ممنون از بهار و سرافراز
سعی می کنم تا پیشنهاداتتون رو تا اونجایی با روحیاتم متناسبه، انجام بدم.
دلم یه جفت گوش می خواد که براش حرف بزنم. وقتی می نویسم و پاره می کنم، احساس می کنم دوباره همه دردها و ناراحتیهام برگشتن.
پیشترها برای خدا می نوشتم و پاره شون نمی کردم. یکم آروم می شدم. مخصوصا وقتی چندین و چند بار می خوندمشون.
اما الان کافیه یه جمله یه جا بنویسم. شوهرم پیداش می کنه. از روش چندتا کپی می گیره. بازخواست می کنه که چیه اینا نوشتی (حالا می بینه برای خدای خودم نوشتم و چون نخواستم به کسی بگم نوشتم). بعد تهدید می کنه که الان همه جا پخشش می کنم. دادگاه که رفتیم می گم به قاضی که توضیح بده راجبش! بعدهم حتما به اعضای خانواده اش میگه و بقول خودش: "ننه ام به خاله ام گفت، خالم به عالم گفت."
خیلی دلم می خواد بشینم با یکی حرف بزنم.
قبلترها که پسرم دنیا نیومده بود، می رفتم پارک بانوان. اونم تو روحیه ام تاثیر مثبت داشت. ولی الان دیگه نمی شه.
فعلا نتونستم روش جایگزین پیدا کنم.
هم اینکه چطور اعتماد به نفس از دست رفتم رو برگردونم؟
ضمن اینکه ازارهای روحی همسرم و خانواده اش تمومی نداره. یعنی یه خاطره تموم شده نیست که بخوام تو ذهنم کمرنگش کنم. نمی دونم تونستم منطورم رو برسونم یا نه؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)