به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 15

Hybrid View

  1. #1
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 07 اردیبهشت 99 [ 02:11]
    تاریخ عضویت
    1391-11-03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    719
    امتیاز
    12,958
    سطح
    74
    Points: 12,958, Level: 74
    Level completed: 27%, Points required for next Level: 292
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassSocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    1,329

    تشکرشده 1,605 در 532 پست

    Rep Power
    92
    Array

    تعطیلات عید در کنار خانواده شوهر و تاثیرات بعدی آن!

    سلام.
    اول از همه بگم که من بالاخره موفق شدم شوهرم رو راضی کنم که سر سفره هفت سین خودمون باشیم و بعدش بریم شهرستان خانه ی مادرشوهرم اینا! :o
    دوم از همه موفق شدم روز چهارم عید برگردیم و من روز پنجم سر کارم باشم! یعنی شوهرم راضی شد که من مرخصی نگیرم و برگردیم.:o
    به خاطر هر دو این اتفاقات خیلی خیلی خوشحالم و خدا رو شکر میکنم.
    ولی...
    همون سه چهار روز هم کافی بود تا من الان سردر شدید و معده درد و اعصاب بهم ریخته داشته باشم. حالم اصلن خوب نیست. سرم داره منفجر میشه و بدتر از همه اینکه همش تقصیر خودمه!!!!!!!!
    روز اول مادر بزرگ شوهرم بیمارستان بود روز دوم عمه اش حالش بد شد روز سوم خواهرش بدون همسزش اومد و مشکلات خواهرش بود روز بعد هم درگیری خواهر کوچکترش با همسرش!!!
    گفته بودم که همسرم دو تا خواهر داره که هر دو حرفشون تو زندگی طلاقه! من خودم رو خیلی قاطی ماجرا کردم. سعی کردم باهاشون حرف بزنم. یه شب تا صبح با یکی از خواهراش حرف زدم. بهش گفتم که داری اشتباه میکنی. با تمام وجودم سعی کردم راهنمایی اش کنم. می گفت اگه به شوهرم محبت کنم پر رو میشه!!!!!!!!
    بی فایده بود. فقط می گفت خوش به حال تو. شوهر من حلقه دستش نمی کنه خوش به حال تو که شوهرت حلقه دستش می کنه!!!
    هیچی صبح که شد حلقه شوهرم ناپدید شد!! هرچی گشتیم پیداش نکردیم!!!
    بعد گفت خوش به حالت که آرامش داری... منم مجبور شدم راجع به مشکلاتمون بهش گفتم ولی الان خیلی پشیمونم که چرا مسائل خصوصی زندگیم رو بهش گفتم!!
    حالا حلقه شوهرم گم شده، اعصاب من بهم ریخته و امروز نزدیک بود با شوهرم دعوام بشه. چون همش می گفت شهرستان خیلی بهمون خوش گذشت و منم می گفتم آره...اما امروز بهش گفتم که اصلن بهم خوش نگذشته... فقط اعصابم بهم ریخته!!!! اونم ناراحت و طلبکار شد...

    امروز مامانم اینا از مسافرت برمی گردن و می خوان بیان خونه ما... ولی من غذا نذاشتم... خیلی به یه ذره شاد بودن احتیاج دارم...
    چی کار کنم... نمیخوام زندگیم رو بهم بریزم... از این که حلقه شوهرم گم شده خیلی عصبانیم. از اینکه فکر میکنم به خاطر حرفای خواهرشوهرم بوده...
    از این که اونا هیچ وقت توی سختی های زندگی ما کنارمون نبودن ولی حالا مشکلاتشون همه زندگی ما رو گرفته...

