دوست نداشتم حرفهام طوري باشه كه آزارت بدن و اگه باعث اين مسئله شدم عذر مي خوام. من واقعا دوست دارم يه مسيري رو بهت نشون بدم كه زندگي آرومتري داشته باشي. به هر حال در نهايت هم انتخاب با خودته كه اون مسيرو بري يا نه يا حتي شايد خودت يه مسير بهتري رو پيدا كني.
خب من از حرفات اين طوري برداشت مي كنم شما روي عقايد خودت داري پافشاري مي كني و همسرت هم روي عقايد خودش. اين طوري به هيچ عنوان نمي تونين با هم ارتبط برقرار كنين. شايد درست تر اين بود كه از روز اول شناخت بيشتري در مورد هم به دست مياوردين ولي الان هم به نظرم اين چيزي نيست كه شما رو از هم فراري بده. چون شما هنوز خيليييييي نكات مشترك زياد دارين. مردم حتي با دين هاي متفاوت دارن زير يه سقف با هم به خوبي زندگي مي كنن!
درك مي كنم شايد واقعا قبل از هرچيز نياز داشته باشي به اندازه ٤ سال خالي بشي. اما خب بد نيست تو طول اين مدت خودت تو به وجود اومدن آرامش به خودت و زندگيت كمك كني.
١) در مورد اون مثال روش خوبي رو در پيش گرفتي اما اگه مي خواي بهش واقعا عمل كني نگو كه برام سخته. هرچند به نظرم بهتر بود مثالت رو ريزتر ميزدي. ببين من سعي مي كنم يه مثال كاملا دقيق برات بزنم چون هم به درك قضيه كمك ميكنه و هم اينكه راحت مي توني مثال هاي مشابهش رو تو زندگيت پيدا كني. پس چندتا مثال دقيق از صحبت هاي بينتون رو بگو. شايد اصلا من مشكلت رو درك نكرده باشم!
٢) سعي كن قبل از هرچيزي ديد خودت رو نسبت به زندگي و همسرت عوض كني، الان هروقت مي خواي ازش حرف بزني با يه ديدگاه شروع مي كني و اون هم اينكه چقدر خودخواهانه داره برخورد ميكنه! شايد اصلا تو راست ميگي ولي وقتي ديدت رو عوض كني معني زندگي برات عوض ميشه.
حالا من يه مثال ميزنم: من كارم طوريه كه دو شيفت سركار ميرم. از صبح تا ساعت ٩ شب! و خب بين اين دو شيفت به اندازه سه ساعت خونه م كه مي خوام برم بخوابم. همسرم كارش طوريه كه از صبح تا ساعت ٦ رو يكسره سركاره و حتي مجبوره ناهارش رو سركار بخوره. حالا ساعت ٢ من بهش زنگ زدم و ميگم ميخوام برم بخوابم. با يه حالتي كه من حسادت رو تو صداش حس ميكنم به من ميگه خوش به حالت! هرچي با خودم كلنجار ميرم كه پس چرتا ساعت ٩ كه سركارم رو نميبينه و چرا داره با من اينطوري احمقانه رقابت ميكنه، و خب الان مي تونم يه بحث حسابي راه بندازم يا به قولي سكوت كنم كه دعوا نشه!! ولي راه حل من چيه؟ ميگم خب اگه دوست نداري نميخوابم! من عذاب وجدان ميگيرم وقتي تو سركاري و ... خب من حرفي رو زدم كه فقط نشون از دركش داشت از اينكه يه سره كار كردن هم واقعا عذاب آوره. اون هم از موضع خودش پايين مياد و ميگه نه عزيزم تو استراحت كني انگار من استراحت كردم! مي بيني من اصلا نيازي ندارم خودم رو بهش ثابت كنم و اون هم اين حس بهش دست نميده. فقط كافيه از جملاتي استاده كنيم كه اين حسو به طرفمون بديم "براي من تو مهمي"
اين مثالو زدم تا دنبال جواب واسه مثال خودت باشم. در مورد قضيه ماشين، اگه چي مي گفتي بهتر بود؟
٣) من نميگم اين فقط تويي كه بايد عوض بشي و همسرت هيچ مشكلي نداره! ولي من ميگم تو زني و بايد سياست هاي زنونه داشته باشي. با اين برنامه ريزي هات و تعيين نحوه درست رفتا كردن، مي توني تغييرات خيلي بزرگي تو زندگيت ايجاد كني و حال بعد از اينا ميريم سراغ همسرت. ولي فعلا فقط سعي كنوروي خودت فوكوس كني و اصلا انقدر رفتارهاي همسرت رو تجزيه تحليل نكن.
٤) من هنوز دنبال مثال هاي خيلي ريزترم و نوع برخوردت









علاقه مندی ها (Bookmarks)