به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 5 از 16 نخستنخست 123456789101112131415 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 41 تا 50 , از مجموع 159

Hybrid View

  1. #1
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 25 آبان 00 [ 11:30]
    تاریخ عضویت
    1395-3-22
    نوشته ها
    162
    امتیاز
    8,590
    سطح
    62
    Points: 8,590, Level: 62
    Level completed: 47%, Points required for next Level: 160
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class5000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    6

    تشکرشده 113 در 56 پست

    Rep Power
    32
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط donya. نمایش پست ها
    حنا جان سلام
    راستش منم زیاد موافق نیستم ک داستان باشه مشکلت.هرکی یه مشکلی داره دیگه.
    ولی راستش رو بخوای من تازه از کربلا برگشتم کلی اونجا برات دعا کردم یعنی برای همه بچه های همدردی ک یادم بود دعا کردم.یادمه اتفاقا همون شبی که تازه میرفتیم بین الحرمین یه پست ازت دیدم در مورد اینکه به حضرت عباس قسم خورده بودی تا مشکلت رو حل کنه.خواستم بگم من یادت بودم همونجاهایی که
    خودت خیلی دوست داشتی.
    سلام عزيزم
    بابت محبتى كه در حقم كردى يك دنيا ازت ممنونم، اميدوارم هر آرزويى كه تو دلت دارى برآورده بشه و هميشه خوشبخت باشى.
    به انرژى مثبتى كه بهم دادى خيلى نياز داشتم، نميدونم راه درست چيه، از خدا ميخوام هر راهى كه قراره تو سرنوشتم باشه به خير و صلاحم باشه.
    اصلا قدرت تصميم گيرى ندارم
    پنجشنبه طبق قرار هميشگيمون رفتم خونه محمد براش ناهار درست كردم و رفتم بيرون. اصلا دلم نميخواست خونمون برم، رفتم آرايشگاه موهامو رنگ كردم. داشتم تموم ميشدم برم خونمون محمد بهم زنگ زد، گفت كجايى گفتم آرايشگاه. گفت باشه تموم شدى بيا، الكى گفتم ميرم خونه دوستم. اونم گفت باشه.
    از آرايشگاه تموم شدم رفتم خونه خودمون، تا شب هيچى نخوردم. دوباره محمد زنگ زد گفت كجايى گفتم خونمون، گفت پس چرا نيومدى اينجا، گفتم كار داشتم نشد بيام. گفت آماده شو بيام دنبالت بريم خونه مامانم اينا گفتم من نميام. گفت ميريم سر ميزنيم و زود برميگرديم. گفتم آخه سرم درد ميكنه نميخوام بيام. گفت قرص بخور خوب ميشى. اومد دنبالم رفتيم خونه مامانش اينا.
    تو راه كه داشتيم ميرفتيم محمد گفت، تو خيلى خوبى، خونه كه رسيدم ديدم نيستى حس كردم خاك عالمو ريختن تو سرم، باورم نشد خونه نباشى، بعدش فكر كردم قايم شدى بهت زنگ زدم ديدم واقعا نيستى خيلى ناراحت شدم.
    شب كنارم خوابيد ولى بازم نزديكم نشد، حتى انگشتش هم بهم نزد، حتى منو بوس هم نكرد.
    صبح بيدار شديم بهم گفت تو آدم بدبينى هستى بايد حساسيتت رو كم كنى وگرنه وقتى حامله بشى بچمون آسيب ميبينه. گفتم اون حس آرامش رو تو بايد بهم بدى، گفتم من در مورد تو شك دارم اونم به خاطر ك... استفاده شده ايه كه پيدا كردم و هيچ جوابى براش نگرفتم. گفتم من همه چى رو دست خدا سپردم، از خدا خواستم اگه محمد كار اشتباهى انجام داده خود خدا برام فاش كنه وگرنه كه هيچى. اونم عصبانى شد گفت خوب كارى كردم، گفت انقدر ميشينى فكر اينارو ميكنى هر روز لاغرتر ميشى، گفت تو بدنت پر از كرمه و تو آدم حسودى هستى، گفت بايد جدا بشيم چون تو آدم نميشى.
    منم هيچى نگفتم، گفتم اگه كار خلافى انجام ندادى لزومى نداره انقدر عصبانى بشى، گفتم من اگه جاى تو بودم با آرامش كامل ميگفتم بشين و منتظر باش كه خدا پاكى منو بهت ثابت ميكنه.
    اون ولى هر چى از دهنش دراومد گفت، به منم گفت گمشو برو خونتون. منم شب رفتم تو يه اتاق ديگه خوابيدم كلى گريه كردم، صداى گريه هامو ميشنيد ولى عين خيالش نبود، نشسته بود داشت كيك ميخورد.
    صبح هم براش صبحانه آماده نكردم، اونم بدون خداحافظى رفت. آماده شدم رفتم دانشگاه، يادم افتاد راديات پشت تلويزيون آب ميداد، مجبورى زنگ زدم بهش بگم، اولش خوب جواب داد بعدش كه من خشك و ناراحت حرف زدم، خيلى بد حرف زد گوشيو روم قطع كرد.
    سر كلاس گريه ام گرفته بود، ازش متنفر شدم كلى تو دلم فحشش دادم.
    بعدش زنگ زدم به مامانش حالشو بپرسم ( شب پنجشنبه كه رفتيم خونشون سرما خورده بود) گفتم زنگ زدم حالتونو بپرسم، سرماخوردگيتون بهتر شد. برگشت به حالت مسخره گفت، از اون روز تا الان تازه يادت افتاده زنگ بزنى؟! گفت ديروز منتظرت بودم زنگ بزنى، منم نگفتم ديروز صبح تا شب تو خونه پسرت منو به گريه انداخته بود....
    گفت حالا اينم حسابه، مرسى زنگ زدى، گفتم خواهش ميكنم اگه نياز بود بيام ببرمتون دكتر كه گفت نميخواد.
    ببخشيد اينقدر طولانى با جزئيات نوشتم، چون به خدا كسى نيست راهنماييم كنه.
    به نظرتون رفتارهاى من غيرعاديه يا مال اونا؟! رفتار اشتباه من كجاست؟ من چطورى بايد حرف بزنم و رفتار كنم؟

