به همسرم اس ام اس دادم گفتم من گوشی رو قطع کردم که خدای نکرده حرفی نزنم که باعث رنجش شه
اونم گفت تو اگه به جایی برسی هیچ کی از دستت در امان نیست . برای خدا هم بنده نمیشی
فقط رو اعصاب منی من نمی دونم چه گناهی کردم که لایق شم تو با من اینطوری رفتار کنی
گفتم امیدورام خدا منو به جایی نرسونه که بخوام اونجوری شم
گفتم من فقط پیشنهاد دادم شرکت رو بگیرم به شرکت چشم ندارم اونم چون خودت گفتی میخوای منحلش کنی
گفت از حد خودت تجاوز نکن اعصاب منو به هم نریز
براش زدم
کنار تو آروم میام پا میذارم
چراغی تو دست شبا جا میذارم
به شوق تو عهدی با چشمات میبندم
دوباره به این دل به این عشق میخندم
به هرجایی هم که برسم بالاتر از جایگاهی نیست که در کنار تو دارم
گفتم از دست من ناراحت نباش
گفتم من هیچ وقت اندیشه آزار کسی رو نداشتم منم از خودم می پرسم چرا اینطوری شد؟
گفتم این روزا خیلی تنهام بغض میکنم
گفت خدا پشت و پناهت
گفتم خدا یه روز تو رو به من داد
گفت نیتت بد نبود عملت بد بود
گفتم از کارای خوبی هم که کردم نتیجه عکس گرفتم
گفتم دلم یه زنگیه خوب می خواست که با همه خوب باشیم حق داشته باشم ناراحت شم عصبانی شم آروم شم
این زندگیه خوبو داشتم
با تو با عشقت اخت گرفتم انس گرفتم دنیامو ساختم
میخوام روزهای شیرینمون برگرده
گفتم حتی پولهایی که مشتری ها میدن خوشحالم نمی کنه به اندازه 1درصد شرکتی که با تو داشتم
چون پشت اون پولا لبخند تو بود
دیگه هیچ چی مهم نیست مواظب خودت باش بای
دیگه جوابی نداد
من الان گیجم بهم بگید کجام ؟
آخر این زندگی رسیده ؟؟
تو شرکت تنها نشستم فقط اشک میریزم
این همون همسریه که به همه میگفت آرزو دارم هم چهره هم اخلاق بچمون به خانومم بره؟
این همونه که میگفت تو رو از جون خودم بیشتر دوست دارم ؟
باورم نمیشه







ببین زندگی موفق به نظر من همینطور که تو نوشته هات به ما میگی که تو کارت موفقی وبقیه بهت احترام میذارن تو زندگیت هم به صورت محسوس یا نامحسوس به شوهرت هم گفتی شوهرت ته ته ته دلش یه خورده بهت حسودی میکرده که موفقی و پا به پاش داری پیشرفت میکنی ولی چون تازه اول زندگیتون بوده و خیلی دوستت داشته و شرکت به تو نیاز داشته سعی میکرده این حس رو تو وجودش خفه کنه! گفتی که شوهرت آدم مغروریه ،آدمای مغرور هم هرچند دوست دارن همیشه سرشون بالا باشه ولی از طرفی هم دوست دارن سرشون رو بگیرن پایین با بقیه(یا همسرشون) حرف بزنن!یعنی دوست دارن از بقیه بالاتر باشن یا به عبارتی بدتر دوست ندارن کسی از اونا بالاتر باشه! حالا تو خواسته یا ناخواسته گاهی ازش جلو زدی و احتمال قریب به یقین تو ذوق زدگیهای موفقیتت وقتی به شوهرت تعریف میکردی که چه پیشرفتایی کردی از خودت هم تعریف کردی! حالا همه اینا تو وجود شوهرت مثل باروت تلمبار شده بود و تکیه گاه بودنش برای تو مثل پرده ای ضد انفجار روی اون باروت بود، حالا اون روز که تو توی دعوا اون حرف رو گفتی اون پرده ی ضد انفجار برداشته شد!
واون احساسی که نباید پیدا بشه پیدا شد!تو در ظاهر گفتی که باعث پیشرفتش شدی ولی در باطن گفتی که اون تکیه گاه و حامی تو نبوده و بلکه تو حامی اون بودی و این یعنی بدترین ضربه برای یه ادم مغرور! مردها یه نیاز معمولیشون اینه که احساس کنن کسی بهشون نیاز داره حالا این نیاز تو آدمای مغرور به اوج خودش میرسه! و اینکه تو الان بدون نیاز به شوهرت داری پیشرفت میکنی یه جوری این نیازشو ارضا نمیکنه! البته من موفقیتت رو هم تبریک میگم و به هیچ وجه نمیگم دست از کار و پیشرفت توی کارت بردار ولی دیگه از کارای شرکت و حرفی که رنگ و بوی موفقیت وابسته به تو داره بهش نگو! اگه هم شرکت پیشرفتی کرده حق یا ناحق به اون ربطش بده !حالا نظر خودت رو هم بگو

علاقه مندی ها (Bookmarks)