به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 29

Threaded View

  1. #1
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 16 مهر 93 [ 22:56]
    تاریخ عضویت
    1393-6-06
    نوشته ها
    9
    امتیاز
    138
    سطح
    2
    Points: 138, Level: 2
    Level completed: 76%, Points required for next Level: 12
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class31 days registered100 Experience Points
    تشکرها
    0

    تشکرشده 15 در 6 پست

    Rep Power
    0
    Array

    وقتي يك مرد اشك مي ريزد ...

    سلام
    قبلنا وقتي توي شعرها با واژه هاي دلسوخته ، آتش دل ، هرم سينه و ... مواجه ميشدم اصلا برام قابل فهم نبود . اگه بگم پنج ساله احساس ميكنم تو سينه ام آتيش وجود داره باور ميكنيد ؟

    داستانم شايد جالب باشه . لطفا بخونيد و با حرفاتون يك سطل آب روي آتيشم بريزيد .

    وقتي 21 سالم بود از يك شركتي كه خيلي براش زحمت كشيده بودم بعد از 2 سال اخراج شدم خيلي ناراحت شدم ، دلم شكست . ميدونيد كه دلشكسته ها چقدر به خدا نزديك هستن . كافيه اون موقع يه آرزويي بكني زود برآورده ميشه . 2 روز بيكار بودم ، يه بار از ناراحتي اشك ريختم و بعدش نماز خوندم و از اين حالت خوشم اومد . آروم شدم . دعا كردم خداجون يه شغلي بهم بده كه توش هم دين باشه هم دنيا . سه روز بعد از اين دعا از يه ارگاني كه سه سال پيش براي استخدام فرم پر كرده بودم باهام تماس گرفتن و گفتن براي انجام كارهاي استخدام برم اونجا . باور كردني نبود ، خدا چقدر مهربونه . در عرض يك هفته كارهام تموم شد و من استخدام شدم . شغل شرافتمندانه اي بود . حدود پنج ماه بايد با يه پروژه تو مشهد همكاري ميكردم . هر روز نماز جماعت به حرم ملكوتي اما رضا (ع) ميي رفتم و كلي با خدا راز و نياز ميكردم . اونجا بود كه به خدا گفتم خدا جون اجازه بده با يه خانمي ازدواج كنم كه بتونم باهاش بتو نزديك تر بشم . يه مدتي تو همين فكر بودم كه يه شب يه خوابي ديدم . يك بانوي نوراني كه چادر سفيد به سرش بود بهم گفت خانم (احساس كردم منظورشون خانم فاطمه زهرا سلام الله بود) به شما سلام رسوندند و گفتند يه خانمي به اسم زينب براي شما مناسبه ... باورم نمي شد . يعني خدا اينقدر به حرف بنده هاش گوش ميده . حالا اين زينب خانم كي هست ؟ اهل كجاست ؟ چند سالشه ؟ ... خلاصه روزها گذشت و من برگشتم شهر خودم . يه روز با مادرم داشتم درباره خوابم صحبت ميكردم كه خواهرم شنيد و گفت من دوستي به نام زينب دارم كه مومن و با حجاب هست . ميخواي باهاش صحبت كني ؟ ...
    زينب خانم اعتقاد داشت قبل از اينكه كسي بياد خواستگاري بايد ببينتش چون اولين پسري كه به خواستگاري بياد خونه ، باباش موافقت ميكنه .
    ديدار اول)) اولين قرارمون توي حرم امام خميني كنار يكي از اون فواره هاي بزرگ آبي رنگ بود . صحبت هامون خيلي طول نكشيد و ايشون قبول كردن باهم تو خونه خواهرش با حضور مادرم و خواهرم صحبت هاي بيشتري انجام بديم .
    ديدار دوم)) وارد خونه خواهرش شديم . خونه ي ساده و بي آلايش با مبلمان معمولي . صحبت ها شروع شد و لبخندهايي كه از من و اون به نمايش گذاشته ميشد نشان از رضايت دو طرف بود . از اعتقادات و اهداف زندگيمون گفتيم و ... قرار شد جلسه بعدي رسما با خانواده بريم خواستگاري خونشون .
    ديدار سوم)) خواهرم گفت ، زينب تماس گرفت و گفت يكبار ديگه بايد با هم حرف بزنيم . رفتيم دوباره خونه خواهرشون . اينبار رنگ و بوي سوالات فرق ميكرد . بيشتر به بازجويي شبيه بود تا سوالات اشنايي . من طلا دوست دارم ميتوني هر وقت خواستم برام طلا بخري ؟ دوست دارم به جاي مراسم عروسي برم مكه ميتوني منو ببري مكه ؟ و سوالاتي كه هيچ شباهتي به اعتقاداتي كه ازش سراغ داشتم نداشت . پرسيدم ببخشيد آيا پاي كس ديگه اي در ميونه ؟ گفت چه ربطي داره ، دارم سوال ميپرسم ... مجبور شدم ماجراي خوابمو تعريف كنم اما اون عكس العمل خاصي نشون جلسه تموم شد و من داغون و خراب خداحافظي كردم و با مادرم اومديم بيرون .
    ديدار چهارم)) آروم و قرار نداشتم ، دل تو دلم نبود ، كارم شده بود التماس و گريه به درگاه خدا ، چون ميدونستم كارم تمومه ، اون منو نميخواد . بهش زنگ زدم خواهش كردم دوباره با هم حرف بزنيم . قبول كرد . همون جايي كه اولين بار همديگرو ديديم . حرم امام خميني . اما اون حرفامو شنيدو بهم گفت ما با هم خوشبخت نميشيم . بهش گفتم تا آخر عمرم تو حسرت اين مي مونم كه يه دختر خوبو از دست دادم ، تو هم تا آخر عمرت منو فراموش نميكني ميدونم . بعد اون گفت خداحافظ .
    ديدار پنجم)) چون گفته بود اگه پرس بياد خواستگاريم باباش رد نميكنه ، با خواهش از پدر و مادرم رفتيم خواستگاري . انگار باباشو پر كرده بودن . يه حرفايي ميزد كه انگار از من خوشش نمياد . رفتيم اتاق صحبت كرديم . بهش گفتم كه بدون اون ميميرم . گفتم عاشقشم . گفتم تمام عمر من شده . بهش گفتم اينكارو با من نكنه من داغون ميشم . بهش گفتم زندگيو بدون اون نميخوام ... گفت بشين روبروم نگات كنم . نگام كرد من هنوز هم چشم تو چشم باهاش نشدم . برام مقدس بود . خيلي . بعد گفت باشه قبول ميكنم . فقط زود عقد كنيم تا پشيمون نشدم . ما رفتيم تا براي عقد آماده بشيم اما شب با خواهرم تماس گرفت و گفت به برادرت بگو همه چيز تموم شده و ديگه به من زنگ نزنه . به مرز جنون رسيده بودم ، ضربان قلبم نا منظم شده بود . با خداي بزرگ قهر كردم و زندگيم تاريك . به كلاسهاي عرفان را كه دو سه ماهي بود شروع كرده بودم و ميرفتم ديگه نرفتم و مسير زندگيم به كل تغيير كرد . سه چهار روز بعد از اون ماجرا با التماس از خواهرم خواستم يه سراغي ازش بگيره . اما با كمال بهت و ناباوري شنيدم كه گفت من الان با نامزدم اومديم بازار براي خريد