  2. #2
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 11 اردیبهشت 04 [ 19:10]
    تاریخ عضویت
    1390-2-04
    نوشته ها
    909
    امتیاز
    18,736
    سطح
    86
    Points: 18,736, Level: 86
    Level completed: 78%, Points required for next Level: 114
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    4,315

    تشکرشده 3,200 در 813 پست

    Rep Power
    118
    Array
    دوست عزیز

    به نظر من رفتارهای شوهرت درسته خیلی ایراد داره ولی رفتارهای شما هم نرمال و درست نیست.

    وقتی اون میگه وقتی اومدم خونه دیدم نیستی ناراحت شدم بجای اینکه کمی خودت را لوس کنی

    براش ناز کنی از خصلتها و مهارتهای زنونه ات مایه بزاری شروع میکنی به شکایت و پرونده های

    گذشته و ناراحتیهات را رو میکنی اگر میخواهی باهاش ادامه بدی باید باسیاست و بدون به رو

    اوردن بدیهای اون و ناراحتیهات با مهربونی و سنجیده عمل کنی تا کم کم انقدر شیفته ات بشه

    که دور خیانت و کارهاش بدش را خط بزنه و جذبت بشه بطوریکه مثل همون 5شنبه گذشته

    بی تابت باشه و سراغت را بگیره.

    ولی اگر لحظاتی را که جذبت شده را با گله و شکایت و اشک و اه باشی فقط سم پاشی کردی و

    همون یک ذره امید را هم تبدیل به دافعه و حسهای منفی در اون کردی.

    به نظر من زمانهایی با اون روبرو شو که مملو از انرژی مثبتی و میتونی از عشق و مهربونیت سیرابش کنی

    در غیراینصورت طرفش نرو و به هیچ وجه گله و شکایت نکن.

