به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 3 از 8 نخستنخست 12345678 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 72

Hybrid View

  1. #1
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 13 مرداد 00 [ 08:55]
    تاریخ عضویت
    1392-5-14
    نوشته ها
    202
    امتیاز
    10,223
    سطح
    67
    Points: 10,223, Level: 67
    Level completed: 44%, Points required for next Level: 227
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    18

    تشکرشده 260 در 112 پست

    Rep Power
    37
    Array
    سلام
    سلام گیسو کمندعزیز (اسم جدیدتون مبارک. این اسمتون بیشتر بهتون میاد)
    شوهرت تو رو نمیشناسه تو واسش یه موجود گنگی چرا اجازه نمیدی اینجا رو بخونه لمست کنه یکم بشناستت، یه دلیل محکم بگو؟
    من اگر میخواستم بهش بگم از همه چیزش خبر دارم که همون وقتی که فهمیدم ازش جدا میشدم. دوست ندارم بدونه از تمام پسربازیا و دختربازیاش خبر دارم. چون اینجوری غیرمستقیم مجوز بهش میدم که با هر کار اشتباهیت من باز باهات میمونم.
    اینجا بهت کم راهنمایی شد ؟ کدومشو عمل کردی؟ دوستان اینجا بسیار به من لطف داشتن و از هیچ راهنمایی دریغ نکردن. 100 % اون موارد که ازم خواسته بودن باهاش صحبت کنم رو انجام ندادم. ولی بقیه اش رو نمیگم 100 درضد ولی 40-50 درصد بکار بستم. (کم کردن وابستگی، کم کردن تمرکزم نسبت به همسرم، وقت گذاشتن بیشتر واسه خودم و دخترم، صبور بودن و شاید چند مورد دیگه) می دونم کمه ولی واسه من بد نبود با یه روحیه داغون و افسرده. تلاش هام کم بود.

    من توی گروه های مجازی خیلی راحت جواب میدم. شاید بشه گفت تا حدودی هم حاضر جواب هستم. شیطنت می کردم. سریع جواب میدادم. شوخی می کردم. اصلا فاز غم نداشتم. ولی واسه رودررو صحبت کردن نمیتونم. مهارت گفتگو با جنس مخالف کمه.

    آقای عباسپور
    قوی ترین دلیل جدانشدنم دخترمه. دوست ندارم دخترم از باباش دور باشه. چون اون و پدرش روابط خیلی خوبی دارن. یا اینکه من با اینهمه سختی که توی این پنج سال کشیدم نمی خوام دخترمو به امان خدا ول کنم و برم.
    خونه پدر من جای بدی نیست. از لحاظ درامد کمی سختمه که اونم میتونم یه کار گیر بیارم و خرج خودمو دربیارم.

    برادر شوهر بزرگم چندباری به خودم و پدرم توهین کرده. مستقیم توی خونه خودم و توی روم. میگه شما بداصل هستین. درصورتی که همه میدونن عکس قضیه صادقه. میخواد خودشو بالا ببره مارو زمین میندازه. شما نمیدونم چی هستین. من بخاطر احترام بزرگتریش چیزی بهش نمیگم وگر نه جوابشو دارم که بدم. از دیروز که تو خونه خودم جلو مادر و برادر شوهر دیگم اینو بهم گفت خیلی بهم ریختم. سمت چپ بدنم بیحس شده. اینقدر بهم فشار اومده که خواب درست و حسابی هم نرفتم. خیلی با خودم کلنجار رفتم که ب ه زنش بگم یا نه. بازم طبق معمول سکوت. من که نمیبخشمش. واگذارش کردم به خدا.
    پدر من واسم خیلی عزیزه. چون ساده دله و دروغ تو بساطش نیست چون ساکته و مثل خودشون پررو نیست چون وضع مالی خوبی نداره خوششون نمیاد ازش. پدر من 60 سالشه با این سن و سال هنوز داره توی سرما و گرمای داغ اینجا کارگری می کنه ولی آقا با 45 سال سن توی خونه است و دنبال حرفای خاله زنکی. من توی عمرم انسانی به این خاله زنکی ندیدم. فقط چشماش به دهن زنشه که چی میگه.
    حتی زنهای اطرافم هم اینقدر دنبال حرفای صدمن یه غاز نیستن. هر هفته با دخترش دارن میان و هی میگن گوشواره رو بده بهشون.
    چندوقت پیش شوهر من با اینکه حدود 17-18 سال ازش کوچیکتره واسه اینکه دعوا و آبروریزهاش رو بخوابونه 500 هزار بهش داد. پولی که سهم مو دخترمه. از همه چیز زندگیمون داریم میزنیم تا آقا توی خونه خودمون بهم توهین کنه. واگذارش می کنم به خدا که یه روزی یه جایی یادش بیاره که نباید بقیه رو تحقیر کنه.
    خدا رو شکر می کنم که شوهر من دنبال حرفای بی سر و ته نمیره. هیچ وقت نشده که بهش گله کنم یا حرفای این و اون رو نقل کنم واسش.

