به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 16 , از مجموع 16
  1. #11
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 17 دی 94 [ 13:03]
    تاریخ عضویت
    1393-5-19
    نوشته ها
    68
    امتیاز
    1,480
    سطح
    21
    Points: 1,480, Level: 21
    Level completed: 80%, Points required for next Level: 20
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    18

    تشکرشده 214 در 65 پست

    Rep Power
    0
    Array
    من که نگفتم شما آرزوی مرگشو داری خدایی نکرده
    منظورم اینه که فک کردن به یه سری موارد بدتر،سازگاری با موارد بد رو آسون میکنه
    .
    .
    به هر حال اگه ناراحت شدی عذر میخوام.من منظور بدی نداشتم

  2. کاربر روبرو از پست مفید ققنوس تشکرکرده است .

    محبوبه شب (چهارشنبه 02 مهر 93)

  3. #12
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 01 تیر 95 [ 00:25]
    تاریخ عضویت
    1393-3-27
    نوشته ها
    16
    امتیاز
    1,646
    سطح
    23
    Points: 1,646, Level: 23
    Level completed: 46%, Points required for next Level: 54
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    15

    تشکرشده 16 در 9 پست

    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا. نمایش پست ها
    رابطه تون با اون آقا برای چی به هم خورد؟
    چون پدرت موافق بود؟

    راستش من نمی فهمم چی می گی؟


    مقصر چی؟
    دوستان کمکم کنین لطفا.واقعادارم کم میارم.پدرم تحت فشارگذاشتن منوتاازچیزی که بهش علاقه دارم دست بکشم.نمیدونم چرانمیخوان قبول کنن که منم آدمم وبزرگ شدم.بابامنم دوست دارم برم سراغ زندگی خودم.همش میخوادواسه آیندم خودش تص
    میم بگیره.هرکس وهرچیزیکه خودش خوب بدونه خوبه.الان بهم میگه که انصراف بدم ازدانشگاهم وبایدبرگردم پیش خودش.
    احساس بدبختی میکنم که باوجود27سال سن نمیتونم واسه خودم وزندگیم تصمیم بگیرم.


    شیدای عزیزرابطم بااون آقابهم نخورده.گفتم ناراحتیم ازبابام اینه که بخاطرچندتاخواب میگن پسرخوبیه.بااینکه ندیدنشون.کلااعتمادبنفسشون پایینه.
    قدراونچیزی که خودشون دارن رونمیدونن.

    دوستان آیادرمیون گذاشتن این مشکلاتم باپسری که قراره بیادتوی زندگیم اشتباهه؟
    ویرایش توسط محبوبه شب : چهارشنبه 02 مهر 93 در ساعت 17:33

  4. #13
    عضو پیشرو

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 07 خرداد 99 [ 14:53]
    تاریخ عضویت
    1391-12-22
    نوشته ها
    4,428
    امتیاز
    70,050
    سطح
    100
    Points: 70,050, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    OverdriveSocialTagger First ClassVeteran50000 Experience Points
    تشکرها
    14,753

    تشکرشده 14,732 در 3,979 پست

    حالت من
    Khonsard
    Rep Power
    792
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط محبوبه شب نمایش پست ها

    شیدای عزیزرابطم بااون آقابهم نخورده.گفتم ناراحتیم ازبابام اینه که بخاطرچندتاخواب میگن پسرخوبیه.
    بااینکه ندیدنشون.کلااعتمادبنفسشون پایینه.
    قدراونچیزی که خودشون دارن رونمیدونن.

    دوستان آیادرمیون گذاشتن این مشکلاتم باپسری که قراره بیادتوی زندگیم اشتباهه؟
    بیش از یکساله که با این آقا ارتباط داری و بررسیش کردی، حالا بابات می گه خوبه، می گی چرا گفته؟
    خب اگه بده خودت بهش بگو نیاد خواستگاری. این که دیگه ناراحتی نداره.
    اگه بده، چرا باهاش دوستی و می خوای مشکلات خانوادگیت را بهش بگی؟

    والا من اصلا معنی بهانه هایی که می گیری نمی فهمم.
    27 سالته. بچه نیستی که گیر دادی به بابای طفلکیت.


