سلام به همدردیهای عزیز
تو آشپزخونه مادرم خبرهائی بود..
دو تا خواهرم با ذوق و شوق در حال غذا پختن و اماده کردن ژله و این جور کارها بودن.. با خودم پرسیدم حتما مهمون قرار بیاد .. آخرهای شب که رفتم خونه سر بزنم دیدم بادکنک هم هستش..
بازم هنوز نفهمیده بودم جریان چیه؟
تا اینکه خانمم گقت احتمالا تولد .... کوچولوئه ( خواهر زادم) ..
کمی بعد داداش و خواهرام هم رفتن خونه و من از تو مغازه میدیدم..
لرزش و حس مضخرف همراه با تنفر در من داشت ایجاد میشد.. یعنی همه رو دعوت کردن جز من ..و این من من من تو مغزم هی منعکس میشد..
بخاطر کدورت با خانم بنده به من نگفته بودن و من دیشب تموم شدم .. من احساس تنهائی رو صد برابر از قبل دوباره احساس کردم.. جای خالیه مادرمو به وضوح دیدم..
لامصبا من اینهمه به شما محبت کردم.. هر کاری داشتین میومدین سراغه من..
من آچار فرانسه تون بودم .. هیچ وقت نخواستم ذره ای از طرف من مشکلی براتون پیش بیاد.. چه زود منو ترد کردین..
کادوی خواهرزادمو خریدمو براش بردم و به همه گفتم مهمونم خونه مادر خانمم تا بلکه شرمندگی حس نکنن از طرفم و شبشون خراب نشه..
تا صبح منگ بودم ..
خانمم سرخوش بود و میدونستم دلیلش احساس پیروزیه
ازدواج برای من از اول اومد نداشت و من بازم با امید به روزهای بهتر تنفری تزئین شده با لبخند به لب دارم..








علاقه مندی ها (Bookmarks)