سلام.
چقدر زندگی تجملاتی و تشریفاتی، چقدر ترس ها، چقدر نقاب ها شادی و لذت رو از زندگی ما دور کرده.
دیشب آبشار بودم. (به قصد آبشار نرفته بودم و بعدش میخواستم برم جایی)
حواسم جمع بود، پاهام گلی نشه، دستم کثیف نشه، موهام به هم نریزه. لباسم خیس نشه... بدتر از من دوستام بودن که دو متر دو متر سلفی میگرفتن و اصلا طبیعت رو نمیدیدن.منم نگاهم رو ساعت بود یه وقت واسه شام دیر نشه.
یه لحظه به خودم گفتم: این رفتارا چیه؟مگه سالی چند بار میای اینجا؟ شاید این لحظه ها دیگه تکرار نشه...
لحظه ای دوستان ازم غافل شدن ، من با شال و مانتو زیر آبشار بودم.
خیس خیس... به خودم گفتم شجاع باش، مثل قبل، چیزی عوض نشده، با طبیعت باید طبیعی بود تا شگفتی هاشو بهت نشون بده. از این نقاب های مصنوعی بزن بیرون و خودت باش، تمام غارهای کوه رو هم که جرات نکرده بودم تو تاریکی برم رفتم.
به جرات میگم تجربه ی زیبایی بود... نه غار و آبشار در شب، بلکه رها شدن، بی قید و شرط بودن.
به نظرم بیشترین سهم در هدر رفتن استعداد های انسانی رو ترس و "در خود ندیدن" داره. اگه باور داشته باشی عملی در توانت هست، حتما از پسش بر میای.
دیشب به خودم قول دادم هیچ هیجان و تجربه خوب رو به خاطر ترس و وسواس و تظاهر از دست ندم . رودربایستی نداریم که.
(نکته: ولی قبلا هم تجره بهم ثابت کرده هر هیجانی ارزششو نداره. نباید نادیده بگیریم احتیاط و ترس خیلی با هم فرق دارن و شهامت به معنای بی عقلی نیست. مثلا اونی که وارد هر جور رابطه ای میشه فرد شجاعی نیست، بلکه فرد ترسویی هست که از طرد شدن میترسه و به هر قیمتی یکی رو در زندان خودش میخواد یا اونی که هر حماقتی میکنه برای جلب توجه شجاع نیست. من معتقدم شهامت حقیقی با عشق پاک و زلال همراهه و عشق هرگز نمیتونه ویرانگر باشه)







منم نگاهم رو ساعت بود یه وقت واسه شام دیر نشه.
مگه سالی چند بار میای اینجا؟ شاید این لحظه ها دیگه تکرار نشه...

علاقه مندی ها (Bookmarks)