به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 6 از 13 نخستنخست 12345678910111213 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 51 تا 60 , از مجموع 129

Hybrid View

  1. #1
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 27 دی 94 [ 10:58]
    تاریخ عضویت
    1392-7-02
    نوشته ها
    186
    امتیاز
    3,023
    سطح
    33
    Points: 3,023, Level: 33
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 27
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    499

    تشکرشده 142 در 78 پست

    Rep Power
    31
    Array
    من هرجور فک میکنم میبینم نمیتونم باهاش حرف بزنم .
    یعنی نمیشه.
    ما رابطه مون سردتر و خرابتر ازین حرفاس.خیلی هم کم همو میبینیم.
    اصن فرصت نمیشه خودمو جمع و جور کنم و ادای ادمای صمیمی رو دارم.مخصوصا که اونم جوری رفتار نمیکنه که یعنی واسش مهم باشه

    مثه این میمونه یهو برم پیش بقال کوچه بشینم به درددل.نمیشه.

  2. #2
    در انتظار تایید ایمیل ثبت نام
    آخرین بازدید
    دوشنبه 19 آبان 93 [ 11:18]
    تاریخ عضویت
    1392-3-26
    نوشته ها
    1,155
    امتیاز
    3,537
    سطح
    37
    Points: 3,537, Level: 37
    Level completed: 25%, Points required for next Level: 113
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Overdrive1000 Experience PointsTagger First Class1 year registered
    تشکرها
    153

    تشکرشده 2,575 در 920 پست

    Rep Power
    0
    Array
    شما به شدت موضع گرفته اید. هر دوتان همین طور هستید. اما بدان با تاکید روی غرور و تعصب نه شما و نه همسرتان به جایی نمی رسید.
    الهام جان می دانم خیلی جوانی و اقتضای سن جوانی همین مشکلات است. می دانم در جوانی انعطاف انسان کمتر است. اما باید چند قدم آنطرف تر را ببینی.
    باید به خودت بگویی گرچه جوانم اما زندگی جدی است و این حرف ها را برنمی دارد.
    مشکل اصلی شما این است که هیچ کدام نمی خواهید موضع خود را تغییر دهید. در حالی که هر دو اشتباه می کنید.

    اگر اوضاع اینقدر خراب است که می گویی و شما تغییری در آن نمی دهی حداقل فکر کن ببین آخرش می خواهی به کجا برسی و هدفت چیست؟

  3. کاربر روبرو از پست مفید نوروزیان. تشکرکرده است .

    الهام20 (دوشنبه 29 مهر 92)

  4. #3
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 27 دی 94 [ 10:58]
    تاریخ عضویت
    1392-7-02
    نوشته ها
    186
    امتیاز
    3,023
    سطح
    33
    Points: 3,023, Level: 33
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 27
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    499

    تشکرشده 142 در 78 پست

    Rep Power
    31
    Array
    مرسی نوپو جونم.عااالی بود.مخصوصا که با مثال گفتی.
    دققققیییقا حرف دلم همینی بود که گفتی.اما اصن نتونستم بگم بهش.کاش منم میتونستم انقد خوب صحبت کنم.
    همه لغتهاش به جا بود حتی.

    منظورم از باهم بودن اینه که باهم بریم بیرون.با هم بشینیم صحبت کنیم.با هم تو اجتماع ظاهر شیم.
    دوس دارم جایی که هکه با شوهرشونن منم با شوهرم باشم.دوس دارم وقتمونو باهم بگذرونیم.یه کاری کنیم که جفتمون توش شریک باشیم.مثلا اماده شیم بریم مهمونی.
    یه جوری که حواسمون به هم باشه.درگیر هم شیم یکم.
    راستش من خسته شدم بس که تنها رفتم مهمونی.بس که تنها همه جا ظاهر شدم.بس که تنها رفتم سفر.دوس دارم بقیه مارو هم یه خونواده بدونن.یه خونواده دو نفره.انگار داریم کم کم فراموش میکنیم همو.داریم به باهم نبودن عادت میکنیم.
    دوس دارم بقیه وقتام باشه که دستمو بگیره.که باهام حرف بزنه.بهم توجه کنه.
    نه که روزی یه رب ببینمش اونم تو ماشین.
    ​با هم باشیم نه که همو ببینیم
    نمیدونم منظورمو رسوندم یا نه.

