سلام،
فقط از طریق فرستادن خواهرتون به محل کار ایشون موضوع را دنبال کنید . از اول هم باید این کار را میکردید. من تجربه اش را دارم اگه خواهرتون کمی دقت کنه هیچ مشکلی پیش نمیاد . زودتر اقدام کنید که فکرتون آزاد بشه.
تشکرشده 10 در 6 پست
سلام،
فقط از طریق فرستادن خواهرتون به محل کار ایشون موضوع را دنبال کنید . از اول هم باید این کار را میکردید. من تجربه اش را دارم اگه خواهرتون کمی دقت کنه هیچ مشکلی پیش نمیاد . زودتر اقدام کنید که فکرتون آزاد بشه.
earth (سه شنبه 06 اسفند 92), faghat-KHODA (سه شنبه 06 اسفند 92), reihane_b (چهارشنبه 07 اسفند 92), خوشبختی (چهارشنبه 07 اسفند 92)
تشکرشده 569 در 244 پست
سلام فقط خدا محترم
به نظرم غرور وترس بیجا شما باعث میشه نتونید تصمیم درستو بگیرید.
اگر جای شما (پسر)بودم خودمو به آبو آتش میزدم تا حسرتش واسم نمونه.
البته صبر شما زیاده.
- - - Updated - - -
درمورد تاپیکم هم خودم دوست دارم ادامه بدم وبه نتیجه برسم اما نیاز به یک هدایتگر قوی دارم که ...
البته فرشته مهربون به من لطف دارن وفکر کنم خواستن یه طوری دهن ذهن پر حرف منو ببندن واونهمه تاپیکو یه جا گذاشتن تا دیگه حرفی نزنم.
البته اثرات مثبت دانشگاه وکارهایی که جدیدا انجام میدم خوب بوده.
faghat-KHODA (چهارشنبه 07 اسفند 92), majid_k (سه شنبه 06 اسفند 92), reihane_b (چهارشنبه 07 اسفند 92), خوشبختی (چهارشنبه 07 اسفند 92)
تشکرشده 2,441 در 754 پست
سلام
من هم فکر میکنم بیشتر فکر پیشنهاد دوستی تو ذهنش القا کردین نه ازدواج...
برای اینکه این ذهنیت در ایشون اصلاح بشود و شما هم به قطعیت برسید بهتر است خواهرتون با ایشون مستقیم برن و صحبت کنن. هر راه دیگه ای منجر به رسیدن این تایپیک به صفحات 100 و بالاتر میشود و داستانی که به سادگی قابل مرتفع شدن است تبدیل به یک داستان پیچیده و بغرنج میشود.....
*به جادوی چشم تو شیدا شدم*
*ز خود گم شدم در تو پیدا شدم*
*من آن قطره بودم که با موج عشق*
*در آغوش مهر تو دریا شدم*
earth (دوشنبه 21 بهمن 92), faghat-KHODA (جمعه 25 بهمن 92), maryam240 (پنجشنبه 14 اسفند 93), rainy eyes (پنجشنبه 08 اسفند 92), sanjab (دوشنبه 21 بهمن 92), میشل (جمعه 25 بهمن 92), خوشبختی (دوشنبه 21 بهمن 92), شیدا. (دوشنبه 21 بهمن 92)
تشکرشده 440 در 186 پست
به نظر من وقتی ایشون گفته یه جورایی اره یعنی اره هست
یا اینکه هول شده و از دهنش پریده یا عصبانی بوده از چیزی و تمرکز نداشته شایدم حرف شما رو ببخشیدا جدی نگرفته و گذاشته رو حساب حرفای همینطوری!!!!
یه بار دیگه امتحان کنید
earth (دوشنبه 21 بهمن 92), rainy eyes (پنجشنبه 08 اسفند 92), خوشبختی (دوشنبه 21 بهمن 92)
تشکرشده 793 در 374 پست
سلام برادر عزیز.
به نظر منم با گفتن آره فکر کنم واقعا یکی تو زندگیش باشه. چون دخترا مثل پسرا نیستند که زود هل کنند مخصوصا تو این موارد.
