
نوشته اصلی توسط
setare_000
خب من از حرفات اين طوري برداشت مي كنم شما روي عقايد خودت داري پافشاري مي كني و همسرت هم روي عقايد خودش. اين طوري به هيچ عنوان نمي تونين با هم ارتبط برقرار كنين. شايد درست تر اين بود كه از روز اول شناخت بيشتري در مورد هم به دست مياوردين ولي الان هم به نظرم اين چيزي نيست كه شما رو از هم فراري بده. چون شما هنوز خيليييييي نكات مشترك زياد دارين. مردم حتي با دين هاي متفاوت دارن زير يه سقف با هم به خوبي زندگي مي كنن!
میدونی حقیقت اینه که اره هیچکس کوتاه نمیاد و حتی من که کوتاه میام از درون واقعا ناراضیم از کوتاه اومدنم اما دوست دارم رفتار درستو یاد بگیرم
درك مي كنم شايد واقعا قبل از هرچيز نياز داشته باشي به اندازه ٤ سال خالي بشي. اما خب بد نيست تو طول اين مدت خودت تو به وجود اومدن آرامش به خودت و زندگيت كمك كني.
١) در مورد اون مثال روش خوبي رو در پيش گرفتي اما اگه مي خواي بهش واقعا عمل كني نگو كه برام سخته. هرچند به نظرم بهتر بود مثالت رو ريزتر ميزدي. ببين من سعي مي كنم يه مثال كاملا دقيق برات بزنم چون هم به درك قضيه كمك ميكنه و هم اينكه راحت مي توني مثال هاي مشابهش رو تو زندگيت پيدا كني. پس چندتا مثال دقيق از صحبت هاي بينتون رو بگو. شايد اصلا من مشكلت رو درك نكرده باشم!
مثال همونطور که گفتم سخته چون موضوعاتش حساسه اما یک مورد که هم کمتر حساسه و هم من سکوت نکردمو چالشی شد ماجرا رو میگم:
همسر: میدونی اینا بدعت گذاشتن نمازو با هم میخونن؟ همه اینا سیاسیه. اصلش این بوده که هر وعده نماز تو وقت خودش خونده بشه اما اینا اومدن به دلایل سیاسی اینکارو کردن.نماز عصر و عشا رو اگه بعد وقتش نخونی اصن درست نیست.کلا این سنی ها خیلی دینشون سالمتره.
من: تو تاریخ اومده پیامبر ص هر دو مدلو خوندن و تو مسجد و زمان جنگ و خیلی اوقات خودشون باهم میخوندن و حتی میگفتن به خاطر پیرها نباید زیاد نماز رو طول داد و کلا مسجد از زمان خلفا نمازهارو جدا برگزار میکرده به دلایل سیاسی (دلیلو میدونستم ولی نگفتم) ولی کلا پیامبر ص جدا هم نماز میخوندن و خیلی هم خوبه اما نشه هم گناه نیست.
دیگه تموم شد! شروع کرد به داد و بیداد تو چرا نمیخوای یه کلمه چیزی یاد بگیری؟ نمیخوای یکم فهمت بره بالا؟ بهت میگم اینارو وارد کردن بگو چشم.
گفتم خب باشه اینا اینکارو کردن ما برای اصلاحش باید از خودمون شروع کنیم چرا نمازهاتو جدا نمیخونی؟
همسر: اینا عادتمون دادن دیگه وگرنه معلومه اون نمازا درست نیست.
خلاصه من دیگه حرفی نزدم اما حرفاش تا یه ساعت بعدش ادامه داشت. دیگه شروع کرد به گفتن هزارتا توهین و تحقیر...
من فکر میکردم داریم مثه دوتا ادم با هم حرف میزنیم منم نظرمو میگم تموم میشه. اما من هیچوقت نباید نظرمو بدم چون طاقت شنیدن مخالفت نداره برای همین من اکثرا سکوت میکنم و جوابی نمیدم اما خیلی اوقات گیر میده و حتی یه بار گفت اره میدونم حرفمو قبول نکردی و نمیگی مخالفی نمیدونم چرا با تو اینقدر حرف میزنم!