    - - - Updated - - -

    نمیدونم باید چیکار کنم اخه.یکی پیدا شه دقیقا بگه چیکار کنم.میکنم به خدا

    - - - Updated - - -

    نوپو جوان تاپیکمو رها نکن.کمک لازم دارم.
    از همه دوستان میخوام رهام نکنن لطفا

  5. #4
    در انتظار تایید ایمیل ثبت نام
    آخرین بازدید
    دوشنبه 19 آبان 93 [ 11:18]
    تاریخ عضویت
    1392-3-26
    نوشته ها
    1,155
    امتیاز
    3,537
    سطح
    37
    Points: 3,537, Level: 37
    Level completed: 25%, Points required for next Level: 113
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Overdrive1000 Experience PointsTagger First Class1 year registered
    تشکرها
    153

    تشکرشده 2,575 در 920 پست

    Rep Power
    0
    Array
    راستش توی دیالوگی که از خودت و همسرت نوشتی من حس کردم همسرت پسر بدی نیست و می توانی با او صحبت کنی و حتی می توانی صمیمیتی که می خواهی داشته باشی. فقط باید آرام باشی و صبر کنی.
    راستی مجله راز را هم بگیر و عضو باشگاه همرازانش بشود. خیلی تاثیر خوبی دارد.

    - - - Updated - - -

    هر چه ذهنت آرام تر باشد موج انرژی مثبت بیشتری به شوهرت میدهی. آدم ها ناخودآگاه با افکاری که دارند حتی اگر بیان هم نکنند روی هم اثر دارند.

  6. 2 کاربر از پست مفید نوروزیان. تشکرکرده اند .

    del (سه شنبه 30 مهر 92), الهام20 (دوشنبه 29 مهر 92)

  7. #5
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 27 دی 94 [ 10:58]
    تاریخ عضویت
    1392-7-02
    نوشته ها
    186
    امتیاز
    3,023
    سطح
    33
    Points: 3,023, Level: 33
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 27
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    499

    تشکرشده 142 در 78 پست

    Rep Power
    31
    Array
    اصن نمیتونم دیگه بهش نزدیک شم.یه چیزی مانعم میشه.
    نمیدونم واسه اینه که اصن همو نمیبینیم.یا
    نمیدونم شاید انقد که هردفه که باهم خوب بودیم به هیچ نتیجه ای نرسیدم و همیشه تا یه مشکلی پیش اومده پشتمو خالی کرده و دس تنها موندم انگار میترسم بهش نزدیک شم.
    یا دیگه به این سردی عادت کردم.
    یه ترسی دارم که باز بهش وابسته شم و باز به هیچ نتیجه ای نرسیم و مجبور شم تو اوج وابستگی تصمیم بگیرم و از رفتاراش اذیت شم.
    نمیدونم.اما نمیتونم.


    الان میگین من چیکار کنم؟؟از دیشب یه ز نزده که لااقل بهم ثابت کنه اشتباه فک میکردم راجع بهش.
    ز بزنم بهش؟؟؟
    من از کجا شروع کنم باید کلا؟
    از خودم.
    ازون.
    بگین قدم اول چیه من همون کارو کنم.من دیگه مغزم مچاله شده انقد فک کردم و به نتیجه های به درد نخور رسیدم
    ویرایش توسط الهام20 : دوشنبه 29 مهر 92 در ساعت 21:34