  2. 2 کاربر از پست مفید she تشکرکرده اند .

    rozaneh (سه شنبه 06 فروردین 92), میشل (سه شنبه 06 فروردین 92)

  3. #2
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    جمعه 11 بهمن 98 [ 21:22]
    تاریخ عضویت
    1390-1-21
    محل سکونت
    یه جای دور دور دور
    نوشته ها
    662
    امتیاز
    12,717
    سطح
    73
    Points: 12,717, Level: 73
    Level completed: 67%, Points required for next Level: 133
    Overall activity: 19.0%
    دستاوردها:
    SocialTagger First ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    2,167

    تشکرشده 2,912 در 637 پست

    Rep Power
    88
    Array
    چرا خودتونو درگیر زندگی اونا و مشکلاتشون کردید؟ شما خودتون به آرامش نیاز داشتید اون وقت رفتید که یکی دیگه رو آروم کنید! اشتباه تون اینجاست مدتی دست از آروم کردن دیگران بردارید و سعی کنید خودتونو آروم کنید با حرفهای همسرتون حتی اگه مخالفید نشون ندید و سکوت کنید.
    نمی دانم چه کرده ام
    اما
    می دانم به تو نیاز مندم


  4. 2 کاربر از پست مفید rozaneh تشکرکرده اند .

    she (سه شنبه 06 فروردین 92), میشل (سه شنبه 06 فروردین 92)

  5. #3
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 07 اردیبهشت 99 [ 02:11]
    تاریخ عضویت
    1391-11-03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    719
    امتیاز
    12,958
    سطح
    74
    Points: 12,958, Level: 74
    Level completed: 27%, Points required for next Level: 292
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassSocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    1,329

    تشکرشده 1,605 در 532 پست

    Rep Power
    92
    Array
    مرسی از جوابتون.
    راستش نتونستم بی تفاوت باشم. من و همسرم هر دومون سعی کردیم اوضاع رو بهتر کنیم. تمام فکر و حرف همسرم چند ماهه که راجع به خواهرهاشه. فکر کردم شاید بتونم اوضاع رو بهتر کنم. از ته دلم آرزو می کنم اون ها خوشبخت باشن... ولی اونا با من اینجوری نیستن...
    می خوام با شوهرم حرف بزنم... اونو مقصر می دونم ... عصبانیم... اون زندگی خودش رو ول کرده و فقط به خانواده اش فکر میکنه... خانواده ای که همیشه تنهاش گذاشتن...
    دیشب به باباش میگفت نگران نباش من کنارتم... چرا باباش تو تمام بی پولی ها و بدبختی ها و قسط و قرض های ما کنار تک پسرش نبود؟؟؟؟
    من خیلی درگیر مسائل اونا شدم...
    حالا انگار میخوام تلافی اش رو سر شوهرم دربیارم و زندگیم رو بیشتر بهم بریزم!!!
    می خوام سر شوهرم داد بزنم و خودمو راحت کنم... من واقعن به آرامش احتیاج داشتم... اما اونا طوری برخورد کردن که انگار من خوشبخت عالم هستن و هی گفتن خوش به حالت!!!!!!!
    آخه من چی دارم که خوش به حالم باشه. هر چی هم که بدست آوردم براش جنگیدم. با چنگ و دندون برای یه لحظه آرامش این زندگی جنگیدم!!!!!!

  6. کاربر روبرو از پست مفید she تشکرکرده است .

    rozaneh (سه شنبه 06 فروردین 92)

  7. #4
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    جمعه 11 بهمن 98 [ 21:22]
    تاریخ عضویت
    1390-1-21
    محل سکونت
    یه جای دور دور دور
    نوشته ها
    662
    امتیاز
    12,717
    سطح
    73
    Points: 12,717, Level: 73
    Level completed: 67%, Points required for next Level: 133
    Overall activity: 19.0%
    دستاوردها:
    SocialTagger First ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    2,167

    تشکرشده 2,912 در 637 پست

    Rep Power
    88
    Array
    نصف اشباهاتمان ناشی از این است که وقتی باید فکر کنیم ، احساس می کنیم
    و وقتی که باید احساس کنیم ، فکر می کنیم . . .
    نمی دانم چه کرده ام
    اما
    می دانم به تو نیاز مندم


