خیلی رک و واضح بخوام صحبت کنم خیلی قدم برداشتم به سمت خدا مشکلاتی پیش اومد که توی بدبخترین حالتم حس کردم نیست
من یه دختر نازک و نارنجی نیستم که اینو میگم بی مهری و بداخلاقی و پس زدن های خیلی هارو تحمل کردم این وسط از خدا خواستم که اون حواسش به من باشه و کمکم کنه
اون منو دوس داشته باشه ،فقط خودش باشه برای من کافیه ،الان حالتی که دارم دیدم خیلی عوض شده حس میکنم دنیا یه شکل دیگه هست
فقط یه دید متفاوته که گفتنش خیلی زمانبر هست ولی دیدم حالت منفی نداره
کلا نیومدم اینجا حرف از این چیزا بزنم
حرفم اینه که من طوری شدم که انگار مورد نفرت همه واقع شدم
کل خانواده از من متنفرن و با حالت بدی رفتار میکنن
خیلی بی احترامی ازشون دیدم
حتی افراد غریبه یا که بعضی های که من باهاشون در ارتباطم
با ابنکه مودبم و هیچ وقت کار به کسی ندارم
ممتازم و وظایفم رو به خوبی انجام میدم ولی مایه تعجبم شده
اخه چرا
هر روز یه چیز جدبد
هر روزر جلوی پام واسه انجام هر کاری سنگ میوفته
موندم خودم هم
انگار طلسم شدم
واقعا بریدم دیگه
باور کنید دیگه تمایلی برای زندگی ندارم
خواهشا همه این مسایل رو هی ربط ندین به خدا و بگین باید نماز بخونی و دعا بخونی و حدیث بخونی
ایا ممکنه من طلسم شده باشم
افراد حسودی اطرافم بودن که از وضعیتم خوشحالن و اگر بتونن سنگ جلو پام میندازن
باور کنید من میدونم الان ممکنه بگید شاید طرز فکرم این باشه و ....
ولی نیستین که ببین
به جای من نیستین
انگار توی محاصره دشمنانم
دیگه توان پیشرفت برام نمونده
شدیدا عصبی شدم و زندگی برام غیر قابل تحمل شده
این حرفایی که زدم من صرفا دنبال راهکار نبودم
دوس داشتم سبک بشم هم اینکه اگر کسی این حس هایی رو که میگم تجربه کرده برام بنویسه
دوستان من یکی از نزدیکانم رو در جریان هستم که از من بدش میومد و برام دعا کرده من اعتقادی به این چیزا نداشتم ولی الان که روز به روز شرایطم سختتر میشه پیش خودم میگم شاید دعای اون کارساز شده
ایا کسی تجربه ای توی این زمینه داره