  8. #6
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    جمعه 28 آذر 99 [ 01:10]
    تاریخ عضویت
    1387-2-31
    نوشته ها
    1,208
    امتیاز
    22,636
    سطح
    93
    Points: 22,636, Level: 93
    Level completed: 29%, Points required for next Level: 714
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteranSocial10000 Experience Points
    تشکرها
    6,336

    تشکرشده 3,618 در 912 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    144
    Array
    الهام جان! میشه بپرسم ایشون که به خونه ی شما نمیان، شما هم که به منزل ایشون نمیرید. کجا همدیگر رو میبینید که بخواید با هم ارتباط زناشوئی داشته باشید؟
    در ضمن، چقدر در طول روز با همدیگه ارتباط تلفنی و اس ام اسی دارید؟
    ایشون چه جوری از شما میخوان که با هم باشید؟ یعنی این پروسه ی باهم بودنتون چه جوری اتفاق میافته؟
    ------------
    اگر اون جوری که من فکر میکنم باشه؛ باید بگم درکت میکنم. اینکه احساس میکنی یه جوری غرورت میشکنه، تحقیر میشی. اما نمیتونی کاری انجام بدی. پس باید قدم اول شروع کنیم به انجام کارهایی توسط خود شما تا اول غرور له شدتون رو بازسازی کنیم.
    قدم بعدی صبر و آرامش شماست. هرچقدر آروم تر باشی و صبورتر؛ موفق تر خواهی بود.
    -----------
    و اینکه شما الان از صبح که بلند میشید توی خونه چیکار میکنید؟
    کلا فعالیت هات در طول روز چیه؟
    به چه کارهایی علاقه داری؟ یه کم بیشتر راجع به خودت برامون توضیح بده.
    آرزوهایم مشخص است و دست یافتنی و
    من
    برای رسیدن به آنها نهایت تلاش خود را خواهم داشت!
    و امروز
    من شاکرم! شاکرم که خداوندی دارم که
    آرزوهایم رو به من هدیه دادند و
    منه انسان
    چیزی رو نخواهم ساخت، حتی دیگر لیستی نخواهم نوشت، من!!
    من سر طاعت در برابر لیستی که به من هدیه میدهد برمیآورم.


  9. 2 کاربر از پست مفید del تشکرکرده اند .

    she (سه شنبه 30 مهر 92), الهام20 (سه شنبه 30 مهر 92)

  10. #7
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 27 دی 94 [ 10:58]
    تاریخ عضویت
    1392-7-02
    نوشته ها
    186
    امتیاز
    3,023
    سطح
    33
    Points: 3,023, Level: 33
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 27
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    499

    تشکرشده 142 در 78 پست

    Rep Power
    31
    Array
    delجان.سوال اولت:
    یا تو دانشگاه میخوریم به پست هم یه رب میبینیم همو.هفته ایم یه بار میریم بیرونی جایی.
    سوال دومت:
    زنگم اگه حالش خوب باشه روزی یه ز میزنه حالمو میپرسه و قطع میکنه.اس ام اسم که اصلا.اصن حرفی نداریم که اس ام اس بدیم مگه اینکه بخوایم دعوا کنیم.
    سوال سومت:
    مثلا اون دفعه گفت بیا بریم خونه باغ ناهارو اونجا بخوریم!!!(تا حالا یه بارم باهم نرفته بودیم خونه باغ)
    یا یه بار گفت من خونون تنهام بیا یه چیز درس کن بخوریم باهم.(همیشه تنها میشد دوستاشو جمع میکرد.اینم اولین بار بود که این پیشنهادو میداد.از وقتی نمیاد اتاقم)
    اون شبم گفت طبقه پایین مستاجر نداریم فیلمم گرفتم بیا ببینیم.
    خیلی بهم فشار میاد.بعد از مثلا دو هفته قراره ببینیم همو اونم باید برم اونجا ایشون رفع نیاز کنه و بیام.نه حرفی داریم.نه کاری...

