دوستان چرا هیچ کس کمکم نمی کنه و نظر نمیده چیکار کنیم با این چیزایی که از زندگیم گفتم اگر شما جای من بودید الان چیکار میکردید؟
تشکرشده 52 در 28 پست
دوستان چرا هیچ کس کمکم نمی کنه و نظر نمیده چیکار کنیم با این چیزایی که از زندگیم گفتم اگر شما جای من بودید الان چیکار میکردید؟
mohi (شنبه 23 اسفند 93)
تشکرشده 8,211 در 1,575 پست
شما پست های دیگران را می خونید؟
همسرتون شما رو دوست داره متاسفانه به خاطر عدم مهارتهای ارتباطی و دید اشتباهتون به زندگی مشترک هر دوزندگی رو به این مرحلهرسوندید.
بلند بشید دست از اشتباه کردن مدام بردارید.
شما فقط به ندای دلتان گوش می دهید.
خودتون رو جمع و جور کنید .به هر دوتون فرصت بدید.
نمونه هایی بدتر از زندگی شما بوده که با درایت ،صبر و مدیریت خانم تونسته زندگیش را نجات بده و همسرش را همراه خودش کنه.
دست از عکس العمل های هیجانی و احساسی بردارید.
هر دوی شما آسیب دیده اید اما همدیگر را دوست دارید و این امتیاز بزرگیه ..
تاپیک خانم سوده ۸۲ نمونه ای است که چقدر برای ساختن دوباره زندگیش تلاش کرد و جنگید و یا خانم رها ۶۸ که در حال خودسازی هستند فارغ از همه مشکلاتش.
حتما تاپیک هاشون رو بخون چون با گوشی هستم گذاشتن لینک برام سخته..با یه سرچ می تونی پیدا کنی.
اگه تصمیم به تغییر وسازندگی گرفتی بهمون خبر بده.منتظریم.
اینجا دوستان خوبی داره که همه بی چشمداشت کمکت می کنند.
تشکرشده 52 در 28 پست
از یک طرف میگم جدا بشم شاید موقعیت بهتری برام پیدا بشه آخه خدایی هم من چیزی کم ندارم و از همسرم خیلی سر ترم.میگم شاید یه آدم بهتر پیدا کردم و دوباره ازدواج کردم خوشبخت شدم البته پدر و مادرم شدیدا مصر هستن من جدا بشم از یک طرفم همسرمو دوست دارم و گاهی دلم براش خیلی تنگ میشه و میترسم اگه دوبار بهش برگردم رفتارشو تکرار کنه و 2 سال دیگه با بچه برگردم خونه پدرم و بخوام طلاق بگیرم .خیلی سر در گم هستم نمی دونم چیکارکنم؟
mohi (چهارشنبه 20 اسفند 93)
تشکرشده 190 در 56 پست
عزيزم اميدوارم از من دلخور نشي
اما شايد لازم باشه در مورد احساست به همسرت تجديد نظر كني
شما مطمئني به ايشون علاقه داري؟
دوستش داري ولي به فكر موقعيت هاي بهتر هستي؟ شما هنوز حتي از ايشون جدا نشديد ايشون هنوز شرعا و قانونا همسر شما هستن و اين يعني تعهد
شايد بهتر باشه فعلا به موقعيت هاي ديگه فكر نكنيد
راستش به نظر من رفتار شما نادرست بوده درسته ايشون نبايد دست روي شما بلند مي كرده اما شما هم اشتباه كم نداشتي
پولي كه خودت داوطلبانه و براي كمك بهش در اختيار همسرت گذاشتي با كلي اجبار و ابروريزي ازش پس گرفتي؟ كشونديش به دادگاه
راستش دو تا غريبه هم وقتي به مشكل مالي برمي خورن اولش سعي مي كنن مشكلو با صحبت رفع كنن حالا شما كه زن و شوهرين ديگه بماند
از يه طرف مي گي پشيموني و همسرتو دوست داري اما از طرفي وقتي همسرت ميگه نمي خواد ازت جدا بشه تو شك مي كني كه شايد اگر جدا بشم اينده بهتري داشته باشم
عزيزم شما اول بايد ببيني چي مي خواي مشخصه هنوز تصميم نگرفتي
نميشه بر اساس اين توضيحات مختصر از بخش كوچيكي از زندگيتون قضاوت كرد كه تصميم درست چيه
اما معمولا توي دعواهاي زن و شوهري هر دو طرف مقصرن
ترسي كه شما از بازگشت به همسرت داري به خاطر اينه كه مبادا همسرت رفتار هاي گذشتشو تكرار كنه اما شايد نياز باشه كمي هم از اين بترسي كه مبادا اگر برگردي خودت اشتباهاتتو تكرار كني
سهم خودت رو از اشتباهات بپذير تا بتوني راحتتر با اشتباهات همسرت كنار بياي
اگر هنوز به نظرت راه بازگشت هست سعي كن زندگيتو حفظ كني
ویرایش توسط Kimia7 : سه شنبه 19 اسفند 93 در ساعت 21:57
تشکرشده 116 در 43 پست
