نقل قول نوشته اصلی توسط khodam128 نمایش پست ها
خیلی رک و واضح بخوام صحبت کنم خیلی قدم برداشتم به سمت خدا مشکلاتی پیش اومد که توی بدبخترین حالتم حس کردم نیست
من یه دختر نازک و نارنجی نیستم که اینو میگم بی مهری و بداخلاقی و پس زدن های خیلی هارو تحمل کردم این وسط از خدا خواستم که اون حواسش به من باشه و کمکم کنه
اون منو دوس داشته باشه ،فقط خودش باشه برای من کافیه ،الان حالتی که دارم دیدم خیلی عوض شده حس میکنم دنیا یه شکل دیگه هست
فقط یه دید متفاوته که گفتنش خیلی زمانبر هست ولی دیدم حالت منفی نداره
کلا نیومدم اینجا حرف از این چیزا بزنم
حرفم اینه که من طوری شدم که انگار مورد نفرت همه واقع شدم
کل خانواده از من متنفرن و با حالت بدی رفتار میکنن
خیلی بی احترامی ازشون دیدم
حتی افراد غریبه یا که بعضی های که من باهاشون در ارتباطم
با ابنکه مودبم و هیچ وقت کار به کسی ندارم
ممتازم و وظایفم رو به خوبی انجام میدم ولی مایه تعجبم شده
اخه چرا
هر روز یه چیز جدبد
هر روزر جلوی پام واسه انجام هر کاری سنگ میوفته
موندم خودم هم
انگار طلسم شدم
واقعا بریدم دیگه
باور کنید دیگه تمایلی برای زندگی ندارم
خواهشا همه این مسایل رو هی ربط ندین به خدا و بگین باید نماز بخونی و دعا بخونی و حدیث بخونی
ایا ممکنه من طلسم شده باشم
افراد حسودی اطرافم بودن که از وضعیتم خوشحالن و اگر بتونن سنگ جلو پام میندازن
باور کنید من میدونم الان ممکنه بگید شاید طرز فکرم این باشه و ....
ولی نیستین که ببین
به جای من نیستین
انگار توی محاصره دشمنانم
دیگه توان پیشرفت برام نمونده
شدیدا عصبی شدم و زندگی برام غیر قابل تحمل شده
این حرفایی که زدم من صرفا دنبال راهکار نبودم
دوس داشتم سبک بشم هم اینکه اگر کسی این حس هایی رو که میگم تجربه کرده برام بنویسه
دوستان من یکی از نزدیکانم رو در جریان هستم که از من بدش میومد و برام دعا کرده من اعتقادی به این چیزا نداشتم ولی الان که روز به روز شرایطم سختتر میشه پیش خودم میگم شاید دعای اون کارساز شده
ایا کسی تجربه ای توی این زمینه داره
میخوام رک باهات حرف بزنم....

1- ببین یکی از اشکالاتت همینه ... بدون اینکه ما چیزی گفته باشیم تو پیش خودت درباره حرفای نگفته ما پیش بینی کردی ..."خواهشا همه این مسایل رو هی ربط ندین به خدا و بگین باید نماز بخونی و دعا بخونی و حدیث بخونی " -سوال من رو هم واضح جواب ندادی ....

2- تو تحمل نکردی بلکه عقده کردی برا خودت ... تبدیل شده به یه مطالبه از دیگران - دیگران مگه وابسته ما هستن که کارایی که ما دوست داریم برامون انجام بدن و اونایی که خوشمون میاد ندن ؟! انتظارات ما از دیگران باید معقول باشه و ظرفیت ما بیشتر...هرچیزی رو بخودمون نگیریم و بابت هرکاری از دیگران طلبکار نباشیم(مجرد هستی دیگه ؟)

بحث احترام و این جور مسائل هم با صبر و راه حل هایی درکنار اون بدست اما چون تو راه حل نخواستی پس هیچی ... اگه خواستی بگو تعارف نکن عزیز -حداقل تاپیک های مشابه هستن ...


3- مرثیه سرایی شخصیتت رو به مرور داغون میکنه - مثل موریانه ای که از درون چوب درخت زنده هرچند استوارو میخوره... تا از دست نرفتی خودتو دریاب تا اورژانسی نشدی


4- طلسم نشدی ولی قشنگ خودتو بستی به طلسمی که وجود خارجی نداره...

آدم ها هربار با واژه های جدید خودشونو خیلی شیک گول میزنن - تاثیر پذیری و تلقینات ذهنی شده اسمش طلسم...




یعنی الان رسیدیم به اینجا که حرف اصلی شما رو اینه که فکر میکنی طلسم شدی ... در مورد مسئلت هم حرف اصلی رو نزدی ابتدا ...
این از عنوان و محتوای تایپیک مشخصه !!


نظرات بسته به اینکه یکی به طلسم معتقد باشه یا نباشه فرق میکنه ... اما وقتی به خدایی خدا ایمان نداشته باشیم و سعی نکنیم آگاهیمونو بیشتر نکنیم طلسم خرافات و جادو جنبل زندگیمونو میگیره مثل رشته هایی دست و پاگیر توان حرکت و جریان داشتن زندگی رو میگیره ...


کمی برای آگاهی رو این مسائل وقت بذار نه اینکه بگردی کیا مثل توئن... باهم دست و پابزنین که بیشتر فرو بری !!!



پ.ن:
همدردی جای .... چی نیست بچه ها ؟! یادم رفت تایپیک بسته میشه اگر همچنان خواستار این روند غلط باشی چی گفتم من ...