البته بهتر بود قبل اینکه از خواهرت کمک بخوای خودت یه بار دیگه ازش دقیق مورد یجورایی آره رو میپرسیدی ولی خوب
چون احتمال اینکه دیگه به مغازه اتون نیان (اونم همیشه به منظور جواب نه نیست) از خواهرتون بخواین دعوتش کنند مغازه
شما که خلوتتره و همونجا باهاشون صحبت کنند.
earth (دوشنبه 21 بهمن 92), faghat-KHODA (جمعه 25 بهمن 92), فرهنگ 27 (دوشنبه 21 بهمن 92), خوشبختی (دوشنبه 21 بهمن 92)
تشکرشده 34 در 21 پست
سلام فقط خدای عزیز.نمیدونم چرا من یه جورایی فکر می کنم مفهوم حرفتون رو تونستید برسونید.اما به نظرم تو این زمینه نظر خانومها قابل استناد تره.بیاید و بگبد چیکار کردید؟
earth (چهارشنبه 23 بهمن 92), faghat-KHODA (جمعه 25 بهمن 92), خانوم مجرد (دوشنبه 21 بهمن 92)
تشکرشده 440 در 186 پست
والا من باشم حتما تو ذهنم این فکر میاد که اقای فقط خدا حتما یه منظور خاصی داشته. اینکه گفتم میذاره پای حرفای همین طوری منظورم کلی بود و وگفتم شاید همچین ادمایی که به حرف بعضیا زیاد اهمیت ندن پیدا بشه!
اینکه خواهرتونو بفرستین یا خودتون پیش قدم بشین بستگی به شخصیت اون خانوم داره که کدومو ترجیح میده
اما عاقلانه اینه که از یه جای دیگه امارشو دربیارین اگه مطمئن شدین بعد اقدام کنید
گفتین پرسیدین از همکاراش؟ خوب دوباره از همونا بپرسید البته یه جوری که تابلو نباشه
میشه مثلا خواهرتون به عنوان یه ناشناس ، نه خواهر شما، بره و بگه مثلا واسه برادرم اومدم اینجوری اگه کسی تو زندگیش باشه و جوابش منفی باشه هیچ وقت نمیفهمه برادر اون خانوم شما بودی
earth (چهارشنبه 23 بهمن 92), faghat-KHODA (جمعه 25 بهمن 92), rainy eyes (پنجشنبه 08 اسفند 92), خوشبختی (شنبه 26 بهمن 92)
تشکرشده 58 در 38 پست
1234567(دوشنبه 01 اردیبهشت 93)
تشکرشده 839 در 268 پست
با سلام خدمت همه دوستان.
از همه دوستای عزیزم تشکر و قدردانی می کنم که وقت گرانقدر خودتون رو برای تاپیک بنده گذاشتید و میذارید.پست تک تک شما دوستان رو با کمال افتخار بارها و بارها خوندم و میخونم تا بتونم بهترین تصمیم رو بگیرم.
موضوع رو به خواهرم گفتم.خودم واسه اولین بار رفتم داخل محل کارشون تا به خواهرم بگم که کدوم اتاق باید بره.خیلی متفاوت با جایی بود که فکرش رو می کردم.اونجا یه محیط صد در صد مردونست.ایشون با یه خانم دیگه تو انتهای همون سالن بزرگ تو یه اتاق کوچک حسابدار هستن.امکان اینکه خواهرم بره اونجا تقریبا صفره.در همون چند دقیقه ای که من اونجا بودم خیلی ها اومدن.اما خانمی نه اومد نه رفت.اگه خانمی بیاد همه زوم می کنن روش که یه زن اینجا چی میتونه بخواد.حالا نگهبان جای خودش.محیط داخلش جوری نیست که شما به راحتی به این خانم دسترسی داشته باشید.خواهر منم یه بچه یک ساله داره.نمیتونم بگم بیا دو ساعت اینجا بشین تا شاید بیاد محل کار من.ضمن اینکه بنده هم در محیط کار دارای محدودیت های خاص خودم هستم.
اما خودم چه کار کردم.خب، دو سه روز پیش داشتم فاکتوری رو جمع میزدم.بشدت غرق فاکتور شده بودم.فقط شنیدم یکی سلام کرد و منم بفرما زدم واسه داخل شدن.سرم رو که راست کردم دیدم دقیقا روبرومه.خیلی تمرین کرده بودم اگه دوباره فرصتی پیش اومد در خواستم رو کاملا واضح بیان کنم.اما یه جورایی انگار شوکه شده باشم .هول شدم.اصلا نمیدونم چی گفتم.فقط میدونم که بهشون گفتم " بابت دفعه قبل شرمنده.قصد مزاحمت نداشتم.چند که روز نیومدید من خیلی ناراحت بودم که برداشتتون از درخواستم اشتباه باشه.در حالیکه قصدم کاملا جدی بود ".