    دوستان کمکم کنین لطفا.واقعادارم کم میارم.پدرم تحت فشارگذاشتن منوتاازچیزی که بهش علاقه دارم دست بکشم.نمیدونم چرانمیخوان قبول کنن که منم آدمم وبزرگ شدم.بابامنم دوست دارم برم سراغ زندگی خودم.همش میخوادواسه آیندم خودش تصمیم بگیره.هرکس وهرچیزیکه خودش خوب بدونه خوبه.الان بهم میگه که انصراف بدم ازدانشگاهم وبایدبرگردم پیش خودش.
    مگه نمی گی واحدهام تمام شده و تزم مونده.
    یه موضوعی بردار که بشه از شهر خودت هم بنویسی.
    بنویس تمامش کن دیگه. غر زدن نداره.

    می گی من می خوام برم استانهای مختلف برای جمع آوری داده و بابام باید باهام بیاد!!!!

    یا موضوعت را عوض کن یا بابات را از این خدمت معاف کن.


    دوستان آیادرمیون گذاشتن این مشکلاتم باپسری که قراره بیادتوی زندگیم اشتباهه؟
    نه تنها الان، که حتی وقتی ازدواج کردید هم لزومی نداره مشکلات پدر و مادرت را به همسرت بگی.
    برای خودت دردسر درست نکن. خودت را هم تحقیر نکن. همیشه و جلوی همه به خانواده ات احترام بذار.

    - - - Updated - - -

    باانتظارات و خواسته های پدر سالمندم چه کنم؟

    اگر می خواهید برای صلح جهانی کاری انجام دهید به خانه خود بروید و به خانواده تان عشق بورزید .
    مادر ترزا

  5. #14
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    سه شنبه 25 دی 97 [ 00:50]
    تاریخ عضویت
    1393-6-05
    نوشته ها
    496
    امتیاز
    17,675
    سطح
    84
    Points: 17,675, Level: 84
    Level completed: 65%, Points required for next Level: 175
    Overall activity: 2.0%
    دستاوردها:
    SocialTagger First Class10000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    2,385

    تشکرشده 1,898 در 451 پست

    Rep Power
    133
    Array
    سلام . دختر خوب اکثر پدر و مادر ها به خاطر اینکه فرزندانشون رو بیش از اندازه دوست دارن و نگرانی هایی بابت آینده و سرنوشتشون دارن، میترسند از اینکه ریسک کنند و فرزندشون رو مستقل کنند، چون هرچقدر هم ماها بزرگ شده باشیم، از نظر اونها بچه ایم و بی تجربه!

    این خیلی خوبه که پدرتون رو میشناسید و میدونید هرچقدر بهش غرور بدین یا به عبارتی هرچقدر بیشتر باعث افتخارش باشید، بیشتر خوشش میاد. این نشون میده راهی هست که شما میتونید از اون در وارد بشید و خواسته های خودتون رو بهشون منتقل کنید. یعنی به عبارتی جلوه بدین که تلاش شما و تصمیمات شما در راستای سربلند کردن پدرتون هست. چنین افرادی معمولا تایید میخوان. دوست دارن باهاشون سر کوچکترین چیز مشورت بشه. این حس خوب رو ازشون دریغ نکن. تایید بده، مشورت کن ولی مکالمه رو به سمت هدف مورد نظر هدایت کن.
    نمیدونم تونستم منظورمو منتقل کنم یا خیر.
    بگو من قول میدم توی این مورد (هر موردی که هست) سر بلندتون کنم، چیزی جز این نمیخوام، من دختر مرد جسوری مثل شما هستم.... و ...

