به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 38

Threaded View

  1. #1
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    شنبه 24 بهمن 94 [ 17:27]
    تاریخ عضویت
    1393-12-03
    نوشته ها
    48
    امتیاز
    1,915
    سطح
    26
    Points: 1,915, Level: 26
    Level completed: 15%, Points required for next Level: 85
    Overall activity: 4.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class3 months registered1000 Experience Points
    تشکرها
    116

    تشکرشده 115 در 31 پست

    Rep Power
    0
    Array

    Tavajoh نخیر.... گذشته همسرم اصلا برای من نگذشته...

    با سلام خدمت همه دوستان.
    منو شاید بشناسید تازه وارد تالار شدم.
    من می خواستم در مورد موضوعی از شما راهنمایی بخوام.البته باید بگم که این موضوعو قبلا عرض کردم و سعی کردم بیخیالش بشم ولی امروز که داشتم پست های بقیه رو می خوندم که مشابه من بود مشکلشون دوباره یادش افتادم و احیانا بتونم بگم نتونستم این موضوعو رها کنم....
    موضوع مربوط به خواستگاری قبلی همسرمه که خودش میگه خواستگاری نبوده فقط زمینه ای بوده برای آشنایی دو طرف که به همون جلسه هم ختم شده( تلفنی صحبت کردن) و طرف مقابل هم دخترداییشون بوده. من قبل از اینکه این موضوعو بدونم با اون خانم مشکلی نداشتم ولی بعد از دونستن این موضوع (که همسرم خودش بهم گفت...می گفت دوست ندارم بقیه اینو بهت بگن، تو خانم منی همه چیز منو باید بدونی!! که ای کاش نمی گفت!!!!!!) دیگه همه چیز تغییر کرد. با همسرم قهر کردم ( دعوام نکنین) اومد خونمون کلی منت کشی و یه حرفایی زد که بیخیال شدم ولی روز بعد روز از نو روزی از نووووو........ اصلا مسئله مهمی نیست..اصلا..... ولی من یه فکرایی میکنم که نباید. مثلا فکر میکنم که الان همسرم هنوز عاشق اونه(اگه از اول عاشق بوده باشه..آخه صحبتشون بیشتر به درخواست مادرشوهرم بوده) که دیگه حتی به سلام کردنش هم شک کردم و شوهرمم طفلی بخاطر من تا دخترداییش جلو نیاد برا احوالپرسی اصلا سمتش نمیره (می دونم نباید حساسیت به خرج بدم ولی اصلا نمی تونم به این حرف عمل کنم).... یا اینکه کل حرفاشونو پرسیدم ازش که با کلی طفره رفتن بهم گفت ( که بازم کاش نمی گفت...چون همش تو گوشمه، مثلا میگفت در مورد نحوه لباس پوشیدنش پرسیدم که اصلا نظرشو نپسندیدم. در مورد رفتارش با خونواده شوهر پرسیدم بازم نپسندیدم ،درمورد اعتقادات پرسیدم بازم نپسندیدم و ... و در اخرم گفت خودم بهش گفتم من باید بیشتر فکر کنم اونم گفته یعنی می خوای پا پس بکشی ووووو تمام) حالا بهش میگم خوب دل دادینو قلوه گرفتین !!! (شوهرم خیلی پاکه .. اهل بگو و بخنده ولی در حد خودش.هیچ فرقی بین خونواده منو خودش نمیذاره میدونم اگه با دخترخاله اش صحبت می کنه نگاهش همش برادرانه است میگه من فقط به تو حس دارم..... میگه در مورد فلانی به مامانم میگفتم من نمیتونم هیچ جوری به چشم یه همسر نگاش کنم ولی مامانم میگفته برین خونه خودتون درست میشه.میگفتم من حجابشو نمی خوام ولی مامانم میگفت منم همینجوری بودم سرش به زندگی گرم بشه این کارا از سرش می افته و خلاصه که دیگه راضی میشه (منم هی خودمو با اینا راضی میکنم!!!!!!) ) در این مواقع شوهرم فقط نگام میکنه میگه تو اینطوری نبودی چرا اینجوری شدی؟؟؟ نازی روز اول با نازی الان زمین تا آسمون فرق میکنه... بعد باز میشینم با خودم به فکر کردن یاد روز خواستگاری خودمون می افتم که بهم میگفت من خیلی وقته شما رو در نظر گرفتم... هیچ وقت لبخندشو یادم نمیره در کل مدت یه لبخندی گوشه لبش بود آخرشم بهم گفت حالا میتونم نظرتونو در مورد خودم بپرسم؟؟؟؟؟؟........... با خودم فکر میکنم کاش روز اول در این مورد ازش می پرسیدم( اینم بگم که ما فامیلیم) اینو در کمال نادانی به خودشم گفتم گفت چرا؟ گفتم شاید نظرم عوض میشد...فقط با بهت نگام کرد.... بعضی اوقات فکر میکنم چرا من اینطوریم؟؟ اصلا خواستگاری رفتن چه چیز عجیبی توشه که اینقدر به این طفلک گیر میدم .آخه فقط می خواسته صداقتشو نشونم بده( کاش اینقدر صادق نبود!) درسته که میگن باید موقع خواستگاری در مورد طرفت همه چیزو ریز بررسی کنی ولی در مورد خواستگاریم گفتن ؟طرفت اگه قبلا رفته بود خواستگاری بهش بگو برو حوصله همچین ادمی رو ندارم... اونم حوصله آدمی مثل شوهر منو که الان شوهرعمه بداخلاق من تا شوهرمو میبینه گل از گلش میشکفه و شروع میکنه به قربون صدقه رفتنش ( که من دفعه اول اینو دیدم شاخ درآوردم....) آخه شما بگین من چیکار کنم؟؟ یکی دو روز خوبم باز دوباره یادش می افتم حرصم در میاد.....دلم میخواد منطقی عمل کنم ولی در این مورد فقط احساسات داره خودنمایی میکنه.
    من هرچی به خودم بگم گذشته گذشته اینقدر سخت نگیر حالا تو از این دختره خوشت نمیاد دلیل نمیشه که همه بدشون بیاد...نخیر انگار نه انگار ...گذشته همچنان برای من برقراره...
    ویرایش توسط nazi1371 : یکشنبه 17 اسفند 93 در ساعت 20:56


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 08:08 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.