
نوشته اصلی توسط
مدیرهمدردی
آشنا هست تو را بغض و مرا بغضی شد
دل رنجو مرا باز دگر دردی شد
آشنا هست صدایت، سخنت، این نفست
در دلم گرچه نهان بود بشد در سخنت
منم از جنس زمینم، زغمت دلگیرم
با غم هر نفری صد هزار می میرم
زخمی رنج زمانم، اشک غمهای توام
فرصت اشک ندارم که نظر گاه توام
من و همدردی و یاران اگرم سخت گیریم
چاره ای نیست که محبوس زمینیم و اسیریم
در جهان گذرا شکوه و ناله بکنیم
بر در انجمنی قفل که زاری نکنیم
کودکی اشک روان و تن تب دار ، نه سکوت
دکتری، دست گذارد به بینی که سکوت
انتظار تن رنجور، نوازش باشد
لیک پای نحیفش به سوزن باشد
جور ما از ره مهریست که به دوستان داریم
وین کجا و نظر لطف که به یاران داریم
خار بر پشتی و ما خار جگر می داریم
آتشی بر دل و دندان به جگر می داریم
تهمت بی حسی و بی منطقی و صدر نشینی
باشد نمکی بر تن و جانم که شبیهش نبینی
الغرض ای دوستان ما خسته ایم
چون کبوتر سالها در این فضا پر بسته ایم
همرهی باید ای دوستان با همدمان
ورنه رنجها بگسلد پیوندمان
ساده باید گفت این نقد و شنود
ورنه این مرثیه ها چون گربه ای دنبه ربود
راه ما راه دلی غمدیده است
نی به غم، بلکه رهی بگزیده است
حس ها عاقبت مر تو را ویران کند
چاره ات عقل است که او زندان کند.
من ندارم فرصت گفت و شنود مستمر
من شدم شرمنده ، پنهان می شوم همچو قمر
علاقه مندی ها (Bookmarks)