    چند شبی بود که شوهرم خودش میومد سمتم. ولی دیشب اینقدر بهم ریخته بودم که دیرتر از اون رفتم خوابیدم الان هم همه خوابن و من بیدارم. حتی نمیتونم واسه شوهرم هم بگم چون اون طرفدار برادرشه. همش میگه جای پدرمه منم نمیخوام بینشون اختلاف بیفته.
    هرچی اون بیشتر میره سمت خانواده خودش من ازشون دورتر میشم. چون روز به روز دارم بیشتر میشناسمشون.
    نمیدونم به گوشش برسونم که ازش ناراحت شدم یا نه.

  2. #2
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 02 مرداد 04 [ 05:11]
    تاریخ عضویت
    1393-11-15
    نوشته ها
    823
    امتیاز
    36,526
    سطح
    100
    Points: 36,526, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 21.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassSocialOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,683

    تشکرشده 2,882 در 761 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    237
    Array
    ممنونم دلسا جان ، آره این اسمو خودمم بیشتر دوست دارم.

    چرا فکر میکنی که شوهرت میترسه از دستت بده؟ قراره چی رو از دست بده ؟ آرامشی که کنارت داره یا یک مشاور خوب زندگیشو یا شایدم کسی که بدون اون خوابش نمیبره و بهش وابسته است (همه میدونن تو زن خوب و زحمت کشی هستی برای همسرت و

    مادر نمونه ای برای دخترت ولی باید از بیرون به زندگیت نگاه کرد)تو خواب تر ازین حرفایی دلسا جان.

    "دوست ندارم بدونه از تمام پسربازیا و دختربازیاش خبر دارم. چون اینجوری غیرمستقیم مجوز بهش میدم که با هر کار اشتباهیت من باز باهات میمونم."

    اولا دوست نداری که فکر کنه داری بهش مجوز میدی و.. ولی اشکال نداره اون حس کنه داره با یه موجود بی احساس زندگی میکنه که از زندگی مشترک هیچی نمیدونه و دور از جون شما انقدر احمق هست که هیچ کدوم ازین کاراشو نفهمیده یا اگه فهمیده خودشو

    زده به اون راه . یعنی اینطوری فکر کنه اشکالی نداره؟ که مطمئن باش همینطوری فکر میکنه .