    من یه سر جلو همین لپ تاپ نشستم بلکه مشکلم حل شه.یه دونه کلاسم شاید در روز داشته باشم برم دانشگاه.هممین.
    قبلا نقاشی میکشیدم و دوس داشتم.سریال میدیدم.باشگاه میرفتم.کتاب خیلی میخوندم.
    اما الان اصلا هیچکدوم ازین کارارو دوس ندارم.یا خوابم یا دارم فک میکنم تقصیر کی بود؟چیکار کنم درستش کنم؟چیکار کنم بدتر نشه؟به هیچ نتیجه ای م نمیرسم

    - - - Updated - - -

    چجوری غرورمو برگردونم؟؟
    من دیشب بهش اس ام اس داد.همونطور که نوپو جان گفته بود هی ازش سوال پرسیدم و مجبورش کردم حرف بزنه.
    عین همون چیزایی که نوپو جون گفته بود راجع به خودم بگمم گفتم.
    بد نبود.لا اقل عصبانی نشد.هیچ تو هینی ام به خونوادم نکرد
    ولی به هیچ نتیجه خوبی نرسیدیم.اون گفت: از دستت ناراحتم.دیگه مطمینم داری منو دور میزنی.اول که منو از خونه میندازین بیرون.بعدم نمیای بریم خونمون.حتی نمیذاری بهت دست بزنم.من رسما سرکارم دیگه.
    منم توضیح دادم چرا نمیشه بریم خونمون.
    بعد رسیدیم به اینکه فقط اون نیس که نیاز داره ومنم هستم.دلیل اینم که میگی نمیذارم بهم دس بزنی اینه من هیچکدوم از نیازام براورده نمیشه.
    بعد بهش حق دادم که حق داری از خونوادم ناراحت باشی و نبخشیشون.ولی باید ق کنیم رفتارمون با خونواده ها اشتباه بوده.
    به خاطر خونواده ها نه.به خاطر خودمون.برای اینکه بتونیم ازین جلوتر بریم باید رفتارمونو عوض کنیم.
    گفت تو فقط با من ازدواج کردی که خونوادت خوشحال شن.
    گفتم ببین تو از ترس اینکه مبادا سودی به خونوادم برسه داری منو ام از همه حقوقم محروم میکنی.
    گفتم من تنهام.من با این همه مشکل تنها موندم و احساس بدیه.من دوس دارم یکی باشه که تو مشکلا بهش تکیه کنم.کمکم کنه باهم حلشون کنیم.تو غرورتو و طرز فکرتو و کینه هایی که تو دلت داریو بیشتر از من دوس داری.(خواستم همونطوری که arc.f گفتن درددل کنم)
    گفتم خیلی دوس دارم درکم کنی.
    گفت: کاملا درکت میکنم.اما کاریم از دستم بر نمیاد.نه که دوست نداشته باشم.اما خواستت غیر منطقیه.من نمیتونم همه چیزمو غرورمو بذارم زیر پام که تو به نیازت برسی.چون تقصیر پدرمادرته.نه من...
    همشماصرار داره من به پدر مادرت احتیاجی ندارم بدون کمک اونام میتونم زندگی کنم.نمیخواد ق کنه این راه به ترکستان داره میبرتمون
    اخرشم فرار شد دیگه راحع به این جریان صحبت نکنیم.اون دیگه از من نخواد برم پیشش.منم نخوام که رفتارشو اصلاح کنیم.
    (یعنی یه جورایی گفت ما بایدبریم جدا شیم!! چون حرف همو نمیفهمیم و برای هم نمیتونیم کاری کنیم.)