  8. 5 کاربر از پست مفید rozaneh تشکرکرده اند .

    shapur (سه شنبه 06 فروردین 92), she (سه شنبه 06 فروردین 92), Sinéad (سه شنبه 06 فروردین 92), یکی مثل شما (چهارشنبه 07 فروردین 92), میشل (سه شنبه 06 فروردین 92)

  9. #5
    در انتظار تایید ایمیل ثبت نام
    آخرین بازدید
    جمعه 29 شهریور 92 [ 20:28]
    تاریخ عضویت
    1391-6-26
    نوشته ها
    83
    امتیاز
    982
    سطح
    16
    Points: 982, Level: 16
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 18
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class500 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    121

    تشکرشده 135 در 54 پست

    Rep Power
    0
    Array
    درووووووووووود
    فکر می کنی با داد و فریاد چی درست میشه؟؟؟ شما که خوشبختی خواهر شوهراتو می خوای چرا از اینکه نصحیتشون کردی با هاشون صحبت کردی ناراحتی؟؟؟؟
    این کارت که خیلی خوب بوده هم پیش شوهرت عزیز تر میشی هم خواهر شوهرت بالاخره پیش خودشونم که شده می فهمن خوب و مهربون هستی و در دیدار بعدی
    حتما بیشتر تحویلت می گیرن.
    از اینا گذشته اگه صحبت های تو باعث رفع کدورت های خواهر شوهرت با شوهرش بشه کار خیری هم کردی و خدا هم عوضشو بهت میده.
    مگه بده بهت میگن خوش به حالت من جای تو بودم با این خوش به حال گفتنا کلی حال می کردم......
    به گذشته زیاد فکر نکن پدر شوهرم نکرد و این حرفا رو بنداز سطل اشغال تا زندگیت دچار تنش نشه . هر وقت این فکرها اومد سراغت سریع فکرتو منحرف کن. اگه به این مسائل زیاد فکر کنی داغت تازه تر میشه و دوست داری عصبانیتت رو سر شوهرت خالی کنی و این باعث دعوا و دلخوری میشه...
    نگران حلقه شوهرت نباش یه مدتی صبر کن ببین شاید کسی پیدا کرد. بدبین هم نباش شاید حرفای خواهر شوهرت راجع به حلقه و گم شدنش هیچ ربطی به هم نداشته نباشن؟...
    توکل به خدای مهربون
    امیدوارم همیشه احساس خوشبختی داشته باشی و این خوش به حالت گفتا بهت زیاد بشه.:o
    بدرووووووووووووود

  10. 2 کاربر از پست مفید masom تشکرکرده اند .

    she (شنبه 17 فروردین 92), میشل (سه شنبه 06 فروردین 92)

  11. #6
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    سه شنبه 28 فروردین 03 [ 01:56]
    تاریخ عضویت
    1390-10-11
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    2,483
    امتیاز
    37,786
    سطح
    100
    Points: 37,786, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsRecommendation Second ClassVeteranOverdriveTagger Second Class
    تشکرها
    8,332

    تشکرشده 10,025 در 2,339 پست

    حالت من
    Ashegh
    Rep Power
    374
    Array
    سلام خانومی

    خوبی؟

    خب..همیشه میگن خود کرده را تدبیر نیست ! پس حالا که میدونی خودت کم مقصر نبودی با تند خویی و ضد حال زدن به همسرت زندگی رو تلخ و خراب نکن.شجاعانه بپذیر اشتباهاتت رو و خودت هم در صدد حلش باش.

    خانوم گل

    همه چیز رو نمیشه باهم داشت.شما امسال تونستی یکسری خواسته هات رو بدست بیاری...بهتر بود حالا که همسرت با دلت راه امده کمی صبوری میکردی و دندون روی جیگر میذاشتی و اتفاقا امسال رو تبدیل به یکی از بهترین سالها میکردی...چرا؟

    چون همسرت اونوقت با خودش میگفت ببین دو روز به دل زنم بودم.چقدر اون باهم راه امد.اما الان با این رفتارهایی که میکنی همسرت پشت دستشو داغ میکنه که دیگه باب میل شما رفتار نکنه

    نکن عزیزم.4 روز نتوسنتی به خاطر همسرت خانوادش رو تحمل کنی؟پس اگر مثل من باهاشون 4 تا پله فاصله داشتی و همیشه باید مثل خدمتکار بهشون خدمت میکردی و هزار نیش و کنایه هم میشنیدی چی؟!