    پدر من بسیار مورد احترام اطرافیان هستند. جرات نداریم مقابلشون لباس غیر رسمی بپوشیم یا اگر دور هم باشیم یک ثانیه دیر برسیم سر سفره، مشورت نمیگیرن که با مخالفت ما مواجه بشن. اگر امر کنند فردا باید با فلانی ازدواج کنی، باید بگم چشم.
    یه عمره به همین روش سرشون شیره میمالم.
    هر چی بگن، بلند و محکم میگم چشم... خلاف میلمه، ولی القا میکنم که هرچی ایشون بگن صحیح هست و بعد :
    - خرسندی دو پیمانه
    - تمجید هوش و ذکاوت به مقدار لازم
    - یاد آوری مقید بودن به خانواده تا دلتون بخواد :))))

    و در مرحله بعد ادویه میزنیم تا به طمع دلخواه خودمان برسه. یعنی خواسته های خودمو به ذهنشون میرسونم تا ازشون بشنوم.
    مثلا وقتی میفرمایند باید با فلانی ازدواج کنی، نمیگم نه بابا نمیخوااااام. میگم چشم. هرچی شما بفرمایید. اما جالبه برام چی باعث شد این مرد رو در شان خانواده ی ما بدونین، چون من حس میکنم خیلی سر هستیم... (اینجا به فکر میوفتن که آیا سر نیست؟) بعد دلایلی میارن و انقدرنظرشون رو جویا میشم که یه جا تو سوالات من گیر کنند و دلایل خودمو غیر مستقیم بهشون منتقل کنم و آخر سر ناخودآگاه از خودم مشورت میگیرن و من نظرمو میگم!

    یخورده صبر و حوصله و البته سیاست میخواد.
    امیدوارم منظورمو رسونده باشم.
    تنها نفس خداست که اگر بر گل دمیده شود انسان می آفریند.
    ویرایش توسط عشق آفرین : چهارشنبه 02 مهر 93 در ساعت 23:24

  6. 2 کاربر از پست مفید عشق آفرین تشکرکرده اند .

    محبوبه شب (چهارشنبه 02 مهر 93), شیدا. (پنجشنبه 03 مهر 93)

  7. #15
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 01 تیر 95 [ 00:25]
    تاریخ عضویت
    1393-3-27
    نوشته ها
    16
    امتیاز
    1,646
    سطح
    23
    Points: 1,646, Level: 23
    Level completed: 46%, Points required for next Level: 54
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    15

    تشکرشده 16 در 9 پست

    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط sarkesh نمایش پست ها
    سلام . دختر خوب اکثر پدر و مادر ها به خاطر اینکه فرزندانشون رو بیش از اندازه دوست دارن و نگرانی هایی بابت آینده و سرنوشتشون دارن، میترسند از اینکه ریسک کنند و فرزندشون رو مستقل کنند، چون هرچقدر هم ماها بزرگ شده باشیم، از نظر اونها بچه ایم و بی تجربه!

    این خیلی خوبه که پدرتون رو میشناسید و میدونید هرچقدر بهش غرور بدین یا به عبارتی هرچقدر بیشتر باعث افتخارش باشید، بیشتر خوشش میاد. این نشون میده راهی هست که شما میتونید از اون در وارد بشید و خواسته های خودتون رو بهشون منتقل کنید. یعنی به عبارتی جلوه بدین که تلاش شما و تصمیمات شما در راستای سربلند کردن پدرتون هست. چنین افرادی معمولا تایید میخوان. دوست دارن باهاشون سر کوچکترین چیز مشورت بشه. این حس خوب رو ازشون دریغ نکن. تایید بده، مشورت کن ولی مکالمه رو به سمت هدف مورد نظر هدایت کن.
    نمیدونم تونستم منظورمو منتقل کنم یا خیر.
    بگو من قول میدم توی این مورد (هر موردی که هست) سر بلندتون کنم، چیزی جز این نمیخوام، من دختر مرد جسوری مثل شما هستم.... و ...

