سلام
سلام گیسو کمندعزیز (اسم جدیدتون مبارک. این اسمتون بیشتر بهتون میاد)
شوهرت تو رو نمیشناسه تو واسش یه موجود گنگی چرا اجازه نمیدی اینجا رو بخونه لمست کنه یکم بشناستت، یه دلیل محکم بگو؟ من اگر میخواستم بهش بگم از همه چیزش خبر دارم که همون وقتی که فهمیدم ازش جدا میشدم. دوست ندارم بدونه از تمام پسربازیا و دختربازیاش خبر دارم. چون اینجوری غیرمستقیم مجوز بهش میدم که با هر کار اشتباهیت من باز باهات میمونم.
اینجا بهت کم راهنمایی شد ؟ کدومشو عمل کردی؟ دوستان اینجا بسیار به من لطف داشتن و از هیچ راهنمایی دریغ نکردن. 100 % اون موارد که ازم خواسته بودن باهاش صحبت کنم رو انجام ندادم. ولی بقیه اش رو نمیگم 100 درضد ولی 40-50 درصد بکار بستم. (کم کردن وابستگی، کم کردن تمرکزم نسبت به همسرم، وقت گذاشتن بیشتر واسه خودم و دخترم، صبور بودن و شاید چند مورد دیگه) می دونم کمه ولی واسه من بد نبود با یه روحیه داغون و افسرده. تلاش هام کم بود.
من توی گروه های مجازی خیلی راحت جواب میدم. شاید بشه گفت تا حدودی هم حاضر جواب هستم. شیطنت می کردم. سریع جواب میدادم. شوخی می کردم. اصلا فاز غم نداشتم. ولی واسه رودررو صحبت کردن نمیتونم. مهارت گفتگو با جنس مخالف کمه.
آقای عباسپور
قوی ترین دلیل جدانشدنم دخترمه. دوست ندارم دخترم از باباش دور باشه. چون اون و پدرش روابط خیلی خوبی دارن. یا اینکه من با اینهمه سختی که توی این پنج سال کشیدم نمی خوام دخترمو به امان خدا ول کنم و برم.
خونه پدر من جای بدی نیست. از لحاظ درامد کمی سختمه که اونم میتونم یه کار گیر بیارم و خرج خودمو دربیارم.
برادر شوهر بزرگم چندباری به خودم و پدرم توهین کرده. مستقیم توی خونه خودم و توی روم. میگه شما بداصل هستین. درصورتی که همه میدونن عکس قضیه صادقه. میخواد خودشو بالا ببره مارو زمین میندازه. شما نمیدونم چی هستین. من بخاطر احترام بزرگتریش چیزی بهش نمیگم وگر نه جوابشو دارم که بدم. از دیروز که تو خونه خودم جلو مادر و برادر شوهر دیگم اینو بهم گفت خیلی بهم ریختم. سمت چپ بدنم بیحس شده. اینقدر بهم فشار اومده که خواب درست و حسابی هم نرفتم. خیلی با خودم کلنجار رفتم که ب ه زنش بگم یا نه. بازم طبق معمول سکوت. من که نمیبخشمش. واگذارش کردم به خدا.
پدر من واسم خیلی عزیزه. چون ساده دله و دروغ تو بساطش نیست چون ساکته و مثل خودشون پررو نیست چون وضع مالی خوبی نداره خوششون نمیاد ازش. پدر من 60 سالشه با این سن و سال هنوز داره توی سرما و گرمای داغ اینجا کارگری می کنه ولی آقا با 45 سال سن توی خونه است و دنبال حرفای خاله زنکی. من توی عمرم انسانی به این خاله زنکی ندیدم. فقط چشماش به دهن زنشه که چی میگه.
حتی زنهای اطرافم هم اینقدر دنبال حرفای صدمن یه غاز نیستن. هر هفته با دخترش دارن میان و هی میگن گوشواره رو بده بهشون.
چندوقت پیش شوهر من با اینکه حدود 17-18 سال ازش کوچیکتره واسه اینکه دعوا و آبروریزهاش رو بخوابونه 500 هزار بهش داد. پولی که سهم مو دخترمه. از همه چیز زندگیمون داریم میزنیم تا آقا توی خونه خودمون بهم توهین کنه. واگذارش می کنم به خدا که یه روزی یه جایی یادش بیاره که نباید بقیه رو تحقیر کنه.
خدا رو شکر می کنم که شوهر من دنبال حرفای بی سر و ته نمیره. هیچ وقت نشده که بهش گله کنم یا حرفای این و اون رو نقل کنم واسش.
چند شبی بود که شوهرم خودش میومد سمتم. ولی دیشب اینقدر بهم ریخته بودم که دیرتر از اون رفتم خوابیدم الان هم همه خوابن و من بیدارم. حتی نمیتونم واسه شوهرم هم بگم چون اون طرفدار برادرشه. همش میگه جای پدرمه منم نمیخوام بینشون اختلاف بیفته.
هرچی اون بیشتر میره سمت خانواده خودش من ازشون دورتر میشم. چون روز به روز دارم بیشتر میشناسمشون.
نمیدونم به گوشش برسونم که ازش ناراحت شدم یا نه.










علاقه مندی ها (Bookmarks)