    - - - Updated - - -

    حالا وظیفه من چیه دیگه؟؟
    من باید چیکار کنم.
    اینم بگم خودشو مامانش و جدیدا باباش با مامان من قهرن.یعنی منوام درک کنین.
    فک میکنم با این کار پشت مامان باباشه و من تنهام باز.اگه حقم با مامانم نباشه اما از شوهرم انتظار تا این حد رفتار بدو ندارم دیگه

    - - - Updated - - -

    اها.خیلی م تاکید داشت زمان همه چیزو حل میکنه.منم هی تاکید میکردم اگه ادم خودش نخواد حلش کنه زمان بدترشم میکنه.بهشم گفتم یه سال اومدی اتاقم ج سلام کسیم ندادی.پس چرا زمان حلش نکرد؟بدترشم کرد
    ویرایش توسط الهام20 : سه شنبه 30 مهر 92 در ساعت 13:48

  11. #8
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    دوشنبه 20 دی 00 [ 13:07]
    تاریخ عضویت
    1390-10-20
    نوشته ها
    1,523
    امتیاز
    24,667
    سطح
    95
    Points: 24,667, Level: 95
    Level completed: 32%, Points required for next Level: 683
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    1,759

    تشکرشده 3,304 در 1,073 پست

    Rep Power
    220
    Array
    سلام من پستهای اولتون رو خوندم و فکر میکنم با محبت حل میشه نه با دعوا و کینه ورزی و قطع رابطه
    شما از خودت شروع کن به خانواده همسرت محبت کن و اونا رو دوست داشته باش
    مطمئن باش بعد از دو سه ماه همسرت هم تغییر می کنه و با علاقه به سمت خانوادت میاد

  12. 2 کاربر از پست مفید zendegiye movafagh تشکرکرده اند .

    del (چهارشنبه 01 آبان 92), الهام20 (چهارشنبه 01 آبان 92)

  13. #9
    در انتظار تایید ایمیل ثبت نام
    آخرین بازدید
    دوشنبه 19 آبان 93 [ 11:18]
    تاریخ عضویت
    1392-3-26
    نوشته ها
    1,155
    امتیاز
    3,537
    سطح
    37
    Points: 3,537, Level: 37
    Level completed: 25%, Points required for next Level: 113
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Overdrive1000 Experience PointsTagger First Class1 year registered
    تشکرها
    153

    تشکرشده 2,575 در 920 پست

    Rep Power
    0
    Array
    فکر می کنم مشکل الانت دلخوری است. آدم وقتی از کسی ناراحت است نمی تواند طرفش برود. پس باید کمی صبر کنی و به خودت برسی تفریح بروی و استراحت کنی تا کم کم حالت بهتر شود و این دلخوری رفع شود. وقتی کاملا ریلکس هستی باید حرف های مهم را مطرح کنی. به نظر من اگر همسرت این روزها پیشنهاد کرد جایی با هم بروید قبول کن و برو خوش بگذران. حالا یا خانه خودشان یا خانه باغ. اتفاقا اینکه زن و شوهر جوانی یک جای دنج داشته باشند که راحت باشند خیلی خوبه. اگر هم شوهرت پیشنهادی نداد برای تفریح خودت به خودت رسیدگی کن و بساط شادی ات را جور کن تا از این حال بیرون بیایی.
    شما به او حساس شده ای و دلخوری . مشکل حادی نداری و نگران نباش. به خودت زمان بده.

  14. 2 کاربر از پست مفید نوروزیان. تشکرکرده اند .

    del (چهارشنبه 01 آبان 92), الهام20 (چهارشنبه 01 آبان 92)

  15. #10
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    جمعه 28 آذر 99 [ 01:10]
    تاریخ عضویت
    1387-2-31
    نوشته ها
    1,208
    امتیاز
    22,636
    سطح
    93
    Points: 22,636, Level: 93
    Level completed: 29%, Points required for next Level: 714
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteranSocial10000 Experience Points
    تشکرها
    6,336

