سلام از همه همدردی هاتون ممنونم .
نظر برخی از دوستان خصوصا خانم ها اینطور بوده که اون خانم کار اشتباهی نکرده و این منم که دچار اشتباه شدم . بعضی از دوستان هم فرمودن من فقط با تکیه بر تعبیر شخصی از خوابم به خواستگاری رفتم . من به نمایندگی از عقل و دل و روح و شخصیت و غرورم اعلام میکنم که کار اشتباهی نکردم . برخی از دوستان طوری اظهار نظر میکنن که احساس گناه من صد برابر میشه . اگر قرار باشه توی سایت (همدردی) هم همدردی پیدا نکنم اوضاعم از اینی که هست بدتر میشه . لطفا در اظهار نظرهاتون شرایط بحرانی منو درک کنید و با حمله به عقایدم منو بیشتر تخریب نکنید که واقعا شرایط نامناسبی دارم .
در پاسخ به دوستانی که فکر میکنن من توی زندگی مشترکم حتما دچار مشکل شدم و به همسرم بی توجهی میکنم باید عرض کنم که من و خانواده ام توی زندگی هیچ مشکلی نداریم و الحمدالله الرب العالمین همسرم و فرزندم و خودم خوشبخت هستیم . اما به دلیل فاصله زیاد محل زندگیم تا محل کارم موقع رانندگی کلا تو فکر هستم و وقتهایی که تنها هستم سوز سینه ام بیشتر میشه . به شوخی یه بار به خودم گفتم نکنه زخم معده گرفتم و فکر میکنم سوز عشقه و کلی به این حرف خودم خندیدم . چرا اینقدر مطمئن هستم که خانواده ام از با من بودن راضی و شاد هستن ؟ سال گذشته توی شغلم بعنوان کارمند برتر استان انتخاب شدم و این یک موفقیت خیلی بزرگی برای من بود ، کنار شغل اصلیم با همکاری خانومم یه شغل باکلاسی جفت و جور کردیم که باعث شده من و خانومم بیشتر به هم نزدیک بشیم و الحمد الله توی اون شغل هم البته به لطف خانومم موفق هستیم و درآمد قابل توجهی داریم . همونطور که تو انجام وظایف شغلیم کوتاهی نمیکنم توی زندگی مشترکم هم وظایف پدری و همسری خودمو انجام میدم . اما کسی چه میدونه تو دل این آدم چه خبره . همه ظاهر آدمو میبینن و قضاوت میکنن اما هیچکس نمیدونه دل صاحب مرده ام تو شعله ها داره خاکستر میشه .
خوب یا بد دل من درگیر یه حس ویرانگر شده ، حسی که هر چی بیشتر دربارش حرف میزنم و فکر میکنم شعله ورتر میشه ، هر روز از خودم میپرسم آخه چرا ؟ یعنی عشق اول تا آخر عمر آدمو اسیر میکنه ؟ آیا باید تا ابد تاوان این دوست داشتنو پس بدم ، خیلی باخودم فکر میکنم و کلنجار میرم ، هر روز دنبال راهی برای حذف زینب از ذهنم هستم ، اما با کمک شما دوستان محترم و هشدارها و راهنمایی های شما همدردی های عزیز کم کم دارم به نتایج واضح و روشنی میرسم . به نظرم تفاوت بین عشق و نفرت به باریکی یک تارمو هست . دارم به این نتیجه میرسم که این حسی که اینقدر آزارم داده نه عشق بلکه نفرته . نفرت از کسی که بدون در نظر گرفتن انسانیت و فقط با توجه به منافع شخصی اش رفتار کرد . نفرت از کسی که با آرزوی پول دار بودن پا روی دل من گذاشت با اینکه شرایط منو میدونست . نفرت از کسی که براش حرفهای عاشقانه مو خرج کردم . نفرت از کسی که جز خودش هیچکس براش مهم نبود . نفرت از کسی که شعار ایمان میداد اما ته دلش اعتقادی به رزاقیت خدا نداشت . نفرت از کسی که منو به پرتگاه افسردگی انداخت . نفرت از کسی که قول و قرارش یادش رفت . نفرت از کسی که با فرافکنی قصد داشت بگه تقصیر خودت بود که وابسته شدی . نفرت از کسی که با کمال پررویی گفت هیچ اتفاقی نیفتاده که . نفرت از کسی که وسیله آزمایش من شد . نفرت از کسی که لیاقت منو نداشت اما من براش غرورمو شکستم . نفرت از کسی که التماس های منو نادیده گرفت . نفرت از کسی که دست و پا زدنمو دید اما بهم پشت کرد . نفرت از کسی که حرفهامو فلسفه بافی دونست . نفرت از کسی که پول چشماشو کور کرد . نفرت از کسی که میخواست بهم ترحم کنه . نفرت از کسی که بخاطرش بیهوده اشک ریختم . نفرت از کسی که بخاطرش ایمانم ضعیف شد . نفرت از کسی که عشقش جای عشق واقعیم به امام زمانو ازم گرفت . نفرت از کسی که پنج ساله سینه مو آتیش زده . نفرت از کسی که خودشو بالاتر ازم دونست . نفرت از کسی که تحقیرم کرد ...