    این از این

    اشتباه خیلی خیلی بزرگت این بوده که خودت رو قاطی زندگی خواهر شوهرات کردی.درسته نیتت خیر بوده اما درست و به جا عمل نکردی.بهتره شنونده باشی...سنگ صبور باشی اما بهشون نگو چیکار کنن و چیکار نکنن.
    پس فردا یه اتفاقی توی زندگیشون میفته میگن زن داداشمون امد و یک سری حرفها زد و شلوغ کرد.

    بهتره گم شدن حلقه همسرت رو هم ربط ندی به این ماجرا.شاید ا حواس پرتی همسرت و خودت بوده.یه زمانایی خدا یکسری اتفاق ها رو مقارن باهم میندازه تا ببینه عکس العمل بنده هاش چیه و کیه که زود قضاوت میکنه

    حلقه است دیگه.کوچیکه و ممکنه هرجایی بیفته...لای لباس...لای فرش..زیر تخت و کمد و ....

    اگر مشکلات زندگی خواهر شوهرت زندگی شما رو گرفته فقط به خاطر عدم سیاست شما بوده.از اینکه جزییات زندگیت رو گفتی و از اینکه دخالت کردی توی زندگیشون.

    پاشو حالا مثل خانومهای خانه دار و کدبانو یه غذای خوشمزه درست کن تا جلوی مهمونات ابرو ریزی نشه.

    برای حلقه همسرت هم 5 تا ایه الکرسی بخون انشالله پیدا میشه./

    دیگه هم کام خودت و همسرت رو تلخ نکن.همین که باهمدیگه رفتید و یه اب و هوایی عوض کردید جای شکرش باقیه.
    5ساله ازدواج کردم یکبار رفتم مسافرت اونم با خانواده همسرم.کاری با من کردن که شوهرم ساعت 3 صبح وسط جاده چالوس دست منو گرفت و قهر کرد و با اتوبوس برگشتیم خونه(توجه کن همسر من از اون تیپ مردهاست که ذره ای اعتقاد نداره خانوادش منو ازار میدن!!)

    اما با این حال ازش تشکر کردم و گفتم که لحظاتی که باهاش بودم بهم خوش گذشت.

    تو هم اگر اون میگه خوش گذشت و این حرفها تایید کن و نزن تو برجکش !
    یادت باشه اگر همسرت خوشحال باشه میتونه باعث خوشحالی تو هم بشه

    موفق باشی
    گاهی برای رشد کردن باید سختی کشید،گاهی برای فهمیدن باید شکست خورد،گاهی برای بدست آوردن باید از دست داد،چون برخی درسها در زندگی فقط از طریق رنج و محنت آموخته میشوند.


  12. 6 کاربر از پست مفید maryam123 تشکرکرده اند .

    del (دوشنبه 19 فروردین 92), masom (سه شنبه 06 فروردین 92), rozaneh (چهارشنبه 07 فروردین 92), shabe niloofari (چهارشنبه 07 فروردین 92), she (شنبه 17 فروردین 92), میشل (سه شنبه 06 فروردین 92)

  13. #7
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    دوشنبه 05 آبان 04 [ 19:04]
    تاریخ عضویت
    1391-12-24
    نوشته ها
    1,691
    امتیاز
    45,402
    سطح
    100
    Points: 45,402, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 13.0%
    دستاوردها:
    SocialTagger First ClassVeteranOverdrive25000 Experience Points
    تشکرها
    6,934

    تشکرشده 6,911 در 1,649 پست

    Rep Power
    350
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط maryam123 نمایش پست ها
    5ساله ازدواج کردم یکبار رفتم مسافرت اونم با خانواده همسرم.کاری با من کردن که شوهرم ساعت 3 صبح وسط جاده چالوس دست منو گرفت و قهر کرد و با اتوبوس برگشتیم خونه(توجه کن همسر من از اون تیپ مردهاست که ذره ای اعتقاد نداره خانوادش منو ازار میدن!!)