    تشکرشده 3,618 در 912 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    144
    Array
    الهام جان! به نظر من هم؛ بی مهارتی هر دویه شما این مشکلات رو به وجود آورده که با کمی کسب مهارت، بالا بردن اعتماد به نفست و از همه مهم تر اینکه بدونی کجا و چه موقع به همسرت محبت کنی، میتونی یه زندگی ایده آل رو داشته باشی.
    من فکر میکنم مشکلات شما به چند قسمت تقسیم میشه و البته یه راه مشترک واسه همشون وجود داره و اون نفوذ شما در قلب و فکر و روح همسرت با محبت و قاطعیت هستش بدون اینکه بخواد ضربه ای به روح و روان شما بخوره و غرورت بشکنه.
    بنابراین اول دسته بندی میکنیم مشکلات رو و اصلا هم به رفتارهای همسرت توی این مدت کار نداریم.
    1. این نکته خیلی خیلی مهمه که شما هر چه سریعتر رابطه ی عاطفی و کلامیه قوی ای با همسرت برقرار کنی و به شدت نیازه که احساس صمیمیت بین خودت و شوهرت رو تقویت کنی. بنابراین اولین قدم و مهم ترین قدم اینه که بتونی شوهرت رو به سمت خودت جذب کنی. اما چه جوری؛ باید صبر کنی و هر بار که همسرت بهت زنگ زد با کلی ناز و عشوه و تن صدای آروم باهاش حرف بزنی. سعی میکنی از جات بلند شی و یه برنامه ی ورزشی یا همون کشیدن یه تابلوی نقاشی رو دستت بگیری و وقتی همسرت بهت زنگ زد
    به جای اینکه ازش گله کنی یا راجع به رابطه تون با خانواده ات باهاش حرف بزنی؛ شروع کنی به تعریف کردن کارهایی که مشغولی. با کلی انرژی و شادی. از کلمات عاطفی و پرمحبت مثل جانم و عزیزم استفاده میکنی حتما. هر وقت پرسید که مثل اینکه نگرانی هات برطرف شده؟ جواب میدی که نه؛ ندیدنت یه دل سیر اذیتم میکرد، به همین خاطر خودمو با کارهای دیگه سرگرم کردم که شاید یه کم دلتنگی هامو فراموش کنم. البته حالا منتظرم که ببینم کی دوباره دعوتم میکنی بیرونی، جایی که بیشتر همدیگر رو ببینیم و باهم باشیم.
    سعی میکنی بیشتر از کلماتی استفاده کنی که احساساتش و دلتنگیش رو تحریک کنی و خودت مستقیم ازش نمیخوای که بیاد خونتون. باید تشویقش کنی به اینکه بیشتر و بیشتر از قبل همدیگه رو ببینید.
    به هیچ عنوان حرفات رو به سمت چیزهای دیگه نمی کشونی. خودتو مشغول کن. گاهی اس ام اس های عاشقانه براش بزن. مثلا روزی یکی یا دو تا.
    اگر بعد از دانشگاه خواست که باهم برید بیرون. با روی خوش قبول کن و استقبال کن. یه کم صبور باش و سعی نکن که خیلی زود همه چیز به حالت عادی و نرمال برگرده.
    از هر چند باری که ازت خواست برید خونه باغ یا خونشون؛ یکی در میون قبول کن و برو و به شدت بهش برس و سعی کن عشقت رو توی دلش بیشتر کنی و بگو فقط و فقط بخاطر محبتی که توی دلم نسبت بهت دارم قبول میکنم. وگرنه وقتی اینجوری میاییم اینجا ها که باهم باشیم، یه کم اذیت میشم. حس میکنم لیاقت من و تو بیشتر از اینهاست. لیاقت ما اینه که توی خونه ی خودمون، تخت خودمون با خیال راحت باهم باشیم و امنیت روانی داشته باشیم. (همه ی این کلمات رو در نهایت محبت و لحن ملایم بزن، دستاشو بگیر و به چشماش نگاه کن، بذار حس کنه تو نزدیک ترین کس بهش هستی!).

