حرفای مادرش برای من مهم نیست،شوهرم خیلی اهمیت میده و همین باعث میشه اون حرفا تاثیر زیادی روی زندگیم بزاره.
درست میگید یک دنده شدم.به این خاطر که غرورم شکست،عشقم نادیده گرفته شد،زندگی چند ماهم به هم ریخت،یه موجود بی گناه رو وارد این دنیا کردم....
خسته شدم از خوب بودن،از اینکه علاقم به شوهرم و پایبندیم به زندگیم به حساب مشکل داشتنم گذاشته شد.
من عاشق کیک و شیرینی پختنم و همیشه برای شوهرم درست میکردم.
میدونید یه بار تو این مدت مسیج داد که توی اونا چی میریختی که منو شیفته خودت کرده بودی!!
هرکاری که براش کردم و هر محبتی رو زیر سوال برده.
خسته شدم که همیشه به واسطه دهن لقی شوهرم ،بقیه بازخواستم میکردن و مجبور بودم خصوصی ترین مسائلمو برای خونواده خودم و اون توضیح بدم.
از وقتی شوهرم اومده تو زندگیم شادی از زندگی خونوادم رفته.
ولی اون فقط نشسته داره زندگیشو میکنه،و اصلنم براش مهم نیست که عمرمون داره میگذره و زندگیمون نابود شده.
براش مهم نیست که این بچه به هردومون نیاز داره و ما مسئول زندگیشیم.
از این نظر که بخواد بعدا تلافی کنه یا بخواد برگردم که انتقام بگیره ،مطمئنم که اینطور نیست.
میخواد برگردم اما هنوز هم از کاراش پشیمون نیست و حاضر نیست غرورشو زیر پا پزاره و قدمی برداره.
توی تصمیمش هم برای زندگی نمیدونم تا چه حد مطمئنه.
یعنی حس میکنم براش فرقی نداره جدا شیم یا ادامه بدیم.
- - - Updated - - -
فکر نمیکنم توی این سن شوهرم رفتارش خیلی تغییر کنه.
خیلی نمیتونم روی استقلال شوهرم حساب کنم.
اون اینطوری بزرگ شده و همیشه کوچیک ترین کارهاشم مادرش انجام داده











علاقه مندی ها (Bookmarks)