واکاوی احساس و خاطراتم بعد از این همه مدت ، بعد از تحمل پنج سال آتش سینه منو به این نتیجه رسوند که ازش متنفرم . این تنفر بود که منو اینقدر آزار میداد نه عشق . اون موقع که گفت با نامزدم اومدم خرید ، این تنفر و دلشکستگی بود که سینه منو آتش زد و سالها سوخت و درونمو خاکستر کرد . تصور اینکه دختری که تا یک قدمی ازدواج باهاش رفتی و الان دست تو دست کس دیگه ای داره راه میره غیرتمو خرد کرد . شکستم ، داغون شدم ، سوختم . حالا چطور میتونم چنین آدمیو دوست داشته باشم . آره این نفرته . ازش متنفرم .
اما دوستان این کل ماجرا نبود . مدتی بود که با خدا و خودم درگیر بودم ، توقع داشتم خدا بیاد باهام صحبت کنه ، آخه من با هیچکسی در اینباره صحبت نکرده بودم و نیاز داشتم یکی باهام درد دل کنه . اصلا دیوانه محض شده بودم . کم کم به دلیل عدم توجه به نعمات خداوند که یکی خانواده خوبم بود و عدم توجه به افسردگی خودم و باز متاسفانه به دلیل عدم شناخت این حس و وسوسه های شیطان من یک اشتباه خیلی بزرگی انجام دادم که وضعیتم رو بحرانی تر کرد . اینم بگم که تو این مدت یک روز هم این سوختن سینه رهام نمیکرد . سال گذشته با وسوسه های شیطان برای تسکین درد با خودم گفتم شاید اگه از اوضاعش با خبر بشم وضعیت خودم بهتر بشه . اینکه بفهمم آیا خوشبخت هست یا نه ؟ زندگی با یه آدم پولدار چه مزه ای داره و چطوره ؟ آیا به دنبال خوشبختی که رفت بهش رسید ؟ آیا دنیا ارزش اینو داشت که دل یه آدمو بشکنه ؟ کلا از زندگی راضی هست یا نه . به همین خاطر به طریقی شمارشو گیر آوردم . بهش پیامک زدم !!! افسار پاره کرده بودم . شیطان بدجور از آب گل آلود ماهی میگرفت . بعنوان یک دوست قدیمی بهش پیامک زدم و خودمو معرفی نکردم . چهار یا پنج پیامک بیشتر نشد . اما پایان خیلی تلخی داشت . تا اون موقع که کلی شان و شخصیتم به فنا رفته بود با اینکارم وضعیت خیلی اسفناک تر شد . حماقت محض بود ، گناه کردم ، من چیکار کردم ، به یه زن شوهردار پیامک دادم . دیگه کاری از این کثیفتر ؟ البته خودم به اندازه کافی خودمو تنبیه کردم و هم چوبشو خوردم . هرچند نیت بدی نداشتم اما اصل اینکار واقعا زشت بود به همین دلیل عواقبشو پذیرفتم و شکایتی ندارم . اینو گفتم که دیگه خیال خودمو راحت کنم و کل ماجرا رو برای شما تعریف کرده باشم . هنوز هم بعد از اینهمه اتفاق به روانپزشک مراجعه نکردم . اصلا نمیتونم خودمو قانع کنم که برم بشینم پیش یه آدم دیگه (روانشناس) و قصه مو براش تعریف کنم . خصوصا اون قسمت آخرش که خیلی شرم آور بود . اینکه یکی بره دنبال عشق و حال دنیاش خوشبخت باشه و واسه خودش برنامه ریزی بکنه و یکی دیگه بخاطر خاطره هاش بسوزه خیلی سخته .
حالا با این تفاسیر شما بگید آیا درست فهمیدم که این سوز از عشق نیست بلکه از نفرته ؟
اگه نفرته که خیلی ساده گذشت میکنم و میسپارمش به خدا ، من آدم کینه ای نیستم . اگه تکلیفم با خودم روشن بشه و بفهمم چند چندم قطعا میتونم خودمو آروم کنم . فقط آرزو میکنم توی دنیا و آخرت نبینمش چون واقعا ازش متنفرم . هیچ وقت تحقیر نشدم مگر به خاطر اون زن . ازش متنفرم .








علاقه مندی ها (Bookmarks)