    اگرم واقعا نمیتونی با خودت کناربیای و خیانتهاش را ببخشی زودتر از اینکه خودت را از پا دربیاری از این رابطه

    بیا بیرون چون اینطور که پیداست اون یا حنای شاد و خوشحال و راضی را میخواد یا میره سمت کس دیگه ای

    که بدون غرزدن سرویس خوبی میده. پس تصمیم قطعی را باخودت بگیر این مرد فعلا در این شرایط

    اهل نازکشیدن و برطرف کردن سوتفاهمات یا اشتباهاتش نیست و ادامه این راه تیرخلاص این رابطه است.
    ویرایش توسط sanjab : شنبه 17 مهر 95 در ساعت 17:42

  3. 2 کاربر از پست مفید sanjab تشکرکرده اند .

    Shadi2 (یکشنبه 18 مهر 95), ارغنون (پنجشنبه 22 مهر 95)

  4. #3
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 01 شهریور 96 [ 14:15]
    تاریخ عضویت
    1394-7-06
    نوشته ها
    130
    امتیاز
    3,017
    سطح
    33
    Points: 3,017, Level: 33
    Level completed: 78%, Points required for next Level: 33
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsTagger First Class1 year registered
    تشکرها
    2

    تشکرشده 127 در 70 پست

    Rep Power
    30
    Array
    برا کسایی که میگن سرکاریه باید بگم
    آدم بعضی وقتا یه بلاهایی سرش میاد تو زندگی ، که فقط میشه تو فیلما پیداش کرد
    منم ازون دسته آدمایی هستم که وقتی مشکلاتمو به کسی میگم، اصلا باورش نمیشه!
    بعضی وقتا هم که یعضی موجودات بیمار روانی سرراه آدم قرار میگیرن که زندگی رو براشون جهنم میکنن
    باید فراروبر قرار ترجیح داد
    تنها راه نجات فرار از جهنمیه که یه فردِ روانی برای آدم میسازه
    بعد از فرار، مدتی نمیگذره که آدم بخودش میگه، کاش زودتر خودمو نجات داده بودم ...
    ویرایش توسط delkhaste : شنبه 17 مهر 95 در ساعت 20:13

  5. #4
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 01 شهریور 96 [ 14:15]
    تاریخ عضویت
    1394-7-06
    نوشته ها
    130
    امتیاز
    3,017
    سطح
    33
    Points: 3,017, Level: 33
    Level completed: 78%, Points required for next Level: 33
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsTagger First Class1 year registered
    تشکرها
    2

    تشکرشده 127 در 70 پست

    Rep Power
    30
    Array
    حناخانم شما خیلی پرخاشگرانه برای من پست گذاشته بودید قبلا،خیلی ازبرخوردتون ناراحت شده بودم
    ولی چون احساس کردم میتونم مشکلات عدم اعتماد بنفستونو درک کنم ، گفتم راه حل هایی که میدونم رو بهتون بگم
    شما هرچه زودتر خودتو ازون جهنم نجات بدی هنر کردی
    جلوی ضررو هرموقع بگیری منفعته
    فقط کسی میتونه اینجور مرد رو تحمل کنه که فقط پول براش مهمه، مثل خیلی خیلی از زنای دیگه
    شما دنبال احساسی ، امکان نداره خوشبخت بشی باهاش

    شاید باید یه تلنگر بهت بخوره که یهو اعتمادبنفست زیاد بشه و قدرت پیدا کنی که به خودت ببای و بتونی تصمیم عاقلانه بگیری
    این وسط تنها خودت مهمی نه حرف دوروبرت، به تنها کسی هم که ارزش قائل نیستی خودتی

    بی اعتماد بنفسی همینه که آدم برای محبت از بقیه تغذیه میکنه ، یه سم مهلکه برای زندگی
    کارایی که باید برای خودش بکنه، برای بقیه میکنه

    با چیزایی که مینویسی، مشکل اصلی رو شما داری ، که وابسته مشکلاتی و میل به غصه خوردن داری

    نکن اینکارارو
    ویرایش توسط delkhaste : شنبه 17 مهر 95 در ساعت 20:18

  6. کاربر روبرو از پست مفید delkhaste تشکرکرده است .