    اما با این حال ازش تشکر کردم و گفتم که لحظاتی که باهاش بودم بهم خوش گذشت.


    آفرین به شما مریم نازنین.

    امیدوارم خدا به من، she، و بقیه دوستان این توفیق رو بده که به اندازه شما قدردان باشیم.

    من معتقدم: شکر نعمت نعمتت افزون کند

    امیدوارم یک روز بتونم به اندازه شما این اعتقادم رو در زندگیم پیاده کنم.

    هر اتفاق بدی، یه اتفاق خوبه...



  14. 4 کاربر از پست مفید میشل تشکرکرده اند .

    asemani (سه شنبه 06 فروردین 92), maryam123 (سه شنبه 06 فروردین 92), rozaneh (چهارشنبه 07 فروردین 92), she (شنبه 17 فروردین 92)

  15. #8
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 07 اردیبهشت 99 [ 02:11]
    تاریخ عضویت
    1391-11-03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    719
    امتیاز
    12,958
    سطح
    74
    Points: 12,958, Level: 74
    Level completed: 27%, Points required for next Level: 292
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassSocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    1,329

    تشکرشده 1,605 در 532 پست

    Rep Power
    92
    Array
    ممنونم از همگی به خاطر پاسخ ها و راهنمایی ها.
    وقتی این پست رو نوشتم خیلی ناراحت و خسته بودم.
    الان که دوباره می نویسم تعطیلات تموم شده. ما چند روز آخر تعطیلات دوباره برگشتیم خونه مادرشوهرم. این بار اوضاع بدتر بود. شوهرم گفت من تنهایی و خصوصی می خوام با خانواده ام صحبت کنم. بنابراین منم شهرستان رفتم خونه یکی از آشناهامون و شوهرم رفت خونه مادرش تا راجع به مشکلات خواهرشوهرم باهم صحبت کنن. از این که مث غریبه ها با من رفتار کردند خیلی ناراحت شدم.
    منم دیگه ازش نپرسیدم چی شد و به چه نتیجه ای رسیدین. حالا هم که برگشتیم همه حواسش پیش اوناس. همش اعصابش خورده. حرف نمی زنه.
    من نخواستم نقش superwoman بازی کنم. من فقط دلم میخواد مشکلات خواهرهاش حل شه تا ما هم به زندگی عادی خودمون برگردیم.
    ​دیگه نمی خوام راجع به خواهرهاش و زندگیشون با شوهرم حرف بزنم. شاید اگر سکوت کنم و این بحث ها رو داخل خونه خودمون نیارم ذهن شوهرم کمتر درگیر بشه...

    - - - Updated - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط صبا_2009 نمایش پست ها