حالا اگه اینجور میگفتم خوب بود که.مردم و بریده بریده حرف زدم.اون بنده خدا هم فقط چند بار گفت خواهش می کنم.حالا بدترین جاش اینجاست که من تو این حدود یک دقیقه به جز نگاه اول دیگه نتونستم حتی بهشون نگاه کنم.تا عکس العملش رو بفهمم لا اقل.راستش علیرغم اینکه تمرین کرده بودم چی بگم انگار باور نداشتم که دوباره میان.
ممنون میشم به این چند تا سوالم پاسخ بدید :
1. این دوباره اومدنشون خوبه یا بد ؟؟؟
2. تحلیل شما از دوباره اومدن ایشون چیه ؟؟؟ (دقیقا یه مغازه دیگه عین ما در چند قدمی ما هست.پس لزوما ما تنها ارائه دهنده اون خدمات خاص تو اون محله نیستیم)
3. اگه دوباره اومدن باید چی کار کنم ؟؟؟
4. با اون جملانی که قرمزشون کردم بازم مفهوم دوستی رو القاء کردم ؟؟؟
نمیدونم باید چیکار کنم.دیگه بهشون چیزی نمی گم.اونجوری بنده خدا فکر می کنه قصد من مزاحمته.راستی یکی هست که میتونه شمارش رو برام بیاره.نمیدونم درسته اگه درخواستم رو در قالب اس ام اس بهشون بگم؟؟؟ مطمئنم اگه دوباره بیاد و موقعیت هم جور بشه همه چیز رو می گم به جز همونی که باید بگم!!!
مشتاقانه منتظر نظرات تک تک شما دوستان هستم.هر چی که باشه.
بخاطر متن طولانیم هم پوزش.
فقط خدا![]()
earth (شنبه 26 بهمن 92), rainy eyes (پنجشنبه 08 اسفند 92), میشل (جمعه 25 بهمن 92), خوشبختی (شنبه 26 بهمن 92), شیدا. (یکشنبه 27 بهمن 92)
تشکرشده 6,911 در 1,649 پست
سلام فقط خدای عزیز،
قبل از هرچیز لطفا یه نکته ای رو توضیح بدید.
وقتی ملاقات های شما تا این حد کوتاه و محدود هست، شما چطور از ایشون اونقدر شناخت پیدا کردید که این احساس رو بهش داشته باشید؟
شناختتون در چه حد هست؟ و احساستون در چه حد؟
احیانا زیادی در موردش خیال پردازی نکردید؟
سوال بعدی اینکه:
گرفتن شماره به چه صورت مقدوره؟ قراره بدون اطلاع ایشون باشه؟ اگه نه، اون فردی که شماره رو میگیره، چه توضیحی قراره به ایشون بده؟
در مورد رفتن خواهرتون، دلایلی که آوردید موجه نیستند... چه اهمیتی داره که دیگران چه فکری در مورد حضور یه زن در اون محل می کنن؟ فوقش اینه که میفهمن خانومی برای گرفتن اجازه خواستگاری اومده. یا هر فکری برای خودشون بکنن، چه اهمیتی داره؟
با وجود توضیحاتی که دادید، من هنوزم فکر می کنم بهتره خواهرتون برن، ازشون سوال کنن که مایلن با شما در این مورد آشنا بشن؟ اگه آره، به چه شکل؟
رابطه ی به این ارزشمندی حیف نیست با پرسش تو اس ام اس شروع بشه؟ چرا به شکل شایسته تری ازشون سوال نکنید؟ اقدام خواهرتون مطمئنا روش شکیل تر و زیباتریه و روی ذهنیت اون خانوم هم اثر بهتری میذاره.
در ضمن این همه احساسات به خرج ندید... چه خبره مگه؟
فراموش نکنید که شما اول راه شناخت ایستادید... پس زیاد سختش نکنید (به خواهرتون هم اینو تفهیم کنید و بعد هم به اون خانوم، که فقط قراره ببینید شرایطش فراهم هست که با هم آشنا بشید یا نه)
هر اتفاق بدی، یه اتفاق خوبه...
faghat-KHODA (جمعه 25 بهمن 92), maryam240 (پنجشنبه 14 اسفند 93), rainy eyes (پنجشنبه 08 اسفند 92), sanjab (جمعه 25 بهمن 92), فرهنگ 27 (جمعه 25 بهمن 92), کامران (دوشنبه 28 بهمن 92), خوشبختی (شنبه 26 بهمن 92), ستیلا (جمعه 25 بهمن 92), شیدا. (یکشنبه 27 بهمن 92)
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)