سلام.
فکر میکنم من درکت کنم...
حرف آقا سعید هم بد نبود. اصلا هم حرفی از اینکه باید دنیایی بدون خدا را بخواهید نزده اند بنده ی خدا.
یلدا جان...
گمان نمیکنم تو به وجود خدا شک داری.
بلکه میخواهی مطمئن باشی داری درست میری...میخوای مطمئن باشی اگه داری به خاطر خدا بعضی جاها رو دل خودت پا میذاری ، برای خدا ارزش داره و ضرر نمیکنی؟
آیا درست درک کرده ام؟
اگر اشتباه میکنم ببخش.
اما اگر همین چیزیه که من حس میکنم، میخوام یه چیزایی برات بگم.
یه روایتی هست...من دقیق ادم نیست...نقل به مضمون میکنم....میدونیم که سلمان فارسی و ابوذر هر دو از یاران واقعی حضرت محمد بوده اند و ایمان هر دو هم قوی بوده. اما یکبار حضرت محمد به یکی از صحابه(که دقیقا نمیدونم کدوم بوده...فکر کنم حضرت علی...)میگه:"اگر ابوذر و سلمان از شکل ایمان م به خدا خبر داشتند، همدیگر رو کافر میدونستند"
میدونی یلدا؟
به نظر من ایمان هر کسی هم مثل اثر انگشتش مختص به خودشه.
مهم وجود ارتباط قلبی و عملیه. اما به درست و غلطش فکر نکن.
اون داستان موسی و شبان رو یادته؟
دید موسی یک شبانی را به راهکو همی گفت ای خدا و ای الهتو کجایی تا شوم من چاکرتچارقت دوزم کنم شانه سرتای خدای من فدایت جان منجمله فرزندان و خان و مان منتو کجایی تا سرت شانه کنمچارقت را دوزم و بخیه زنمجامه ات شویم شپش هایت کشمشیر پیشت آورم ای محتشمور تو را بیماریی آید به پیشمن تو را غمخوار باشم همچو خویشدست ِ کت بوسم بمالم پای کتوقت خواب آید بروبم جای کتگر ببینم خانه ات را من دوامروغن و شیرت بیارم صبح و شامهم پنیر و نان های روغنینخمرها چغرات های نازنینسازم و آرم به پیشت صبح و شاماز من آوردن ز تو خوردن تمامای فدای تو همه بزهای منای به یادت هی هی و هی های منزین نمط بیهوده می گفت آن شبانگفت موسا با کی استت ای فلان ؟!گفت با آن کی که ما را آفریداین زمین و چرخ از او آمد پدیدگفت موسا های خیره سر شدی !خود مسلمان ناشده کافر شدیاین چه ژاژ است این چه کفر است و فشارپنبه ای اندر دهان خود فشارگند کفر تو جهان را گنده کردکفر تو دیبای دین را ژنده کردچارق و پا تابه لایق مر تو راستآفتابی را چنین ها کی رواست ؟!گر نبندی زین سخن تو حلق راآتشی آید بسوزد خلق راآتشی گر نامده است این دود چیستجان سیه گشته روان مردود چیست ؟!گر همی دانی که یزدان داور استژاز و گستاخی تو را چون باور است؟!دوستی بی خرد خود دشمنی استحق تعالی زین چنین خدمت غنی استبا که می گویی تو این با عم و خال ؟!جسم و حاجت در صفات ذوالجلال !؟شیر او نوشد که در نشو و نماستچارق او پوشد که او محتاج پاستور برای بنده است این گفتگویآن که حق گفت او من است و من خود اوآن که گفت انی مرضت لم تعدمن شدم رنجور و او تنها نشدآن که بی یسمع و بی یصبر شده استدر حق آن بنده این هم بیهده استبی ادب گفتن سخن با خاص حقدل بمیراند سیه دارد ورقگر تو مردی را بخوانی فاطمهگرچه یک جنس اند مرد و زن همهقصد خون تو کند تا ممکن استگر چه خوشخوی و حلیم و ساکن استفاطمه مدح است در حق زنانمرد را گویی بود زخم سناندست و پا در حق ما آسایش استدر حق پاکی حق آلایش استلم یلد لم یولد او را لایق استوالد و مولود را او خالق استهرچه جسم آمد ولادت وصف اوستهر چه مولود است او زین سوی جوستزانکه از کون و فساد است و مهینحادث است و محدثی خواهد یقینگفت : ای موسا دهانم دوختی !