    ثانیا به چه قیمت فکر نکنه به اصطلاح خودت داری بهش مجوز میدی هر کار بکنه ؟ به قیمت این همه دوری؟ به قیمت اینکه هیچ وقت نشناستت ؟ هیچوقت نفهمه داره با کی زندگی میکنه ؟ هیچ وقت یه ارتباط عاطفی نگیره؟

    ثالثا شوهرت همه چیزو فهمید و همه ی مشکلاتت حل شده فقط مونده همین برادر شوهرت ؟ که تردید داری شوهرتو باخبر کنی یا نه ؟ عزیزم تا جاییی که یادمه شما همیشه تردید داشتی

    من نمیگم جدا شو ، بالا هم 3 تا راه حل کلی واست نوشتم توی پست 13 ، ولی موندم روی چه حسابی میگی بچه اتو بهت نمیدن؟ اگه همسرت همه چیزو بفهمه و تو هم مهریه بخوای بچه رو میدن بهت اگه ندن کی میخواد نگهش داره؟ اینو فقط واسه این گفتم که

    از قبل داری به همسرت حق گرفتن بچه رو میدی و اینکه هر کس در پی هر چیه به همون میرسه اگه فکر میکنی مریضی، مریض میشی اگه از قبل به یک تصمیم از جانب دیگران فکر کنی شک نکن نهایتا اون تصمیم برات گرفته میشه

    چون اطرافیان میفهمن که با چه کسی طرفن ودامنه توقعات هر کس چقدره.

  3. #3
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    یکشنبه 29 خرداد 01 [ 15:58]
    تاریخ عضویت
    1393-6-21
    نوشته ها
    88
    امتیاز
    6,971
    سطح
    55
    Points: 6,971, Level: 55
    Level completed: 11%, Points required for next Level: 179
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    5

    تشکرشده 73 در 45 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام دلسا جان
    منم دو تا دختر گل دارم و به هيچ وجه حاضر نيستم دور از اونها زندگي بكنم شما رو تحسين ميكنم بخاطر روحيه والاي مادرانه اي كه دارين در مورد پست اخرت اگر خودت جراتش رو داشتي بايد همون موقع جواب برادر شوهرت رو ميدادي البته ديگه نبايد زياده روي باشه جوري كه اصطلاحا سرجاش مي نشوندي الان كه چند روز گذشته اگه به شوهرت بگي فكر ميكني چي بدست مياري؟تو كه تمام حرص و جوش و ناراحتي حرفاي برادرشوهرت رو كشيدي.الان ميخواهي مثلا چه اتفاق مثبتي بيافته.توي يك موقعيتي حرفات رو به خودش بزن نه به زنش كه صدتا هم بزاره روش بگه تا به گوش شوهرت برسه و ناراحت بشه .دلسا جان نگو كه از خودت بدت مياد تو خيلي هم خانم و صبور و بزرگواري والله مادرشوهر من اخر هفته ها خونه ماست همين چهارشنبه و پنجشنبه و جمعه سه شب بود من كلا تمام اعصابم و روحم و كلا خودم داغون شده بودم تو چقدر قوي هستي دختر.ولي علت ترست از شوهرت رو نميفهمم چرا باهاش حرف نميزني ولي ميگي دو شب بود اومد سراغت بكش كناري و باهاش با محبت حرف بزن تو ميتوني تو مادر مهربون و نمونه اي هستي از اينكه گفتي بخاطر دخترت طلاق نميگيري از همين جا كه كيلومترها دور هستم دستانت رو مي بوسم دخترت و خودت فرشته زميني هستين تو بايد كنارش باشي دخترت تمام اميدش به مادرش هست ولي بزرگتر كه شد بايد تو براش الگو باشي الگوي يك زن شجاع.دخترهاي من كه كم كم بزرگ ميشن تمام دقتشون به من هست به كارهام و به حرفام ميخواي اونو هم مثل خودت بار بياري كه حرفش رو نتونه بزنه.توي پست قبليم گفتم لاقل براي شوهرت نامه بنويس اگر رو دررو نميتوني بحرفي.اولش بگو كه شوهرت و زندگيت رو دوست داري بهش بنويس كه ميخواهي تغيير كني(ننويس كه شوهرت رو ميخواي تغيير بدي)بگو خودت احساس ميكني كه هر چي تلاش ميكني به چشمت نمياد از شوهرت راهكار بخواه بگو چيكار كنم بهتر بشه زندگيمون بزار اونم حرف بزنه پيشنهاد بده وقتي ميگه غذاي مادرشوهرت روغني بايد بهش ثابت كني اونطور نيست من بودم خون به پا ميكردم تو هيچي نگفتي؟نه مثل من باش كه به قول يك دوست خوبم جوابم زير زبونم هست و يك ثانيه اي ميپره بيرون نه مثل تو كه ميگي هيچي نگفتم برادرشوهرم رو سپردم دست خدا اگر واقعا سپرديش ديگه نبايد يك ثانيه هم به حرفاش فكر كني و ناراحت بشي ولي مي بيني كه ناراحتي پس خودت هم قبول داري كه لاقل بايد يك دفاعي ميكردي از خودت همين تمرين خوبي بود برات.ولي اون ول كن بچسب به شوهرت اصلا كلمه طلاق رو پيشش نيار بگو ميخواي شروع دوباره كني شروعي كه نظر شوهرت برات مهمه بهش بگو با هم شروع كنيم طوري كه تو دوست داري و خوشحال ميشي مطمنم اگه شوهرت خوشحال باشه و راضي تو هم خوشحال ميشي و راضي البته مردا هيچوقت راضي كامل نميشن و گير دادناشون هميشگي هست ولي تو ميتوني وقت يبهش نزديك شدي با شوخي گيردادناشو كمتر كني.توي حرفات به دخترت اشاره كن و به آيندش كه بايد مادر شادي داشته باشه.به نظر من ميرسه تو شوهرت رو خسته كردي و اون خيلي از دستت خسته هست بايد دلش رو بدست بياري به ماردش فعلا كاري نداشته باش انگار اصلا خونه شما نيست(ميدونم اين جملم براي خودم هم قبول كردنش سخته)ولي خب قبل از اينكه خودت تغيير كني با شوهرت حرف بزن ببين چجور تغييري ميخاد بزار بدونه تو هم انگيزه اي براي زندگي كردن باهاش داري شايد اون خيلي بيشتر از تو حرف توي دلش داره كه با باز شدن زبون تو اونم حرف خواهد زد زود زود بيا اينجا و دوستانت رو بي خبر نزار

