
نوشته اصلی توسط
dooo
گفت که بعد عروسیمون من خونه بابات نمیام و باید همیشه به حرفم عمل کنی منم قبول نکردم
نمیدونم چرا اصرار داره از طرف من تموم بشه؟؟؟اخه از طرز صحبت کردنش میفهمم دیگه دوستم نداره یا بهتر بگم انگار دیگه حسی نسبت بهم نداره نمیدونم اطرافیانم میگن بشین تا اونا اقدام کنن به نظرتون باید بشینم ببینم اونا میخوان چیکار کنن؟
ببین چطوری با غرورش بازی کردی و مردونگیشو زیر سوال بردی که مجبور شده این حرف رو بزنه 
اگر یادتون باشه من قبلا برای شما پست گذاشتم و به پرتوقع بودن شما و همراه نبودن با همسرت اعتراض کردم.
اوایل تاپیک اوضاع خوب بود ولی با بی تدبیری شما کم کم بحرانی شد.
بنظر من مشکل جدی و حل نشدنی در زندگی شما وجود نداره.
احتمالا همسرت خیلی مغروره و تا حدی تابع خونوادش هست.
چیزی که معلومه اینه که انتظار تغییر در ایشون فعلا ممکن نیست و این شمایی که باید تغییر کنی.
در خودت میبینی که بتونی تغییر کنی ؟
این اطرافیانی که میگی، قرار نیست یه عمر برچسب مطلقه بودن رو همراه داشته باشن!
این شمایی که باید برای زندگیت تصمیم بگیری، شوهرت هم اینو فهمیده !
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه بایدها . . .
هر روز بی تو
روز مباداست!
علاقه مندی ها (Bookmarks)