نقل قول نوشته اصلی توسط مدیرهمدردی نمایش پست ها
با سلام و احترام
2anoa گرامی
اصلا من و تو خونه ای نداریم که خدای بزرگ رو درون آن دعوت کنیم.
صاحب خونه، مقیم خونه، صاحب من و صاحب تو خودش هست.
ما توهم زده ایم که مالکیت چیزی داریم .
آن خدای مهربان صاحب دلت هست. و در دلت نشسته است. تو راه خانه ات را گم نکن.
حتی دعا رو همون عزیز رحیم، رو زبونت قرار می دهد.
دعا یعنی یک ارتباط
مثل عشقبازی با معشوق
محتوا و اجابتش به کنار
همین که اجازه داده با وجودش به هر بهانه ای حرف بزنی . یعنی دوستت داره.
مواظب باش این حق رو که اون بهت داده از خودت نگیری.
ولی مودب و مهربون و قانع باشد.
اگر استجابت نشد. هم بدون که دوستت داشته.
دعا کن که باهاش باشی. فقط همین.
سلام
بدون شک کاملا حق با شماست
شاید هیچ کس نتونه من رو درک کنه و اشکالی هم نداره
همه حرفایی که میزنین هم منطقی هستند و هم واقعیت اما حال من یه جور دیگه است من 10 سال دعا کردم و ده سال امیدوار بودم بعد ده سال متوجه شدم امید من کاملا الکی بوده و هیچ ارزشی نداشته و همه اون دعاهام هم هیچ ارزشی نداشته یعنی ده سال الکی خودم رو خسته کردم و این برام خیلی سخته، پذیرش این واقعیت سخته، سخته بدونی ده سال از عمرت رو مفد دادی رفت مثل این می مونه که کارگری از صبح تا شب کار کنه و شب بفهمه همه تلاشی که کرده بیهوده بوده
تو این سالها گاهی اوقات میشد من ساعتها پای دعا خوندن می نشستم و فکر میکردم دارم بهترین اینده رو برای خودم میسازم من خدا رو یه جور دیگه شناخته بودم اما الان میبینم اون تصویری که من تو ده سال از خدا ساختم همش توهم بود سخته دونستن اینکه من ده سال تو توهم بودم