    از اون دفعاتی هم که قبول نمیکنی بری؛ یه بهانه مثل اینکه امروز کار دارم. حالم خوب نیست یا خیلی دوست دارم که باهات بیام، اما عزیزم، جونم، امروز یه کم سرم شلوغه، خیلی دلم میخواد کنارت باشم و سرمو بذارم روی شونه هات، اما خوب، نمیشه، پرسید چرا؟ بگو: دوست دارم وقتی پیش همیم، دلشوره و نگرانی نداشته باشم، راحت بغلت کنم، توی چشمات نگاه کنم و از اینکه تو رو دارم احساس غرور کنم. اما این جوری یه کم اذیت میشم، حس میکنم غرورم جریحه دار میشه.
    چه خوب بود اون موقع که می اومدی خونمون. وقتی میدونستم میخوای بیای، کلی قبلش ذوق میکردم، به خودم میرسیدم.
    به مامانم میگفتم: که فلانی که میاد، مامان این شربتو براش بیاری ها، خیلی دوست داره.
    فلان میوه رو بیاری، چون خیلی دوست داره. اما حالا...
    اصلا ولش کن. گلم! باشه یه روز دیگه همدیگه رو می بینیم. پیگیر نمیشی که همسرت چی میخواد بگه، بعدش!

    سعی کن وقتی میری پیشش، اون جوری که دوست داره به خودت رسیده باشی که زیباییت بیشتر از قبل شده باشه.
    اگر بتونی یه چند وقتی مثلا یک یا دو ماه باهاش این مدلی رفتار کنی و خودت هم سعی کنی توی خونه، به کارهای شخصیت بیشتر برسی، مطمئن باش شوق دیدنت توسط همسرت و شنیدن حرفات توسط اون، چند برابر قبل میشه و به زودی میتونی به خواسته های دیگه ات برسی.
    فقط باید یه کمی زیرک باشی و باهوش و سعی نکنی به سرعت ناامید بشی.
    احتمالا همسرت از اینکه اولش اینقدر تغییر رفتار دادی تعجب کنه و بخواد با رفتارهای تندتری امتحانت کنه، اما تو نباید بذاری اوضاع مثل سابق بشه.
    میدونم که میتونی.
    ------------------------
    دسته ی دیگه ی مشکلاتت، رابطه ی تو با خانواده ی همسرت هستش. اصلا نیازی نیست که باهاش لج بازی کنی. این بخاطر همسرت نیست. بخاطر خودته که رابطه ات رو با خانواده ی همسرت اصلاح کنی. ببین، وقتی باهاشون بد هستی، اعصاب خودت همش بهم ریخته اس. ولی وقتی باهاشون رابطه ی احترام آمیز و گرمی رو داری؛ میتونی به راحتی آرامش داشته باشی و توی زندگی به مسائل دیگه ای فکر کنی.
    پس، باید سعی کنی به طور نامحسوس رابطه ات رو با خانواده ی همسرت بهتر کنی. یعنی توی این دفعاتی که همسرت ازت میخواد بری خونشون، قبول کن. به خودت برس، شاداب آماده شو. پیشنهاد خریدن یه گل و شیرینی رو هم بده، برو خونشون. اون جا هم با شوهرت گرم باش و بگو و بخند.
    سلام مادرت رو هم حتما به پدر و مادر همسرت برسون. بابت نوه شون هم تبریک بگو. اگر ازت گله ای هم کردند یا حتی تیکه ای هم بهت انداختند. بگو حق دارید، خوب، یه مدت رابطه ی من و فلانی (اسم شوهرت) باهم خوب نبود، همه چیز هم به هم ربط دادیم و این جوری شد. ولی مهم اینه که ما الان با همدیگه خوبیم و فکر میکنم مشکلاتمون به خانواده هامون ربط نداشت، بخاطر رفتارهای خودمون بود.
    الان هم خداروشکر باهم خوبیم.
    حتی پیشنهاد دیدن خواهر زاده اش هم بده؛ براش یه کادو بگیر. برید خونه ی خواهرش. اون جا به همسرت نزدیک شو. احساساتش رو درک کن. بگو: واقعا حق داشتی اینقدر ازش تعریف میکردی، حالا می فهمم که چقدر شیرینه. (این جوری هم پیش خواهرش و هم پیش خودش با احترام تر میشی)