  4. #4
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 13 مرداد 00 [ 08:55]
    تاریخ عضویت
    1392-5-14
    نوشته ها
    202
    امتیاز
    10,223
    سطح
    67
    Points: 10,223, Level: 67
    Level completed: 44%, Points required for next Level: 227
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    18

    تشکرشده 260 در 112 پست

    Rep Power
    37
    Array
    سلام
    ممنون گیسو کمند عزیز. خیلی به حرفاتون فکر کردم آره دسته شوهرم ترس از دست دادن هیچی رو نداره فقط از این می ترسه که کی میخواد از مادرش پرستاری کنه؟ همین.
    من خواب نیستم. همه چیزو می دونم. می دونم به هیچ عنوان نمیشه که یه مرد توی دو سه سال اخیر فقط دوبار نیاز جنسی داشته باشه. اونم توی رابطه مدام حواسش باشه که دست زنش بهش نخوره.
    می بینم سرش مدام توی گوشی و شبکه های مجازیه. میدونم بازم یکی هست. خیلی چیزای دیگه هم هست که واقعا اینجا هم نمیتونم بازشون کنم.
    شوهرم نسبت به قبل تر خیلی فرق کرده. دیگه شب بیرون از خونه نمیمونه. هرچند خیلی هم زود نمیاد خونه. در چند مورد حرفاشو بهم میزنه. خیلی وقتا که کاری ازش بخوام واسم انجام میده.
    کمتر عصبی میشه.
    خوندن اینجا درد منو دوا نمی کنه. من نمیتونم باهاش درباره مسائل خصوصی یا درددل کردن ساده یا مسائل زندگیمون حرف بزنم. همش میترسم. نکنه عصبی بشه. نکنه فاصلمون بیشتر بشه و ...
    خوندن اینجا واسه چند روز روش اثر داره. مثل پارسال که برگ دفترم رو خونده بود. واسه یه مدت رفتارش 180 درجه تغییر کرد ولی باز روز از نو روزی از نو.
    اون هم خیلی چیزها رو میدونه. خبر داره که من از کارهاش بصورت سر بسته خبر دارم. من قبلنا هرچند شب یه بار بهش می چسبیدم. باهاش قبل خواب حرف میزدم. همش بهش میگفتم بهم توجه کن. اونم فکر می کرد نیاز به رابطه دارم و دعوام می کرد. درصورتی که بعد بدنیا اومدن دخترمون اونجوری نشدم.