وز پشیمانی تو جانم سوختیجامه را بدرید و آهی کرد تفتسر نهاد اندر بیابان و برفت[]وحی آمد سوی موسی از خداـ بنده ی ما را زما کردی جدا ؟!تو برای وصل کردن آمدینی برای فصل کردن آمدیتا توانی پا منه اندر فراقابغض الشیاء عندی الطلاقهر کسی را سیرتی بنهاده ایمهر کسی را اصطلاحی داده ایمدر حق او مدح و در حق تو ذمدر حق او شهد و در حق تو سمدر حق او نور و در حق تو ناردر حق او ورد و در حق تو خاردر حق او نیک و در حق تو بددر حق او خوب و در حق تو ردما بری از پاک و ناپاکی همهاز گرانجانی و چالاکی همهمن نکردم خلق تا سودی کنمبلکه تا بر بندگان جودی کنمهندیان را اصطلاح هند مدحسندیان را اصطلاح سند مدحمن نگردم پاک از تسبیحشانپاک هم ایشان شوند و دُرفشانما برون را ننگریم و قال راما درون را بنگریم و حال راناضر قلبیم اگر خاشع بودگر چه گفت لفظ ناخاضع بودزانکه دل جوهر بود گفتن عرضپس طفیل آمد عرض جوهر غرضچند ازاین الفاظ و اضمار و مجازسوز خواهم سوز با سوز سازآتشی از عشق در خود برفروزسر به سر فکر و عبارت را بسوزموسیا آداب دانان دیگرندسوخته جان و روانان دیگرندعاشقا ن را هر زمان سوزید نی استبر ده ویران خراج و عشر نیستگر خطا گوید ورا خاطی مگوگر شود پر خون شهید آن را مشوخون شهیدان را از آب اولی تر استاین خطا از صد صواب اولی تراستدر درون کعبه رسم قبله نیستچه غم ار غواص را پا چیله نیستتو ز سرمستان قلاووزی مجوجامه چاکان را چه فرمایی رفو؟!ملت عشق از همه دین ها جداستعاشقان را ملت و مذهب خداستلعل را گر مهر نبود باک نیستعشق در دریای غم غمناک نیستبعد از آن در سر موسی حق نهفترازهایی کان نمی آید به گفتبر دل موسی سخن ها ریختنددیدن و گفتن به هم آمیختندچند بی خود گشت و چند آمد به خودچند پرّید از ازل سوی ابدبعد از این گر شرح گویم ابلهی استزان که شرح این ورای آگهی استور بگویم عقل ها را برکندور نویسم بس قلم ها بشکندور بگویم شرح های معتبرتا قیامت باشد آن بس مختصرلاجرم کوتاه کردم من زبانگر تو خواهی از درون خود بخوانچون که موسی این عتاب از حق شنیددر بیابان در پی چوپان دویدبر نشان پای آن سرگشته راندگرد از پره ی بیابان برفشاندگام پای مردم شوریده خودهم زگام دیگران پیدا بودیک قدم چون رخ ز بالا تا شکیبیک قدم چون پیل رفته بر اریبگاه چون موجی برافرازان علمگاه چون ماهی روانه بر شکمگاه بر خاکی نوشته حال خودهمچو رمالی که رملی برزندگاه حیران ایستاده گه دوانگاه غلطان همچو گوی از صور جانعاقبت دریافت او را و بدیدگفت مژده ده که دستوری رسیدهیچ آدابی و ترتیبی مجوهر چه می خواهد دل تنگت بگوکفر تو دین است و دینت نور جانایمنی وز تو جهانی در امانای معاف یفعل الله ما یشابی محابا رو زبان را برگشاگفت ای موسی از آن بگذشته امصد هزاران ساله زان سو رفته امتازیانه برزدی اسبم بگشتگنبدی کرد و ز گردون برگشتمحرم ناسوت ما لاهوت بادآفرین بر دست و بر بازوت باد
حال من اکنون برون از گفتن استآن چه می گویم نه احوال من استنقش می بینی که در آیینه ای استنقش توست آن نقش آن آیینه نیستزنگ انش[IMG]file:///C:/Users/NAVIDP%7E1/AppData/Local/Temp/msohtmlclip1/01/clip_image002.gif[/IMG]









علاقه مندی ها (Bookmarks)