سلام.منم با حرفای خانوم شیدا موافقم.شما غرور شوهرتو له کردی.اخه چرا هی غر میزدی وقتی هم خودت هم همسرت سر کار میرفتین خب همه که از اولش پولدار نیستن اکثر ادما زندگیشونو میسازن که اتفاقا این جوری لذتش بیشتره و علاقتون به هم بیشتر میشه چون هر دوتون میدونید با سختی این زندگی رو ساختین.بیخودی زندگی رو به کام خودت و شوهرت تلخ کردی.من ۲۴ سالمه ۶ ساله ازدواج کردم و یه دختر دارم شوهر من اول ازدواجمون حتی یه کار هم نداشت الان هم تو نصف خونه ی مادر شوهرم که ۴۵ متره زندگی میکنم ولی حتی یه بارم غر نزدم که چرا خانوادت کمک نمیکنن چون توقعی از کسی ندارم همین که شوهرم سالمه و خودش کار میکنه و پول در میاره برام کافیه.بخدا همین چیزای کوچیک عقده میشه.اینم بدون که هیچوقت ازدواج دوم مثل اولی نخواهد بود.پس تا جایی که ممکنه سعی کن که برگردی به زندگیت.
تشکرشده 52 در 28 پست
سلام .ممنون از دوستای خوبم که نظر دادین.من 9 میلیونی که به شوهرم دادم از ته قلب و با رضایت کامل این کارو کردم در واقع با جون و دل بهش پول دادم ولی اون اصلا به چشمش نمی یومد.تازه بعد از گرفتن پول رفتارش بدتر شده بود وقتی دنبال خونه میگشتیم ما تقریبا وسط شهر دنبال خونه بودیم من بهش یکبار گفتم عزیزم خوب شد من سرکار میرم پولامو جمع کردم خونه خیلی گرونه اگه پول نداشتیم میخواستیم چیکار کنیم ؟ اونم با یه حالت بدی بهم گفت خوب میبردمت ورامین حتی از من تشکرم نکرد یا اینکه من دوست داشتم نزدیک خونه پدر م اینا خونه بگیریم که به محل کار منم نزدیکه و خودش اینو میدونست حداقل توقع داشتم حالا که دارم کمکش میکنم اونم به خواسته من اهمیت بده ولی اون به روی خودش نمی اورد و تازه میرفت یجایی دنبال خونه که به خونه پدر و مادرم خیلی دور بود اینا واقعا عذابم میداد یا موقع جمع کردن اسباب اثاثیه مادرم یه روز جمعه ناهار پخت خودش صبح اومدن خونه ما کمک کنن وسایلارو جمع کنیم بعد از این که رفتنشون کلی باهام دعوا کرد که تو کار کردن بلد نیستی و فکر کردی مادرت بیاد اینجا وسایلارو جمع کنه من خوشحال میشم تو زنی تو باید همه این کارارو بکنی و کلی از این حرفا که من خیلی آدم بی عرضه ای هستم وقتی مادرم زنگ میزد میگفت مثلا مینا موقع اسباب کشی خونتون بهم ریخته است همه وسایلرو جمع کردین بیایید اینجا من آشم درست کردم آخه من آش خیلی دوست دارم با من دعوا میکرد و نمی رفت میگفت من میخوام تو خونه ام باشم یا میگفت پدر و مادرت تو زندگی ما دخالت میکنن. واقعا برام سخت بود تحمل این کاراش و حرفاش با این که من بی منت کمکش کرده بودم همیشه با اینکه سرکار میرفتم از سرکار با عجله میرفتم خرید میکردم میومد خونه غذاشو آماده میکردم لباساشو میشستم و خونه رو جمع و جور میکردم تا اون بیاد کلی بهش میرسیدم ولی وقتی دعوامون میشد اونم اصلا تحمل قهر منو نداشت وقتی کتکم میزد میرفتم تو اتاق بخوابم تنهایی میومد دنبالم و قتی گریه میکردم تحمل نداشت گریه ام و ببینه و اعصابش خورد میشد هر روز صبحم وقتی میخواست بره سرکار من خواب بودم حتما باید منو میبوسید و ازم خداحافظی میکرد بعد میرفت ولی خوب وقتی عصبانی میشد بدجور قاطی میکرد و همیشه هم باخانوادم لج میکرد. من کلا خیلی آدم احساساتی هستم الانم خیلی دلم براش تنگ شده دوست دارم باهاش زندگی کنم ولی میترسم دوباره از این کاراش و رفتارش که دوباره نتونم تحمل کنم رفتارشو روز از نو روزی ازنو.میخوام برگردم ولی میخوام همه چیز درست بشه و بعدشم میخوام اون بیاد سراغ من اصلا نمی خوام خودم برم سراغش.با این که طلاقم نمیده حتی اگه بمیره هم راضی نیست ازم جدا بشه حتی اگه تموم حقو حقوقمم ببخشم طلاقمو نمیده ولی سراغمم نمیاد میخوام خودش بیاد و ازم بخواد همه چیزو از نو شروع کنیم.
mohi (چهارشنبه 20 اسفند 93)
تشکرشده 14,732 در 3,979 پست
سخنرانی کلید مرد را سرچ کن گوش بده.