    ما چندتا خواهریم. با خواهرام که جمع میشیم میگیم می خندیم. شاید من از اونها هم بیشتر حرف بزنم و توضیح بدم. همش دنبال اینم که مطلب جدید یاد بگیرم. کار با فوتوشاپم بد نیست. از سیستم به اندازه راه انداختن کار خودم و اطرافیان سر در میارم. تم تولد طراحی می کنم. از پختن شیرینی و کیک خیلی خوشم میاد. آشپزیم خوبه. یه مطلبی رو سریع یاد می گیرم. ولی همه اینها به کنار مهارت شوهر داریم صفره.
    درصورتی که همه خواهرام توی روابط با شوهر از من بهترن. شاید شوهرای اونها هم از شوهر من بهتر باشن. جالبه که یه باری داشتم درباره یه مشکل خیلی خیلی جزئی توی زندگی خودم مثال میزدم همه تعجب کردن. گفتن ما فکر می کردیم که تو خیلی خوب بلدی با شوهرت رفتار کنی.

    من و شوهرم دقیقا مثل همیم. من منتظرم که اون یه کاری بکنه تا من سرحال بیام اونم منتظره که من همه چی تمام باشم و اونو سر شوق بیارم.
    الان داشتم تاپیک یکی از آقایون رو میخوندم که تازه باز کرده بود، شاید حرفای این آقا حرفای شوهر من هم باشه. چون شوهر من هم تقریبا همین اتفاق واسش افتاده. دقیقا بعد همون خیانتاش دیگه منو ندید. نیازای جنسیش رو سرکوب کرد. همون دوباری هم که رابطه داشتیم فقط واسه رفع تکلیف بود چون نه خودش لذت برد و نه گذاش من لذت ببرم.
    فکر کنم همون جدایی واسه ما خیلی بهتر باشه.
    من میتونم بعد جدایی گلیم خودمو از آب بکشم بیرون. با جدایی نه من چیزی از دست میدم نه شوهرم فقط این وسط دخترم ضربه می بینه.
    بعضی وقتا میگم بذارم یکم دیگه که بزرگتر شد اونوقت جدا بشم. باز میگم من که اینهمه سختی و نداری و بی مهری رو تحمل کردم بذار بازم می مونم. چون مسئله ارثیه پدریشون داره حل میشه و شرایط مالیمون تغییر می کنه.
    می بینید؟ من پر از تردیدم.

    ممنون السای جان.
    خدا رو شکر دخترم به من نرفته خیلی هم شاده. همش دوست داره برقصه. فکر کنم تا چند وقت دیگه از من هم یه رقاص بسازه
    پیشنهاد نامه خوبه. قبلا اینکارو کردم ولی اون جواب نامه رو نمیده. من دوست دارم حرفای اون رو هم بشنوم.