٢) سعي كن قبل از هرچيزي ديد خودت رو نسبت به زندگي و همسرت عوض كني، الان هروقت مي خواي ازش حرف بزني با يه ديدگاه شروع مي كني و اون هم اينكه چقدر خودخواهانه داره برخورد ميكنه! شايد اصلا تو راست ميگي ولي وقتي ديدت رو عوض كني معني زندگي برات عوض ميشه.
حالا من يه مثال ميزنم: من كارم طوريه كه دو شيفت سركار ميرم. از صبح تا ساعت ٩ شب! و خب بين اين دو شيفت به اندازه سه ساعت خونه م كه مي خوام برم بخوابم. همسرم كارش طوريه كه از صبح تا ساعت ٦ رو يكسره سركاره و حتي مجبوره ناهارش رو سركار بخوره. حالا ساعت ٢ من بهش زنگ زدم و ميگم ميخوام برم بخوابم. با يه حالتي كه من حسادت رو تو صداش حس ميكنم به من ميگه خوش به حالت! هرچي با خودم كلنجار ميرم كه پس چرتا ساعت ٩ كه سركارم رو نميبينه و چرا داره با من اينطوري احمقانه رقابت ميكنه، و خب الان مي تونم يه بحث حسابي راه بندازم يا به قولي سكوت كنم كه دعوا نشه!! ولي راه حل من چيه؟ ميگم خب اگه دوست نداري نميخوابم! من عذاب وجدان ميگيرم وقتي تو سركاري و ... خب من حرفي رو زدم كه فقط نشون از دركش داشت از اينكه يه سره كار كردن هم واقعا عذاب آوره. اون هم از موضع خودش پايين مياد و ميگه نه عزيزم تو استراحت كني انگار من استراحت كردم! مي بيني من اصلا نيازي ندارم خودم رو بهش ثابت كنم و اون هم اين حس بهش دست نميده. فقط كافيه از جملاتي استاده كنيم كه اين حسو به طرفمون بديم "براي من تو مهمي"
اين مثالو زدم تا دنبال جواب واسه مثال خودت باشم. در مورد قضيه ماشين، اگه چي مي گفتي بهتر بود؟
این مثالت آرزوی منه که اینطوری بشم. من وقتی ناراحت میشم اصن انگار یکی گلومو میگیره نمیتونم حرف بزنم چه برسه به اینکه اینقدر شیک و قشنگ حرف بزنم.
مثال ماشین کاری که من کردم: آره دیگه خوش به حالت همچین ماشینی داری البته حق هم داری اینقدر زحمت میکشی ماشینت خوب باشه.من که زیاد جایی نمیرم همینم برام خوبه.
راستش چون ناراحت نشدم جواب راحتی هم دادم اما نمیدونم درستش چیه. فکر میکنم بد نبود همین که گفتم چون شوهرم به حرفش ادامه داد
٣) من نميگم اين فقط تويي كه بايد عوض بشي و همسرت هيچ مشكلي نداره! ولي من ميگم تو زني و بايد سياست هاي زنونه داشته باشي. با اين برنامه ريزي هات و تعيين نحوه درست رفتا كردن، مي توني تغييرات خيلي بزرگي تو زندگيت ايجاد كني و حال بعد از اينا ميريم سراغ همسرت. ولي فعلا فقط سعي كنوروي خودت فوكوس كني و اصلا انقدر رفتارهاي همسرت رو تجزيه تحليل نكن.
راستش بین دو کار گیر کردم:تحلیل مشکلات و سبک و سنگینی. کار کردن روی خودم. درستش اینه همزمان باشه ولی من نمیتونم دو جا تمرکز کنم
٤) من هنوز دنبال مثال هاي خيلي ريزترم و نوع برخوردت
علاقه مندی ها (Bookmarks)