    لازم نيست شما خودت رو مستقيما درگير مسائل اونا كني
    فقط به همسرت اجازه بده پيش شما دردو دل كنه
    و باهاش در مورد خواهراش همفكري كن
    و ابراز نگراني كن و
    بهش بگو خوبه اونا تو رو دارن .
    سلام
    سال نو شما هم مبارک باشه.
    من ناراحتی هام رو به شوهرم منتقل نکردم.
    توصیه های بالا رو انجام داده ام. باز هم از راهنمایی های خوب شما خیلی خیلی ممنونم.
    فقط یک سوال دارم:
    مشکلات خواهرشوهرهای من به این زودی تمومی نداره. یکی از اونها داره برای طلاق اقدام میکنه. تازه اگر هم جدا بشه به حمایت بیشتری از طرف همسر من احتیاج پیدا میکنه.اصلن شاید پاشه بیاد تهران برای کار و ... میخوام خودم رو کمی از ماجراهاشون دور کنم. تماس های تلفنی دم به دقیقه شوهرم رو به روی خودم نیارم. چیزی نپرسم. اگر نظر منو پرسید بگم نمی دونم و ... نمیخوام شوهرم هر هفته کارش رو ول کنه بره شهرستان و یا نصف حقوقش رو بابت پول تلفن بده و توی خونمون همش حرف طلاق باشه و ...
    چه کار کنم که حالا از این ور بوم نیوفتم؟
    چه روشی پیش بگیرم که در دراز مدت قابل استفاده باشه؟
    دیروز به شوهرم گفتم آخه من چه گناهی دارم که تو یه کلمه هم باهام حرف نمی زنی؟
    اونم یکم سعی کرد بهتر باشه ولی فکرش خیلی مشغوله.

    - - - Updated - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط maryam123 نمایش پست ها
    .

    اشتباه خیلی خیلی بزرگت این بوده که خودت رو قاطی زندگی خواهر شوهرات کردی.درسته نیتت خیر بوده اما درست و به جا عمل نکردی.بهتره شنونده باشی...سنگ صبور باشی اما بهشون نگو چیکار کنن و چیکار نکنن.

    اگر مشکلات زندگی خواهر شوهرت زندگی شما رو گرفته فقط به خاطر عدم سیاست شما بوده.از اینکه جزییات زندگیت رو گفتی و از اینکه دخالت کردی توی زندگیشون.
    مریم جان میخوام از این به بعد هیچ حرفی نزنم. شوهرم خیلی غصه میخوره. اگر من بی تفاوت باشم یا کمتر باهاش صحبت کنم راجع به خواهرهاش، شاید اون هم تمرکزش روی موضوع کمتر بشه. هم خودش آروم بشه و هم دوباره بتونیم به زندگیمون و کارمون و مشکلات خودمون فکر کنیم...
    ولی موضوع اینه که نمی خوام بعدن بگه من اونا رو دوست ندارم و ...
    چطوری موضع خودم رو مشخص کنم؟ چطوری متعادل رفتار کنم؟ به نظر شما من خودخواهم؟ بعد از هفت ماه تحمل مردی که همش حواسش جای دیگه است، انقدر عصبی شده که معده درد گرفته...
    من به خاطر تحویل سال نو و کنار هم بودن مون و آرامشمون خیلی از این سایت ممنونم. ممکنه دوباره کمکم کنین؟
    چه کار کنم؟

  16. #9
    عضو پیشرو

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 07 خرداد 99 [ 14:53]
    تاریخ عضویت
    1391-12-22
    نوشته ها
    4,428
    امتیاز
    70,050
    سطح
    100
    Points: 70,050, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    OverdriveSocialTagger First ClassVeteran50000 Experience Points
    تشکرها
    14,753

    تشکرشده 14,732 در 3,979 پست

    حالت من
    Khonsard
    Rep Power
    792
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط she نمایش پست ها
    این بار اوضاع بدتر بود. شوهرم گفت من تنهایی و خصوصی می خوام با خانواده ام صحبت کنم. بنابراین منم شهرستان رفتم خونه یکی از آشناهامون و شوهرم رفت خونه مادرش تا راجع به مشکلات خواهرشوهرم باهم صحبت کنن. از این که مث غریبه ها با من رفتار کردند خیلی ناراحت شدم.
    منم دیگه ازش نپرسیدم چی شد و به چه نتیجه ای رسیدین. حالا هم که برگشتیم همه حواسش پیش اوناس. همش اعصابش خورده. حرف نمی زنه.
    دکتر هلاکویی صحبتی دارند در مورد حریم شخصی زن و شوهر، اگر گوش کنی خوبه. توی همون صحبتها می گه که اگر شوهر شما نخواد راز یا صحبت مادرش را با شما درمیون بذاره، معنیش این نیست که شما را نامحرم می دونه. چون اون راز، مال خودش نیست. مال مادرشه و کار درستی هم می کنه.

