سلام عزیزم. امیدوارم خوب باشی.
من دختری هستم که 7 ساله با پسری دوسته که 8 سال از خودش کوچیکتره. بله . . درست فهمیدین. من وقتی 26 سالم بود با پسری دوست شدم که 18 سالش بود. اون موقع من درسم رو تموم کرده بودم. ولی اون حتی دانشگاه هم نرفته بود.

بگذارید از اول بگم. . در واقع اون همیشه دوست داشت با دختری ازدواج کنه که از خودش بزرگتر باشه. و من همیشه دوست داشتم با پسری ازدواج کنم که از خودم کوچکتر باشه. اون پسر خیلی عاقل ( تقریبا عقل یه پسر 24 ساله رو داشت وقتی 18 سالش بود) مودب ، متشخص و کاری بود. آینده نگر و نکته سنج بود. خلاصه . . همونی بود که من می خواستم. و من به گفته اون چیزی بالاتر از اونی بودم که اون در نظر داشت. و این رابطه شروع شد.

طی این 7 سال ساجد سربازی رفت، یه کار شروع کرد. . سرمایه خوبی جمع کرد و یه شرکت مهندسی زد ، البته یه رشته مهندسی هم خوند و مهندس شبکه شد. و الان یه خونه توی بهترین جای شهرمون رهن کرد و تا یه ماه دیگه داریم رسما ازدواج می کنیم.

البته بگذارید در مورد 2 تا چیزم بهتون بگم:
1- اوایل آشنایی مون خانواده اون به شدت مخالف بودن ، و البته و صد البته که خودم هم بهشون حق می دادم و الانم می دم. کدوم پدر و مادری راضی می شن بچه شون با 8 سال بزرگتر از خودش ازدواج کنه؟ . . به خاطر همین همیشه تو این 7 سال احترام همه شون رو پیش همسرم نگه داشتم. خانواده خودم هم اول راضی نبودن ، ولی وقتی عشق و علاقه مون رو بهم دیدن دیگه حرفی نزدن. نه از روی اجبار . . الان کاملا راضی هستن پدر و مادرم. و اما پدر و مادر ساجد . . الان که 7 سال گذشته . . . و پدر و مادرش دیدن که ساجد و من چقدر در کنار هم از خیلی لحاظ رشد کردیم . . دیگه مثل قبل مخالف نیستن ، حتی تقریبا چند هفته پیش که ساجد به مامانش گفته که یه ماه بعد می روم باهاش ازدواج کنم مامانش گفته کمی هم سرمایه جمع کن برای خودت. . . امیدوارم همه چی خوب پیش بره.

2. من از اون دخترایی هستم که الان که 31 سالمه ، هر کی بیینه می گه 24 . . 25 سالته. یعنی ژنتیک خانواده ام این جوریه که خیلی جوون تر از سن امون دیده می شویم. دختر خیلی شیطون ، ورجه وورجه کن ، بشاش و شاد، پر انرژی هستم که از رفتارم هیچ کس نمی فهمه این قدر سنم بالاست. و ساجد عاشق شیطنتم بوده و هست.
و ساجد پسری مودب و متین و خیلی آرومی که همیشه عاشق این خصلتاش بودم. در حقیقت می شه گفت یه جورایی همدیگه رو کامل کردیم و به تعدیل رسوندیم.

خوبی رفتار ساجد با اون سن کمش این بود، که هیچوقت تو این همه سال وابسته خانواده اش نبود و از هر لحاظ فکری ، مالی ، عاطفی وابسته خانواده اش نبود. اون یه برادر بزرگتر داره که 5 سال از خودش بزرگتره ، ولی از خیلی جهات وابسته خانواده اشه . نه کار داره ، نه درسش رو تموم کرده و نه هیچی.

حالا شما بودین کدوم رو برای زندگی انتخاب می کردین؟

من خیلی خیلی خیلی راحت خودم و آینده ام رو به ساجد می سپارم که 8 سال از خودم کوچکتره تا به بعضی مردا که از خودم بزرگترن یا هم سنمن. اون قدر تو اطرافیانمون دیدیم که اونایی که با قوانین جامعه ازدواج کردن ولی آخرش چی؟ توی زندگی اشون طلاق خاموش برقراره.

البته این رو هم بهتون بگم ، هر زندگی مشترکی ، هر رابطه دوستی *اصلا* آسون نیست. اگر واقعا بخوای یه رابطه واقعی و محکم داشته باشی باید خیلی از سختی ها رو تحمل کنید تا بتونی اون رابطه رو به نتیجه برسونی.
من توی این 7 سال اون قدر سختی ها رو تحمل کردم تا خودمون رو به اینجا برسونیم که حتی تصورشم براتون محاله. بعضی وقت ها فکر می کنم ما واقعا یه زندگی مشترک داشتیم. چون هیچ وقت رویایی با هم برخورد نکردیم. فقط واقعیت بود و واقعیت. . توی تلخی ها و شادی ها همیشه کنار هم بودیم که البته تلخی اش واقعا زیاد بود.

ولی وقتی فکر می کنم می بینم چقدر با هم رشد کردیم. . حتی من که 8 سال بزرگتر از اون بودم. و باور کنید که اون باعث رشد من شد. اون واقعا عاقلتر از من بود. . و می تونم بگم خوشحالم که دارم همسر اون می شوم. اون هم همین طور.

و امیدوارم بعد از ازدواج هم ، همین طور در کنار هم باعث رشد هم بشیم و تا آخر عمر در کنار هم بمونیم.

دعام کنید.