خط به خط این پستی که نوشتی منت بود و له کردن همسرت
و تلاش اون برای حفظ غرورش.
عزیز من
اون از شما پول نمی خواد که پول می دی می گی چرا تشکر نمی کنه.
وقتی می گی اگه من نبودم الان خونه گیرمون نمی اومد داری لهش می کنی با کلماتت.
داری می گی تو هیچی!
تو ناتوانی!
اونم برای این که غرورش را حفظ کنه، می گه می رفتیم ورامین.
شوهرت احترام و اعتبار می خواد.
حیف زندگیتون هست که خرابش کنی. بیشتر فکر کن.
اگر می خواهید برای صلح جهانی کاری انجام دهید به خانه خود بروید و به خانواده تان عشق بورزید .
مادر ترزا
(آسمانی آبی) (چهارشنبه 20 اسفند 93), anisa (چهارشنبه 20 اسفند 93), mohi (چهارشنبه 20 اسفند 93), سوده 82 (یکشنبه 16 فروردین 94)
تشکرشده 173 در 70 پست
عزيزم اگه منتظري اون برگرده كاملاً خواسته ي انجام نسدني داري تو غرورش و له كردي همين كه بهش پول دادي و بعد باز به روش آوردي يعني له كردن غرورش ببين اوايل يكم سخته كه قبول كني كه حق واقعاً يه جاهاي با همسرته و اشتباه از تو بوده پيشنهاد ميكنم صحبتهاي دكتر حبسي و كليد مرد و حتماً گوش بدي خيلي بهت كمك ميكنه...در ضمن با خودت روراست باش...
تشکرشده 153 در 66 پست
بنظر من همسرتون خیلی دوستتون داشتن.
اینکه کسی شمارو بیشتر از خودش دوست داشته باشه حسادت میکرده واز طرفی چون از طرف خانواده خودش مخبت انچانی ندید.
منت های شما اونو بیشتر حساس کرده رو همه کمکهای خودتون و خانوادتون.
بنظر من شما بیشترین اشتباه را داشتی وقتی.که همسرت تنها تیگاه زندگیش شما بودی ولی شما یه جور با منت محبت میکردی بهش.
خود بنده. یه حسی مشابه حس همسر شمارو دارم.
خانواده همسرم در قبال هر کمکی که کردن هیچوقت بی منت نبوده واین باعث حساسیت من نصبت به خانواده شوهرم شده وقتی زنگ هم بزنن بیاین فلان غذارو دوس دارین گذاشتیم ازشون متنفر میشم
چون حس میکنم بعدش میخوان منت بذارن سرم یا بگن ما خیلی خوبیم
با اینکه خانواد خودم بیشتر از خانواده همسرم بهمون کمک مالی میکنن
ولی بازم رو کاراشون حساسم.
عزیزم سعی کنین یه فرصت به خودت وهمسرتون بدین. واگه کمکی ازجانب خودتون به همسرتون میکنین باعشق واز دل انجام بدین نه منت یا نیش وکنایه.
فکر نکنین بعد طلاق حتما یه موقعیت بهتر براتون پیش میاد این احتمالش 30به 70
امیدوارم قدم اشتباهی در پیش نگیرین
تشکرشده 52 در 28 پست
ممنون از نظراتتون-دوستان حالا من باید چیکار کنم؟ پدر و مادر و خواهر و برادرم بشدت ازش متنفرن حتی حاضر نیستن اسمشو به زبون بیارن اگه حرفشو بزنم که میخوام زندگی کنم تیکه تیکه ام میکنن مامانم که مطمینا سکته میکنه اینو مطمینم .خونوادم اصلا راضی نمیشن فقط میگن طلاق . من نمیتونم هیچ کاری بکنم برای همین منتظرم اون یه کاری بکنه. اگه بخوام با شوهرم حرف بزنم باید کلا قید خانوادمو بزنم .بخدا خیلی درمونده ام.چیکار کنم بعضی وقتا فکر میکنم برم برای پدر ومادرم دعا بگیرم خیلی داغونم نمیدونم چیکارکنم گیر کرئم این وسط..........
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)