    در مورد مشکل خواهرشوهرت و این که از شما خواستند که در جلسه شون نباشی، دقیقا همینه. خواهرشوهر شما حرفهایی را می تونه به برادرش بزنه که به شما نمی تونه بزنه. نمی خواد بزنه. مسایلی را از زندگیش می خواد بگه که دوست نداره شما بدونی.
    خودت دوست داری مسایل خصوصی زندگیت را به خانم برادرت بگی؟ اگر اون رفت به مادرش گفت چی؟ مادرش به بعدی و ...

    یادت هست شبی که در مورد شوهرت با خواهرش صحبت کرده بودی ناراحت بودی؟ می گفتی اسرار زندگیم را به خواهرشوهرم گفتم ناراحتم؟

    من جای شما بودم، خوشحال می شدم که پای من از این ماجرا کنار کشیده شده. مشکلی که شما نمی تونی کاری براش بکنی و بودنت توی بطن ماجرا جز دردسر چیزی نداره.
    پس نگو ناراحت شدم و چیزی نگفتم.
    با خودت بگو، حوشحال شدم که وقتی نمی تونم کاری کنم، بیخود درگیر ماجرا نشدم.


    در مورد ناراحتی شوهرت هم بهش حق بده. زندگی خواهرش بحرانیه. مشکل داره و هر خواهر و برادری تو این مواقع برای هم ناراحت می شن. گویا که مساله خواهر ایشون خیلی هم جدی شده. پس صبر کن و با آرامش محیط خونه، غر نزدن، کنجکاوی نکردن ... به شوهرت و خانواده اش فرصت بده این بحران را رد کنند. می تونی شوهرت که می آد خونه با یک سرگرمی یا چیزی که بهش علاقه داره فکرش را مشغول کنی تا یکی دو ساعت استراحت فکری داشته باشه. مثلا اگر فیلم دوست داره، بهش بگی بیا با هم این فیلم را ببینیم. پازل دوست داره، یک پازل بزرگ بخر و شبی یک ساعت با هم پازل درست کنید.


    به این که اگر خواهرش طلاق بگیره چه خواهد شد و کجا می ره و ... فکر نکن. بجای فکرهای منفی دعا کن که زندگیش هر جور که صلاحشه براش درست بشه.
    از ته دلت براش خوبی بخواه ( نه به عنوان خواهرشوهر، به عنوان زنی که تو زندگیش دچار مشکل شده ) تا برای تو هم خوبی و آرامش بیاره.

  17. 4 کاربر از پست مفید شیدا. تشکرکرده اند .

    del (دوشنبه 19 فروردین 92), she (شنبه 17 فروردین 92), میشل (شنبه 17 فروردین 92), صبا_2009 (شنبه 17 فروردین 92)

  18. #10
    عضو پیشرو

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 07 خرداد 99 [ 14:53]
    تاریخ عضویت
    1391-12-22
    نوشته ها
    4,428
    امتیاز
    70,050
    سطح
    100
    Points: 70,050, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    OverdriveSocialTagger First ClassVeteran50000 Experience Points
    تشکرها
    14,753

    تشکرشده 14,732 در 3,979 پست

    حالت من
    Khonsard
    Rep Power
    792
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط she نمایش پست ها

    1- روز اول مادر بزرگ شوهرم بیمارستان بود
    2- روز دوم عمه اش حالش بد شد
    3- روز سوم خواهرش بدون همسزش اومد و مشکلات خواهرش بود
    4- روز بعد هم درگیری خواهر کوچکترش با همسرش!!!

    5- یه شب تا صبح با یکی از خواهراش حرف زدم. بهش گفتم که داری اشتباه میکنی. با تمام وجودم سعی کردم راهنمایی اش کنم. می گفت اگه به شوهرم محبت کنم پر رو میشه!!!!!!!!