    نجمه چ (شنبه 17 مهر 95)

  7. #5
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 25 آبان 00 [ 11:30]
    تاریخ عضویت
    1395-3-22
    نوشته ها
    162
    امتیاز
    8,590
    سطح
    62
    Points: 8,590, Level: 62
    Level completed: 47%, Points required for next Level: 160
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class5000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    6

    تشکرشده 113 در 56 پست

    Rep Power
    32
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط delkhaste نمایش پست ها
    حناخانم شما خیلی پرخاشگرانه برای من پست گذاشته بودید قبلا،خیلی ازبرخوردتون ناراحت شده بودم
    ولی چون احساس کردم میتونم مشکلات عدم اعتماد بنفستونو درک کنم ، گفتم راه حل هایی که میدونم رو بهتون بگم
    شما هرچه زودتر خودتو ازون جهنم نجات بدی هنر کردی
    جلوی ضررو هرموقع بگیری منفعته
    فقط کسی میتونه اینجور مرد رو تحمل کنه که فقط پول براش مهمه، مثل خیلی خیلی از زنای دیگه
    شما دنبال احساسی ، امکان نداره خوشبخت بشی باهاش

    شاید باید یه تلنگر بهت بخوره که یهو اعتمادبنفست زیاد بشه و قدرت پیدا کنی که به خودت ببای و بتونی تصمیم عاقلانه بگیری
    این وسط تنها خودت مهمی نه حرف دوروبرت، به تنها کسی هم که ارزش قائل نیستی خودتی

    بی اعتماد بنفسی همینه که آدم برای محبت از بقیه تغذیه میکنه ، یه سم مهلکه برای زندگی
    کارایی که باید برای خودش بکنه، برای بقیه میکنه

    با چیزایی که مینویسی، مشکل اصلی رو شما داری ، که وابسته مشکلاتی و میل به غصه خوردن داری

    نکن اینکارارو
    سلام
    من بابت پستم ازتون عذرخواهى ميكنم شايد از شدت ناراحتى يه چيزايى نوشتم، به دل نگيرين لطفا، من از نظر روحى روانى خيلى آسيب ديدم واسه همون حواسم نيست گاهى چى ميگم، شايدم حرصمو خواستم يه جايى خالى كنم، در هر صورت عذر ميخوام بابت رنجشتون.
    شما درست گفتين، من اصلا اعتماد بنفس ندارم و نميدونم اون تلنگر چيه كه ميتونه منو به خودم بياره.
    ديگه به آخر خط رسيدم تنها راه من شايد فقط دعاى شما دوستان باشه....
    ممنون بابت پست هاتون

  8. #6
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 01 شهریور 96 [ 14:15]
    تاریخ عضویت
    1394-7-06
    نوشته ها
    130
    امتیاز
    3,017
    سطح
    33
    Points: 3,017, Level: 33
    Level completed: 78%, Points required for next Level: 33
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsTagger First Class1 year registered
    تشکرها
    2

    تشکرشده 127 در 70 پست

    Rep Power
    30
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط Hanli نمایش پست ها
    سلام
    من بابت پستم ازتون عذرخواهى ميكنم شايد از شدت ناراحتى يه چيزايى نوشتم، به دل نگيرين لطفا، من از نظر روحى روانى خيلى آسيب ديدم واسه همون حواسم نيست گاهى چى ميگم، شايدم حرصمو خواستم يه جايى خالى كنم، در هر صورت عذر ميخوام بابت رنجشتون.
    شما درست گفتين، من اصلا اعتماد بنفس ندارم و نميدونم اون تلنگر چيه كه ميتونه منو به خودم بياره.
    ديگه به آخر خط رسيدم تنها راه من شايد فقط دعاى شما دوستان باشه....
    ممنون بابت پست هاتون

    خواهش میکنم ، خیلی متاسفم بخاطر این آسیب دیدگی شدید روحی
    کلاس یوگا رفتی ؟به صورت حرفه ای؟
    یه روش هایی هست که میتونه کمک کنه کنترل امواج مغزیتو خودت بدست بگیری
    شما که با قلبت فکر نمیکنی، مغزت دستور همه چیرو میده!
    شما الان مغزت کنترل همه اعمال و رفتارتو بدست گرفته
    اجازه نمیده تصمیم درست بگیری ، شما باید یکاری کنی اول مغزت از این مسیری که داره میره منحرف بشه
    اگه نمیتونی خودت به خودت کمک کنی، به نظرم یوگا کار کن ، البته باید با یه استاد مطمئن کار کنی به مدت زیاد ، نه اینکه 2 روز بری بعد ول کنی

