مریم عزیز و واحد ممنونم که بازم برام پست گذاشتید
مریم عزیز واقعا نمیدونم باید چیکار کنم. ما تو این چهارسال هم فراز و نشسی زیاد داشتیم. روزهای خوب و روزهای بسیار بد. نمیدونم چی میشه.قعلا که دوباره اس ام اس داده حرف اخرت رو بزن . من هم گفتم قبول نمیکنم دست بدی.حالا میخواد به مادرش زنگ بزنه و اون هم به مادر من زنگ بزنه. میبینید که چقدرخنده داره. ایشون دست دادن با یه زن نامحرم رو ترجیح به زندکی 4 ساله ای که توش بوده
واحد عزیز من حرف شما رو قبول دارم و اون انعطافی که لازمبوده رو نشون دادم و حتی گقتم مهمونیهایی که خالم ازش بهم میخوره رو میام ولیایشون اصرار داره که من باید به همه زنها دست بدم و برم باهاشون مسافرت. بازم چشماگه تا شب اتفاق خاصی رو راه نیاندازه بازم باهاش ضخبت میکنم.
اما خیلی دلمو شکسته. امیدم فقط به خداست.امروز روزه گرفتهبودم به نیت حل مشکلم اما ...
میخوام بعد از نماز برم امازاده ای جایی تا کمی اروم بشم.امیدم به خداست. میدونم که تنها نیستم. به قول بالهای صداقت باید خودمو درست کنم واصلا به شرایط و شوهرم کاری نداشته باشم که اگه زمانی اون بود کنارم و یا نبود مندرست رفتار کنم. من میتونم خودم رو بسازم به کمک شما دوستان. اما الان شاید از اولراه هم عقبتر باشم.
فقط یه چیزی، اگه به خانواده ها گفت چیکار کنم من دوستندارم خانواده منو زابراه کنه از شهرستان پاشن بیان اینجا، گرچه قبلا اینکاروباهاشون کرده. خیلی بی احساس ، سرد، غرور و خودخواهه. من نمیخوام غرور پدرمادرم ازبین بره. اشکال نداره من به اونا بگم که نیان یا اگه خیلی اصرار کرد بگم که مابریم شهر اونا و صحبت کنیم.
بازم ممنونم که تنهام نمیذارید.
علاقه مندی ها (Bookmarks)