    6- هیچی صبح که شد حلقه شوهرم ناپدید شد!! هرچی گشتیم پیداش نکردیم!!!
    7- بعد گفت خوش به حالت که آرامش داری... منم مجبور شدمراجع به مشکلاتمون بهش گفتمولی الان خیلی پشیمونم که چرا مسائل خصوصی زندگیم رو بهش گفتم!!

    8- چون همش می گفت شهرستان خیلی بهمون خوش گذشت و منم می گفتم آره...اما امروز بهش گفتم که اصلن بهم خوش نگذشته... فقط اعصابم بهم ریخته!!!! اونم ناراحت و طلبکار شد...
    گاهی اوقات فکر می کنم که چه خوبه که من مرد نیستم و مجبورنیستم ازدواج کنم که زنی شبیه خانمهای همدردی نصیبم بشه!!

    آخه شی عزیز،
    1- مادربزرگش مریض شد و بیمارستان بود. این موضوع تقصیر کسی هست؟ نباید مریض می شد؟ شوهرت خطایی کرده که مادربزرگش مریض شده؟ لابد می گی باید عیادتش نمی رفت. راستش من هرچی این جمله را می خونم نمی فهمم اشکال این موضوع و ربطش به بدبودن همسر شما چیه؟

    2- عمه اش حالش بد شد. شوهرت چه گناهی داره؟ عمه اش مریض شده و اون هم در حد یک برادرزاده موظفه که سری بزنه و احوالش را بپرسه و در صورتی که کار خاصی از دستش برمی آد انجام بده. اشکال این موضوع چیه که شده معضل زندگی شما؟

    3- خواهرش با شوهرش مشکل داره و می آد خونه پدرش. به شما چه؟ با برادرش درد دل می کنه یا کمک می خواد. بگه به من ربطی نداره. برو؟

    4- مثل همون قبلی.

    5- خب می خواستی نکنی. شوهرت مجبورت کرد؟ خودت کار اشتباه کردی می ندازی گردن همسرت؟

    6- تا حالا چیزی تو زندگیت گم نکردی؟ حلقه اش گم شده. الان می خوای طلاق بگیری چون حلقه اش را گم کرده؟ یا می خوای زندگی را واسه هر دوتون سیاه کنی؟ چرا قدر زندگیت را نمی دونی؟

    7- خودت گفتی به شوهرت چه ربطی داره؟

    8- خب بهش خوش گذشته. به هر کسی کنار خانواده اش خوش می گذره. به جای این که حالا که قبول کرده سال تحویل خونه باشید و زود برگردی و سرکار بری، شما هم بهش بگی خوش گذشته تا خوشحال بشه، کارهای خودت را که باعث بدگذشتن بهت شده و اتفاقاتی که شوهرت نقشی توش نداشته را چسبیدی و بهش غر می زنی؟

  19. 6 کاربر از پست مفید شیدا. تشکرکرده اند .

    asemani (شنبه 17 فروردین 92), del (دوشنبه 19 فروردین 92), she (شنبه 17 فروردین 92), taraneh89 (چهارشنبه 07 فروردین 92), آویژه (چهارشنبه 07 فروردین 92), صبا_2009 (چهارشنبه 07 فروردین 92)


 
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 74
    آخرين نوشته: یکشنبه 12 مرداد 93, 13:14
  2. پاسخ ها: 5
    آخرين نوشته: دوشنبه 19 اسفند 92, 17:03
  3. تعطیلات عید--میگه من مَردم باید پیش خانواده ام باشم!
    توسط she در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 50
    آخرين نوشته: یکشنبه 27 اسفند 91, 13:39
  4. تعطیلات عید--میگه من مَردم باید پیش خانواده ام باشم!
    توسط she در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: دوشنبه 21 اسفند 91, 12:02
  5. اگر از تعدادی ازمعیارهام بگذرم پشیمون نمیشم؟
    توسط yasesepid در انجمن خواستگاری
    پاسخ ها: 16
    آخرين نوشته: شنبه 29 خرداد 89, 23:20

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 23:34 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.