  9. #7
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 29 مرداد 05 [ 12:38]
    تاریخ عضویت
    1391-5-02
    نوشته ها
    1,287
    امتیاز
    26,066
    سطح
    96
    Points: 26,066, Level: 96
    Level completed: 72%, Points required for next Level: 284
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassSocialVeteranOverdrive25000 Experience Points
    تشکرها
    3,683

    تشکرشده 4,954 در 1,249 پست

    Rep Power
    226
    Array
    سلام دوست عزیز
    اینکه در این شرایط چه کاری درسته یا غلط رو نمیدونم ولی اگر جای شما بودم برخوردم اینجوری می شد
    ظاهرا آخرین صحبت شما با همسرت سر مدارک خیانت ایشون بوده و ایشون عصبی شده و محل بحث رو ترک کرده
    اگر جای شما بودم هیچ خبری ازش نمی گرفتم اون باید روی این صحبتها فکر کنه و تصمیمش رو بگیره یا باید خودشو اثبات کنه و یا حداقل قول ترک این اخلاق رو بده یا باید کلا بره و به همون زندگی مجردیش ادامه بده
    چون شما نمیتونی روابط موازی ایشون رو تحمل کنی و البته شاید بیش از 90 درصد زنهای دیگه هم نتونن
    خوب این روند ناز کشیدن از ایشون، به رو نیاوردن مسئله محبت به ایشون و سعی در جذب ایشون بارها وجود داشته و فایده ای نداشته پس این روند رو تموم کن

    به نحوی ذهنت رو رها کن و فکر کن اون این مدلیه و کاریش نمیشه کرد و شما هم یه شوهر این مدلی رو نمیتونی تحمل کنی
    فکر کن جدا شدی و باید به زندگی خودت فکر کنی
    وقتی توی ذهنت ازش بگذری و وابستگی عاطفی رو به حداقل برسونی میتونی روند عادی زندگیت رو داشته باشی
    ضمنا یادت باشه شما دیگه الان میتونی خودت تکیه گاه خودت باشی نیاز نیست مادر شما حمایتت کنه روی خودت بیشتر از اینا حساب کن در ضمن اینکه مادرت هم قانع میشه به مرور زمان

    می دونم شرایط سختی داری. توکل به خدا کن و روند عادی زندگیت رو از سر بگیر حداقل از این روند فرسایشی که داشتی خودتو خلاص کن
    پرواز کن آنگونه که می خواهی
    وگرنه پروازت می دهند آنگونه که می خواهند

  10. 2 کاربر از پست مفید فکور تشکرکرده اند .

    Shadi2 (یکشنبه 18 مهر 95), دیار (یکشنبه 18 مهر 95)

  11. #8
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 17 شهریور 00 [ 16:19]
    تاریخ عضویت
    1394-6-10
    نوشته ها
    262
    امتیاز
    9,650
    سطح
    65
    Points: 9,650, Level: 65
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 400
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class5000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    431

    تشکرشده 376 در 164 پست

    Rep Power
    56
    Array
    میشه سوال منو جواب بدین حنا جان؟
    مگه طبق اخرین پستها.خلاصه همه دوستان این نبود که نری خونش که بیخیالش شی که...
    چرا باز رفتی خونش؟
    قدرت نه گفتن نداری حنا.بخاطر رفتاراش تشنه مجبتی تا میگه بیا خونمون با یکم پافشاریش زود قبول میکنی و خام میشی.حنا ول کن این ادمو این درک کن بدون اون اقا هم میتونی زندگی کنی.زندگی کردن و شاد بودن و محبت دیدین خلاصه نمیشه تو یه نفر اونم همچین ادمی.
    رفتی خونشو باز همچی تکرار شد.به خودش اجازه داد بگه گمشو برو خونتون.میدونی این یعنی چی؟
    این ادم بیماره یجوری مریضی داره که با خورد کردن دیگران خودشو ارضا میکنه.از نظر روحی ارضا میشه وقتی ضعیف کشی میکنه و گریه میکنی و بهت فحش میده
    ایراد داری حنا.اصلا اراده نداری
    بخدا نمیدونم دیگه چی بگم.
    حنا خودتو بکش بیرون ازین باتلاق.رفتار جرعت مند داشته باش.
    میخوای بیاد سمتت؟من میدونم راهش چیه
    جوابشو نده و هیچ تمایلی بهش نشون نده.اصلا نشون بده ازش متنفری نرو خونشون بگو نمیخوامت اونوقت میاد التماستو میکنه حتی به دست و پات می افته میگه من بدون تو میمیرم تو بهترینی ولی کافیه نگاهش کنی باز خوردت میکنی و داستان تکرار میشه.
    این ادم مریضه و داره مریضت میکنه
    والسلام