  5. #5
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 02 مرداد 04 [ 05:11]
    تاریخ عضویت
    1393-11-15
    نوشته ها
    823
    امتیاز
    36,526
    سطح
    100
    Points: 36,526, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 21.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassSocialOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,683

    تشکرشده 2,882 در 761 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    237
    Array
    خدای من تو داری یه ورق از دفترچه خاطراتتوو با اینهمه نوشته اینجا یکی میکنی؟

    تا حالا میگفتی میترسم فکر کنه که فلان ، حالا که ثابت شد اگه قرار باشه ازون فکرا بکنه ، همین حالام بدون خوندن اینجا میکنه میگی خوب اینجا رو بخونه هم تاثیر نداره که ، شما بده بخونه بعدا درمورد تاثیراتش قضاوت کن در ضمن

    کوچکترین تاثیرش شناخت شماست شناخت همسرش همسری که پشت خروارها سکوت پنهان شده، شاید واکنش یا فیدبک نداشته باشه ولی صد در صد تاثیر + داره شک نکن. واکنش نشون دادن با تاثیر گذاردن خیلی باهم فرق دارن

    اول باید متاثر شه بعد با سیاستای شما(اگه حاضر باشی یه تکونی به خودت بدی) واکنش + هم نشون میده.

    دلسا جان ناراحت نشو تو که نمیخوای هیچ اقدامی کنی هیچ کاری کنی چرا مینویسی؟ میخوای از دست روی دست گذاشتنات بگی ؟ باور کن خیلی کسل کننده است .

    آرزو میکنم دلت شاد باشه.

  6. #6
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    دوشنبه 30 تیر 99 [ 14:44]
    تاریخ عضویت
    1392-5-13
    نوشته ها
    172
    امتیاز
    7,678
    سطح
    58
    Points: 7,678, Level: 58
    Level completed: 64%, Points required for next Level: 72
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    46

    تشکرشده 116 در 79 پست

    Rep Power
    32
    Array
    سلام دلسا من چند وقته تایپیکت و میخونم متاسف بودم ک شرایطتت مثه قبله وتغیر چندانی نکرده این روزا برات دعا میکنم اگه یادت باشه قبلا کلی با هم حرف میزدیم ایشالله برگردی با خبرایه خوش

  7. #7
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    جمعه 21 اسفند 94 [ 02:00]
    تاریخ عضویت
    1394-2-12
    نوشته ها
    151
    امتیاز
    2,513
    سطح
    30
    Points: 2,513, Level: 30
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 87
    Overall activity: 6.0%
    دستاوردها:
    3 months registered1000 Experience PointsTagger First Class
    تشکرها
    0

