مرسی از جوابتون.
راستش نتونستم بی تفاوت باشم. من و همسرم هر دومون سعی کردیم اوضاع رو بهتر کنیم. تمام فکر و حرف همسرم چند ماهه که راجع به خواهرهاشه. فکر کردم شاید بتونم اوضاع رو بهتر کنم. از ته دلم آرزو می کنم اون ها خوشبخت باشن... ولی اونا با من اینجوری نیستن...
می خوام با شوهرم حرف بزنم... اونو مقصر می دونم ... عصبانیم... اون زندگی خودش رو ول کرده و فقط به خانواده اش فکر میکنه... خانواده ای که همیشه تنهاش گذاشتن...
دیشب به باباش میگفت نگران نباش من کنارتم... چرا باباش تو تمام بی پولی ها و بدبختی ها و قسط و قرض های ما کنار تک پسرش نبود؟؟؟؟
من خیلی درگیر مسائل اونا شدم...
حالا انگار میخوام تلافی اش رو سر شوهرم دربیارم و زندگیم رو بیشتر بهم بریزم!!!
می خوام سر شوهرم داد بزنم و خودمو راحت کنم... من واقعن به آرامش احتیاج داشتم... اما اونا طوری برخورد کردن که انگار من خوشبخت عالم هستن و هی گفتن خوش به حالت!!!!!!!
آخه من چی دارم که خوش به حالم باشه. هر چی هم که بدست آوردم براش جنگیدم. با چنگ و دندون برای یه لحظه آرامش این زندگی جنگیدم!!!!!!








علاقه مندی ها (Bookmarks)