راستش برای اروم کردنت میتونم کلی حرف اینجا بنویسم شعر عرفانی و منطقی و فلسفی و روانشناسی ولی من نمینویسم
بحث اینه که نمیشه با طبیعت وجود جنگید اگه بجنگی احتمالا میمیره یا روح خودت میمیره هردوش یکیه
توکه نمیخایی بیقرار نباشی اگه احساس نیاز نکنی اون موقه غیر عادی هستی
راستش من مدتی قبل از عید خیلی بی احساس و بی نیاز شده بودم و سرم به دنیی و عقبی فرو نمی امد هیچ نیازی هم درون خودم حس نمیکردم یعنی همون حالت خاموشی
خیلی راحت بودم مثل یه رباط زندگی میکردم تا اینکه عید رفتم حرم امام رضا اونجا نمیدونم چی شد که همه احساساتم بیدار شد مثل این که قراره بسوزیم
همه امیال عاطفیم با همون حالت سرکششون بلند شدند درسته که وجودشون سخته تحملش سخته اما نبودش هم یعنی مردگی یعنی رباط یعنی از دست دادن لطافت
منظورم اینه که همه میفهمن چی میگی ...من دقیقا حستو دارم
ولی فقط کنترلش میکنم سعی نمیکنم احساسات لطیف دخترونم رو بکشم باهاش مدارا میکنم به حرفش گوش میدم (ولی اگه بخام میتونم از بین ببرمشون حیفم میاد)
گاهی ساعت ها گریه میکنه زاری میکنه
یه مدت کشتمش نابودش کردم ولی خیلی بی روح بودم اونم بد بود ...
نوپو جان مگه مجرد بودن (منظورم همسر خوب نداشتن نه هر همسری نه یه هر قیمتی ) چیزی از جنگ ایران و عراق کم داره ؟ مگه اینم جنگ با اصیل ترین امیالت نیست؟ جنگ درون که خیلی سختتره
صد رحمت به جنگ جهانی اول و دوم و احتمالا سوم ! صد رحمت به رقابت ایران و ارژانتین
اما این حس انقدر شدیده که به هرچی تبدیلش کنی یه نبوغ عالی میده بیرون
حالا تو درس تو کار بماند
میدونم دنبال راهکار نیستی الان پس فقط حرف دلی نوشتم برات
صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را که سر به کوه و بیابان تو داده ای ما را
علاقه مندی ها (Bookmarks)