسبت به این موضوع تغییر داد. دیگه وقتی میومدم خونه و مثلا ظرف می شستم، یا وقتی غذای فردا رو آماده می کردم، یه جور حس شادی و شعف داشتم. از قدرتم و از درست کار بودنم لذت می بردم.
در عمل هم،
متوجه شدم که می تونم از زاویه ی مسالمت آمیزتری به ماجرا نگاه کنم. یه سری کارها برای اون سخته. مثل ظرف شستن. از طرفی من می تونم توی یه سری کارها مشارکت نکنم، مثل خرید رفتن (قبلا دو نفری خرید می رفتیم) یا جارو کردن و کارهایی که انجامشون براش آسونه.
و اینکه: یه سری کارها هست که اگه اون نبود هم من انجام می دادم. مثل غذا درست کردن که یک نفر و دو نفرش فرقی نمی کنه. ولی خب اگه اون نبود، یه زمانی هم برای خرید کردن و بیرون بردن آشغالا و اینجور کارا صرف می شد. بنابراین در مجموع، هرچند یه سری کارها رو فقط من انجام می دم (مثل آشپزی و ظرف شستن و گردگیری و ...) ولی وجود اون نه تنها زمانی که من برای کارهای مربوط به "خونه ی خودم" می گذارم رو زیاد نکرده، بلکه کمترش هم کرده.
بعلاوه یه کارهایی هست که نفسِ اون کار داره برای من لذتبخش هست. یاد گرفتم که اینها رو دارم برای خودم انجام می دم. کارهایی مثل آشپزی کردن، غذا و میوه و شربت و ... دادن به همسرم و ... من از این کارها دریافتِ عاطفی دارم. همونطور که تو گفتی دلت نمیاد غذا درست نکنی. من حتی وقتی خیلی خیلی ازش ناراحت بودم، نشده که غذا درست نکنم. خیلی به ندرت پیش اومده که غذا نکشیدم، یا کشیدم گذاشتم روی اپن. اونم چند دقیقه بعدش رفتم بهش گفتم که ناهار یا شام حاضره. چون می دونم اگه نگم، نمی خوره. منظورم اینه که این حفاظت کردن یه چیزیه برای دلِ خودمون. نباید با مسائلِ دیگه قاطیش کنیم.
در مورد مسائل مالی هم یه حرفایی هست که بعدا میام برات بنویسم.









علاقه مندی ها (Bookmarks)