  12. #9
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 25 آبان 00 [ 11:30]
    تاریخ عضویت
    1395-3-22
    نوشته ها
    162
    امتیاز
    8,590
    سطح
    62
    Points: 8,590, Level: 62
    Level completed: 47%, Points required for next Level: 160
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class5000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    6

    تشکرشده 113 در 56 پست

    Rep Power
    32
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط miss-golegandom نمایش پست ها
    میخوای بیاد سمتت؟من میدونم راهش چیه
    جوابشو نده و هیچ تمایلی بهش نشون نده.اصلا نشون بده ازش متنفری نرو خونشون بگو نمیخوامت اونوقت میاد التماستو میکنه حتی به دست و پات می افته میگه من بدون تو میمیرم تو بهترینی ولی کافیه نگاهش کنی باز خوردت میکنی و داستان تکرار میشه.
    این ادم مریضه و داره مریضت میکنه
    والسلام
    سلام عزيزم، ممنون بابت پاسخت
    من اين روشم امتحان كردم اصلا براش مهم نيست، تا الان دوبار هر كدوم يك ماه ولش كردم و اومدم ولى دريغ از يك زنگ.
    خوب براش مهم نيست چون اون علاقه اى كه بايد بهم داشته باشه رو نداره.
    من همه روشها رو رفتم و نشد ديگه بى فايده است، فقط به توصيه فكور عمل ميكنم و سعى ميكنم يواش يواش از ذهنم بيرونش كنم و اول خودم رو براى طلاق عاطفى آماده كنم، بعدشم ميرم سراغ قانون
    ميدونين من ابن يكسال كلى ضعيف شدم، هم جسما و هم روحا... شبا كه ميخوابم از شدت غصه و ناراحتى و فشار عصبى انقدر فكم رو فشار ميدم كه باعث ميشه كل طول روز سردرد داشته باشم. موهام به قدرى ريخته كه كف سرم ديده ديده ميشه و تا ميخوام غذا بخورم حالت تهوع نميذاره. يه بغضى دارم كه هيچ جورى نميشكنه، هيچ جورى آروم نميشم... خدا لعنتش كنه، تو اين روزهاى عزيز از خدا ميخوام به خاطر امام حسين، هر بدى بهم كرده ده برابرش رو تو زندگيش بچشه...

  13. کاربر روبرو از پست مفید Hanli تشکرکرده است .

    ZENDEGIBEHTAR (یکشنبه 18 مهر 95)

  14. #10
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 14 آذر 97 [ 02:41]
    تاریخ عضویت
    1395-3-04
    نوشته ها
    41
    امتیاز
    2,487
    سطح
    30
    Points: 2,487, Level: 30
    Level completed: 25%, Points required for next Level: 113
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    37

    تشکرشده 43 در 21 پست

    Rep Power
    0
    Array
    تواین شبای عزیز براتون دعا میکنم...
    شماهم ولش کنید وفقط برید سمت امام حسین .باخودش دردودل کنیدو غم هاتونو به خود آقا بگید...مطمئن باشید هم آروم میشید هم جواب میگیرید.
    خیلی ناراحت میشم وقتی حرفاتونو میخونم.کاش همسرتون یه کم قدرتونو میدونست،کاش پدرومادرتون پشتتون بودن..
    مطمئنم که یه روزی همسرتون از همه کاراش پشیمون میشه ومطمئن باشید خدا رحیم تر وعادل تر از این حرفاست که تنهاتون بزاره...


 
صفحه 5 از 16 نخستنخست 123456789101112131415 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 07:15 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.