    بعد هم اگر امکان داشت شب رو هم خونه ی خواهرش بمونید. با خواهرش صحبت کن از مسائل متفرقه و خودت رو سعی کن به روحیاتش نزدیک کنی. اون شب رو هم با شوهرت خوش بگذرون و ازش تشکر کن. و خیلی نرم بهش بگو که خیلی خوشبختم با تو. فقط یه مساله ای هر وقت باهاتم اذیتم میکنه. وقتی گفت چی: بگو، دلم تنگ شده واسه اون موقع هایی که باهم توی اتاقم بودیم. هر وقت میرم توی اتاقم اعصابم خورد میشه.
    اصلا وقتی تو نیستی، دوست ندارم برم اون جا. یا فلان روز یادته: (دقیقا خاطره ای از اون روزهایی بگو که شوهرت میاومد خونتون و پیش مامانت اینها توی پذیرایی می شست. بگو: ) اون روز یادته چه اتفاقی افتاد.
    البته زیاد کشش نده؛ منتظر جوابی هم از سمت شوهرت نباش. فقط بگو و سریع رد شو. مطمئن باش که بهش فکر میکنه.
    از اینکه پیشش هستی اظهار خوشحالی بکن.
    ------------------
    دوست دارم در طی این یه هفته شروع کنی و ریز به ریز کارهایی که انجام میدی و نتیجه اش رو برامون بگی. اصلا نمیخوام بگی چرا شوهرم وقتی من این کار رو کردم این جوری کرد؟ راجع به خودت و اقداماتی که انجام میدی برامون بنویس.
    میدونم که صبور باشی، به خیلی نتایج درخشنده تری میرسی.
    تو منتظر میشی و وقتی همسرت بهت نزدیک شد؛ پرمحبت و گرم میشی و میذاری دوباره بره و فکر کنه به رفتارهات.
    اگر بتونی یه نازکننده ی قوی ای باشی، میشی مثل یه آهنربا که همسرت میره و برمیگرده پیشت با انرژی بیشتر و تو اون وقت توی موقعیت های مناسب، خواسته هات رو باهاش مطرح میکنی.
    آرزوهایم مشخص است و دست یافتنی و
    من
    برای رسیدن به آنها نهایت تلاش خود را خواهم داشت!
    و امروز
    من شاکرم! شاکرم که خداوندی دارم که
    آرزوهایم رو به من هدیه دادند و
    منه انسان
    چیزی رو نخواهم ساخت، حتی دیگر لیستی نخواهم نوشت، من!!
    من سر طاعت در برابر لیستی که به من هدیه میدهد برمیآورم.


  16. کاربر روبرو از پست مفید del تشکرکرده است .

    الهام20 (چهارشنبه 01 آبان 92)


 
صفحه 6 از 13 نخستنخست 12345678910111213 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 14
    آخرين نوشته: یکشنبه 12 اردیبهشت 95, 09:19
  2. پاسخ ها: 57
    آخرين نوشته: شنبه 14 آذر 94, 14:57
  3. نامزدم عصبیه..روز به روز مشکلاتومن بیشتر میشه
    توسط dokhtare_asemoon در انجمن عقد و نامزدی
    پاسخ ها: 11
    آخرين نوشته: پنجشنبه 06 تیر 92, 18:39
  4. یک ماه پس از جدایی،هنوز مثل روز اول جدایی
    توسط bahar_N در انجمن سئوالات ارتباط دختر و پسر
    پاسخ ها: 6
    آخرين نوشته: جمعه 06 مرداد 91, 10:17
  5. پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: سه شنبه 01 اردیبهشت 88, 08:22

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 07:36 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.