    تشکرشده 124 در 73 پست

    Rep Power
    33
    Array
    سلام دلسای عزیزم....عنوان تایپیکت رو که همیشه میدیدم خیلی بی اهمیت از کنارش میگذشتم....( کاش عنوان بهتری انتخاب میکردی )....سه روز پیش اتفاقی اومدم تایپیکت رو خوندم...کل این سه روز رو من در کمال ناباوری و حیرت جریان زندگیت رو خوندم.....دلسا خیلی خیلی برات متاسفم......من خودمم دل خوشی از شوهرم ندارم..همیشه کاسه گدایی محبت دستم بوده..و فکر میکردم که بدبخت تر از من دیگه وجود نداره...دلسا خواهش میکنم به خودت بیا......چرا اجازه میدی روز به روز بیشتر تحقیر بشی.و زیر پاشون لهت کنن...دلسا واسه خودت ارزش قائل باش..اخه تا چه حد منفعلی؟؟؟ شوهرت رو به چشم گناهکار نگاه نکن...خود اون هم داره توی یه منجلاب دست و پا میزنه.......واسش نامه بنویس...نوشتن یه نامه خیلی خیلی تاثیر گذاره....بابا اصلا کار سختی نیست...لازم نیست از کلمات و جملات انچنانی استفاده کنی...بخدا لازم نیست.....حرف دلت رو بیار روی کاغذ...بهش بفهمون دوستش داری...اینکه زندگیت رو دوست داری...اینکه حاضری واسه اون و دخترت بزرگترین کارها رو انجام بدی......اوضاع رو مدیریت کن.....قدرت در دستای توست....شوهرت که از اولش اینجوری نبوده...اگه با نرمی بهش بفهمونی که از کاراش باخبری....شاید بهتر باهات راه بیاد....دلسای عزیزم باید کاری کنی..جوری حرف بزنی...که حس عذاب وجدان به جونش بیفته......چشم روی هم بزاری پیر شدی........ازت خواهش میکنم بجنب.......شاید واقعا خیلی از چیزا که واست روشن بشه..متوجه بشی خیلیاشون سوتفاهم ذهن تو بوده....اون بیشتر از هر کسی به تو نیاز داره........بهش محبت کن...اگه دستش رو میگیری...و کم محلت میکنه...اگه دستش رو از توی دستات میکشه......تو به کار خودت ادامه بده....فقط یه بار این کار رو ازت میخوام انجام بده...فوقش عصبانی میشه...ولی تو تلاش خودت روکردی........اگه دستش رو کشید..تو بلافاصله با شوخی..با نرمی..با شیطنت..دوباره دستش رو بقاپ.....بندازش توی حس رودروایسی.....بزار وقتی محبتا و حرفای خوشگلت رو میبینه...از خودش خجالت بکشه...دلسا به هیچ عنوان ازش گله نکن.....همین امشب این کاری رو میگم انجام بده.......اروم کنارش بخواب..اگه فاصله گرفت...اگه دستاشو کشید..تو ولکن نباش..تو بازم کار خودتو بکن....بهش بگو دیگه بسه....تو منو نمیخواهی...من که تو رو میخوام.....به حساب چرتکه هم باشه...نصفت که به من تعلق داره.......یا حداقل انگشت کوچیکت که به من میرسه....بزار همونو بگیرم توی دستام....دلسا زن باش.....اون میخواد واست ناز کنه......یه بار که پا پیش میکشه..خوب تو هم بی خیال میشی..اون که نمیتونه غرورش رو بزاره زیر پا.......موقعی کنارشی به خودت عطر بزن....سعی کن زیاد لباس تنت نباشه.....بهش بگو یه قرار داد جدید....روزی 5 دقیقه به من تعلق داشته باش..ازت رابطه نمیخوام..فقط میخوام 5 دقیقه منو توی اغوشت بگیری..به حرمت سقفی که داریم زیرش زندگی میکنیم..باید...بااااااید این 5 دقیفه رو باهام کنار بیایی..حالا میخواهی خسته باشی..کثیف باشی..حوصله نداشته باشی......دلسا قبول میکنه...وقتی قبول کرد دیگه همه چی به تو بستگی داره...میشه یه دونه گوی و یه میدون......این 5 دقیقه رو میتونی تبدیلش کنی به ساعتهای طولانی عشقولانه های خوشگل.....دسا جان لنگ بزنی ..همه چی بر عکس میشه....فقط تو میتونی به خودت و شوهرت کمک کنی...فقط خودت

  8. #8
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    شنبه 25 مهر 94 [ 20:51]
    تاریخ عضویت
    1394-1-26
    نوشته ها
    249
    امتیاز
    2,867
    سطح
    32
    Points: 2,867, Level: 32
    Level completed: 78%, Points required for next Level: 33
    Overall activity: 28.0%
    دستاوردها:
    1000 Experience Points3 months registered
    تشکرها
    0

    تشکرشده 327 در 165 پست

    Rep Power
    52
    Array
    اول ماندگار راست گفت همیشه از کنار تاپیکت گذشتم دلسا من شدیدا با حرف گیسو کمندموافقم به نظرم غذای مادر شوهرت اماده کن خونه رو مرتب کن کامپیوتر روشن کن وبزار روی صفحه کاربریت روی کاغد بنویس که و ازش خواهش کن بره همه تاپیکات رو بخونه بگو کی با دخترت میری خونه مادرت ومیخوای فکر کنی اروم شی وشاید راجب جدایی فکر کنی بگو دوسش داشتی وداری اما تحملت تموم شده بنویس که از کاراش مطلعی و دلت خواسته زن زندگی باشی تلاشت کردی اما انگار نتونستی اونو به زندگی بیاری ازش بخواه سراغت نیاد تا ارام بشی وبعدم با دخترت از خونه برو خونه مادرت نگران مادر شوهرت نباش اون روزگارش میگذره ووقتی توی سختی باشن قدرتو میدونن ومجبور میشن زحمت بکشن تو هم بشین وفکر کن در ارامش واقعا این کارو بکن