    پدر من بسیار مورد احترام اطرافیان هستند. جرات نداریم مقابلشون لباس غیر رسمی بپوشیم یا اگر دور هم باشیم یک ثانیه دیر برسیم سر سفره، مشورت نمیگیرن که با مخالفت ما مواجه بشن. اگر امر کنند فردا باید با فلانی ازدواج کنی، باید بگم چشم.
    یه عمره به همین روش سرشون شیره میمالم.
    هر چی بگن، بلند و محکم میگم چشم... خلاف میلمه، ولی القا میکنم که هرچی ایشون بگن صحیح هست و بعد :
    - خرسندی دو پیمانه
    - تمجید هوش و ذکاوت به مقدار لازم
    - یاد آوری مقید بودن به خانواده تا دلتون بخواد :))))

    و در مرحله بعد ادویه میزنیم تا به طمع دلخواه خودمان برسه. یعنی خواسته های خودمو به ذهنشون میرسونم تا ازشون بشنوم.
    مثلا وقتی میفرمایند باید با فلانی ازدواج کنی، نمیگم نه بابا نمیخوااااام. میگم چشم. هرچی شما بفرمایید. اما جالبه برام چی باعث شد این مرد رو در شان خانواده ی ما بدونین، چون من حس میکنم خیلی سر هستیم... (اینجا به فکر میوفتن که آیا سر نیست؟) بعد دلایلی میارن و انقدرنظرشون رو جویا میشم که یه جا تو سوالات من گیر کنند و دلایل خودمو غیر مستقیم بهشون منتقل کنم و آخر سر ناخودآگاه از خودم مشورت میگیرن و من نظرمو میگم!

    یخورده صبر و حوصله و البته سیاست میخواد.
    امیدوارم منظورمو رسونده باشم.
    درسته دوست عزیز.کاملامتوجه حرفاتون هستم.امابدش اینجاس که داداشمم پشت بابامه.متاسفانه داره راه اونوادامه میده وبخاطرهمین تنهاهستم وتوی هربحثی تشدیدمیشه.

    - - - Updated - - -

    بحث گیردادن نیست شیداجان. انگارنمیتونم منظورموبرسونم.منظورم اخلاقایی هست که دارن.بذارین واضحتربگم:
    مثلاپدرم عادت داره زمان عصبانیتش هرچی به دهنش بیادمیگه.بدون درنظرگرفتن اینکه چه کسی کنارته وبه بدترین نحوممکن باهات برخوردمیکنه.متاسفانه باوجودپنجاه وخورده ایی سن همچنان این عادتش پابرجاست.درموردغرورپدرمم تااین حدهست که بااینکه 27سال ازسنم میره حتی یکبارهم منودرآغوش نگرفته یابوسم نکرده.همش میخوادبابچه هاش لجبازی کنه وحرف حرف خودش باشه.روحیه سرزنشگری داره.
    الانم که میگه بایدبرگردی پیش خودم.لازم نکرده درس بخونی واین حرفا.


    ویرایش توسط محبوبه شب : پنجشنبه 03 مهر 93 در ساعت 01:20

  8. #16
    عضو پیشرو

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 07 خرداد 99 [ 14:53]
    تاریخ عضویت
    1391-12-22
    نوشته ها
    4,428
    امتیاز
    70,050
    سطح
    100
    Points: 70,050, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    OverdriveSocialTagger First ClassVeteran50000 Experience Points
    تشکرها
    14,753

    تشکرشده 14,732 در 3,979 پست

    حالت من
    Khonsard
    Rep Power
    792
    Array
    ما نمی تونیم شخصیت یک نفر را در 50 سالگی، اونم وقتی خودش نمی خواد، تغییر بدیم.
    پس ایرادهای بابا را پیدا کردن و غر زدن به این که پدرم اینطوره یا اونطوره، مشکلی از شما حل نمی کنه.

    باید راههای کنار اومدن با این مشکلات را پیدا کنی.
    الان به چه دلیلی به شما می گن برگرد به شهرمون و نمی خواد دیگه درس بخونی؟
    اگر می خواهید برای صلح جهانی کاری انجام دهید به خانه خود بروید و به خانواده تان عشق بورزید .
    مادر ترزا


 
صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 19:39 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.