دختری نوزده سالم و بهترین سالهای عمرم داره بد میگذره دانشجوی کاردانی رشته نقاشی من رشتمو دوست داشتم استعدادم به گفته ی دیگران داشتم
وگرنه هرگز این رشته رو تو دانشگاه ادامه نمیدادم اما به خاطر اعتماد به نفس پایینم هیچوقت از کارهام کاملا راضی نیستم کم کم علاقم و انگیزمو از دست دادم حالا مثلا
واسه 2 تا ایرادی که استاد ازم گرفت وقتی هنرستانی بودم به گفته ی همکلاسیام کارام جزء بهترینا بود این باعث نشد مغروور شم اما همیشه دوستداشتم بهترین باشم و
هیچکس ازم ایراد نگیره ولی هر کسی سلیقه ای داره منم نظره دیگران واسم مهمه منتظر تایید دیگرانم همیشه میترسم ازینکه مسخرم کنن طرد بشم....
این ترسا باعث شد افسرده شم نمیتونستم کار کنم چند تا صفر رفت تو کارنامم مشرووط شدم باید 4 ترمه یا حداقل 5 ترمه کاردانی رو تموم میکردم
ولی 6 ترمه شدم بخاطره لج و لج بازی با خودم که من بلد نیستم من بی استعدادم بقیه از من بهترن من دیگه خوب نیستم گند زدم. تو این وضعیت تنهام هیچکس نیست
کمکم کنه خودم نمیتونم تنهایی نمی تونم. دنباله یه تغییرم میخوام رشتمو تغییر بدم اما از کجا بدونم میتونم موفق بشم یا نشم. نه تفریحی نه دلخوشی
نه دلگرمی فقط خودمم که تنها به آیندم فکرمیکنمو ترس همه وجودمو میگیره من حتی دکتر رفتم یک سال دارو مصرف کردم فایده نداشت
فقط جلوی گریه های عصبیمو گرفت دیگه خیلی وقته مصرف نمیکنم یهو قطع کردم دیگم نرفتم پیش دکترم میترسم حالم بد تر شه اما اصلا حوصله ی قرص و دکتر ندارم
کلی هم هزینه ی ویزیتشونه این روانپزشکها همین که اینهمه بابام خرج تحصیلم کرده ولی من به هیچ جا نرسیدم کلی شرمندم... هر چند که دانشگام دولتیه اما بازم من کلی وسیله ی نقاشی گرفتم که همشو حروم کردم به گفته ی پدر مادر معلوم نیست قراره چیکار کنم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)