سلام عزيزم
بابت محبتى كه در حقم كردى يك دنيا ازت ممنونم، اميدوارم هر آرزويى كه تو دلت دارى برآورده بشه و هميشه خوشبخت باشى.
به انرژى مثبتى كه بهم دادى خيلى نياز داشتم، نميدونم راه درست چيه، از خدا ميخوام هر راهى كه قراره تو سرنوشتم باشه به خير و صلاحم باشه.
اصلا قدرت تصميم گيرى ندارم
پنجشنبه طبق قرار هميشگيمون رفتم خونه محمد براش ناهار درست كردم و رفتم بيرون. اصلا دلم نميخواست خونمون برم، رفتم آرايشگاه موهامو رنگ كردم. داشتم تموم ميشدم برم خونمون محمد بهم زنگ زد، گفت كجايى گفتم آرايشگاه. گفت باشه تموم شدى بيا، الكى گفتم ميرم خونه دوستم. اونم گفت باشه.
از آرايشگاه تموم شدم رفتم خونه خودمون، تا شب هيچى نخوردم. دوباره محمد زنگ زد گفت كجايى گفتم خونمون، گفت پس چرا نيومدى اينجا، گفتم كار داشتم نشد بيام. گفت آماده شو بيام دنبالت بريم خونه مامانم اينا گفتم من نميام. گفت ميريم سر ميزنيم و زود برميگرديم. گفتم آخه سرم درد ميكنه نميخوام بيام. گفت قرص بخور خوب ميشى. اومد دنبالم رفتيم خونه مامانش اينا.
تو راه كه داشتيم ميرفتيم محمد گفت، تو خيلى خوبى، خونه كه رسيدم ديدم نيستى حس كردم خاك عالمو ريختن تو سرم، باورم نشد خونه نباشى، بعدش فكر كردم قايم شدى بهت زنگ زدم ديدم واقعا نيستى خيلى ناراحت شدم.
شب كنارم خوابيد ولى بازم نزديكم نشد، حتى انگشتش هم بهم نزد، حتى منو بوس هم نكرد.
صبح بيدار شديم بهم گفت تو آدم بدبينى هستى بايد حساسيتت رو كم كنى وگرنه وقتى حامله بشى بچمون آسيب ميبينه. گفتم اون حس آرامش رو تو بايد بهم بدى، گفتم من در مورد تو شك دارم اونم به خاطر ك... استفاده شده ايه كه پيدا كردم و هيچ جوابى براش نگرفتم. گفتم من همه چى رو دست خدا سپردم، از خدا خواستم اگه محمد كار اشتباهى انجام داده خود خدا برام فاش كنه وگرنه كه هيچى. اونم عصبانى شد گفت خوب كارى كردم، گفت انقدر ميشينى فكر اينارو ميكنى هر روز لاغرتر ميشى، گفت تو بدنت پر از كرمه و تو آدم حسودى هستى، گفت بايد جدا بشيم چون تو آدم نميشى.
منم هيچى نگفتم، گفتم اگه كار خلافى انجام ندادى لزومى نداره انقدر عصبانى بشى، گفتم من اگه جاى تو بودم با آرامش كامل ميگفتم بشين و منتظر باش كه خدا پاكى منو بهت ثابت ميكنه.
اون ولى هر چى از دهنش دراومد گفت، به منم گفت گمشو برو خونتون. منم شب رفتم تو يه اتاق ديگه خوابيدم كلى گريه كردم، صداى گريه هامو ميشنيد ولى عين خيالش نبود، نشسته بود داشت كيك ميخورد.
صبح هم براش صبحانه آماده نكردم، اونم بدون خداحافظى رفت. آماده شدم رفتم دانشگاه، يادم افتاد راديات پشت تلويزيون آب ميداد، مجبورى زنگ زدم بهش بگم، اولش خوب جواب داد بعدش كه من خشك و ناراحت حرف زدم، خيلى بد حرف زد گوشيو روم قطع كرد.
سر كلاس گريه ام گرفته بود، ازش متنفر شدم كلى تو دلم فحشش دادم.
بعدش زنگ زدم به مامانش حالشو بپرسم ( شب پنجشنبه كه رفتيم خونشون سرما خورده بود) گفتم زنگ زدم حالتونو بپرسم، سرماخوردگيتون بهتر شد. برگشت به حالت مسخره گفت، از اون روز تا الان تازه يادت افتاده زنگ بزنى؟! گفت ديروز منتظرت بودم زنگ بزنى، منم نگفتم ديروز صبح تا شب تو خونه پسرت منو به گريه انداخته بود....
گفت حالا اينم حسابه، مرسى زنگ زدى، گفتم خواهش ميكنم اگه نياز بود بيام ببرمتون دكتر كه گفت نميخواد.
ببخشيد اينقدر طولانى با جزئيات نوشتم، چون به خدا كسى نيست راهنماييم كنه.
به نظرتون رفتارهاى من غيرعاديه يا مال اونا؟! رفتار اشتباه من كجاست؟ من چطورى بايد حرف بزنم و رفتار كنم؟










علاقه مندی ها (Bookmarks)