    خداوند بعد از اين قضيه منو با يه خانم خيلي بهتر و مقيد تر و اهل زندگي آشنا كرد . ازدواج كردم و الان پدر شدم . اما به نظر شما اين چه چيزي هست كه منو آزار ميده . سينه ام پر از آتشه . با اينكه به همسرم تا سرحد مرگ عشق ميورزم و خيلي دوسش دارم ، اين غصه ديگه چيه ؟ همسرم خيلي مقيده و با حجابه و وفاداره . خيلي منو دوست داره . پس چرا من هنوز غم دارم . اين غم هم خيلي بزرگه در حدي كه سينه ام مي سوزه . يه مدت افسردگي شديدي داشتم اما شكر خدا از بين رفت . هر وقت ميرم حرم امام خميني ميرم ميشينم اونجايي كه باهاش قرار داشتم و دعاي كميل ميخونم و بدجور گريه ميكنم . اسم زينب كه به گوشم ميخوره غمم دوبرابر ميشه . اما اين غمو دوست دارم . ميخوام با اين غم بميرم تا بصورت غمگين محشور بشم و يقه زينبو بگيرم و دليل اين كاراشو ازش بپرسم . تو اين دنيا اصلا نميخوام ببينمش . ازش بدم مياد اما عاشقشم .

    سوال :: آيا اين غم تا آخر عمرم با من هست ؟
    آيا اين غم به من صدمه ميزنه و عوارض داره ؟
    آيا اين غم گناه هست ؟


  2. 4 کاربر از پست مفید baraniam تشکرکرده اند .

    Mohammad! (یکشنبه 09 شهریور 93), parsa1400 (شنبه 08 شهریور 93), فدایی یار (چهارشنبه 12 شهریور 93), میشل (جمعه 07 شهریور 93)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. وقتي يك مرد مسير زندگي اش را گم مي كند همسرش چه بايد بكند؟
    توسط دختر اريايي در انجمن سایر سئوالات مربوط به ازدواج
    پاسخ ها: 10
    آخرين نوشته: سه شنبه 16 خرداد 91, 21:22
  2. آقايون همدردي لطفا جواب دهيد : براي داشتن يك زندگي خوب از همسر خود چه انتظاراتي داريد
    توسط شكوفه در انجمن طـــــــــــرح مشکلات ازدواج: ارتباط مراجعان-مشاوران
    پاسخ ها: 15
    آخرين نوشته: سه شنبه 07 تیر 90, 11:48
  3. ازدواج سنتي ؟ ... يا مدرن؟ كداميك!
    توسط yasa در انجمن مقالات و مطالب آموزشی در مورد ازدواج
    پاسخ ها: 4
    آخرين نوشته: دوشنبه 23 اسفند 89, 18:08
  4. خوشبختي در سخنان يزرگان
    توسط parnian1 در انجمن انجمن افراد خوشبخت
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: سه شنبه 03 آذر 88, 10:33
  5. نكاتي ماندگار براي يك زندگي بهتر
    توسط erfan25 در انجمن انتخاب و تصمیم گیری
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: شنبه 17 فروردین 87, 17:18

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 14:51 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.