  9. #9
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    جمعه 21 اسفند 94 [ 02:00]
    تاریخ عضویت
    1394-2-12
    نوشته ها
    151
    امتیاز
    2,513
    سطح
    30
    Points: 2,513, Level: 30
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 87
    Overall activity: 6.0%
    دستاوردها:
    3 months registered1000 Experience PointsTagger First Class
    تشکرها
    0

    تشکرشده 124 در 73 پست

    Rep Power
    33
    Array
    و منم شدیدا با نظر دختر جوان و گیسو کمند موافقم.....بچه ها راست میگن...حرفایی اینجا زدی..از هر نامه ای تاثیرگذارتره....اخرش دوتا مورد اتفاق میفته...یا واقعا اینجا و حرفات روش تاثیر میزاره....که میشه به نفعت...یا نه......عصبانی میشه و به خودش میگیره....که بازم به نفع تو...تکلیفت روشن میشه...چه صبری دیگه تو داری دلسا...من بودم دوریه بهش گفته بودم....به هر حال نوشتن نامه..یا نشون دادن اینجا بهش....دو تا راهکار خیلی خوبه......و از حرف زدن رو در رو ..مخصوصا وقتی خودت انقده منفعلی..بیشتر کاربرد داره...با مشاوری که پیشش میری مشورت کن...اگه موافق بود...حتما یکی از این دو راه رو انتخاب و اجرا کن.

  10. #10
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 13 مرداد 00 [ 08:55]
    تاریخ عضویت
    1392-5-14
    نوشته ها
    202
    امتیاز
    10,223
    سطح
    67
    Points: 10,223, Level: 67
    Level completed: 44%, Points required for next Level: 227
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    18

    تشکرشده 260 در 112 پست

    Rep Power
    37
    Array
    سلام.
    ممنون دوستای خوب من که به یادم بودید.
    من هر روز میام توی سایت ولی چون این روزها درگیر یه پایان نامه هستم که باید تحویلش بدم نمی تونم جواب بدم.
    چون کار انچنانی انجام نداده بودم دوست نداشتم بیام بنویسم.
    اون شب که پیام خانوم ماندگار رو خوندم رفتم طرف شوهرم نوازشش کردم. تو دلم می گفتم چقدر از هم دوریم...
    اون واکنشی نشون نداد. دیشب هم به حال خودش گذاشتمش. دوست ندارم مثل سالهای پیش خیلی بهش بچسبم و آویزونش باشم.
    همه چی فعلا آرومه و امن و امان.
    شاید به ظاهر همه چی خوب باشه.
    خریدای خونه رو به موقع انجام میده.
    ساعتهای تو خونه موندنش کمی بیشتره.
    کمی از مسائل اطرافش حرف میزنه.
    اگر جایی بخوام منو میبره.
    فعلا که همه چی خوبه.
    تا بعدش هم خدا بزرگه.

    ممنون سمیراه خانوم. سر فرصت میام و مقاله خیلی خوبی که فرستادید رو باز می خونم. از گیسوکمند عزیز و دختر جوان و ماندگار عزیز هم ممنونم. روی نامه نوشتن فکر می کنم که چی بنویسم ولی اینجا رو نمیتونم خودم رو راضی کنم که بهش نشون بدم.

  11. کاربر روبرو از پست مفید دلسا تشکرکرده است .

    گیسو کمند (یکشنبه 11 مرداد 94)


 
صفحه 3 از 8 نخستنخست 12345678 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 07:56 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.