سلام
بعد از مدت ها اومدم تا اینجا حرف های جدیدی بزنم. ارتباط ما ادامه پیدا کرد اما به شکل دیگه ...
توی تمام اون مدت و کش مکش ها و کمی جدیت بیشتر، کم کم با هم بیشتر صحبت کردیم و قرار شد اگه این ارتباط جدی نمیشه کلا ازش چشم پوشی کنیم. از تک تک مشکلات گفتیم و بعد کمی از اون غروری که باعث میشه خیلی حرف ها رو نزنیم، کم کردیم و گفتیم که برای هم و برای شروع یک زندگی تا چه حد می تونیم از خود گذشتگی داشته باشیم.
توی این بیست و خورده ای سالی که از عمر هر دوی ما می گذره، سختی های خاصی رو متحمل شدیم که شاید کمتر کسی به سن ما با اون ها دست و پنجه نرم کرده باشه و همه این ها باعث یک جور خودسازی در وجود هر دوی ما شده. شاید بتونم بگم یکی از مسائلی که برای خودم جلب توجه می کرد، همین قضیه بود. چون به راحتی می تونستیم همدیگه رو درک کنیم و با خیلی از مشکلات زندگی به چشم پیش پا افتاده بودن، برخورد کنیم.
جدای از این ها پسری که به دین و ایمونش پایبنده و حتی اونه به من متذکر میشه نمازم رو اول وقت بخونم، پسری که توی هفت سال دوری از خونواده توی تهران به سمت خودسازی پیش رفته و و و .... پسری نبود که به این راحتی بشه ازش چشم پوشید. حالا دو تا مساله هم باشن که هیچ ارتباطی به شخص خودش ندارن! البته مسلما من هم برای ایشون پتانسیل های قابل توجهی داشتم که بتونن رو خیلی از مسائل دیگه چشم ببندن.
خلاصه جریان اینکه با همه صحبت ها و تعیین اینکه تا چه حد توانایی سازش با مشکلات رو داریم، تصمیم گرفتیم قضیه رو جدی کنیم و به سمت ازدواج پیش ببریم. و بعد هم خونواده ها رو در جریان گذاشتیم که خوشبختانه برخورد هر دو خونواده خوب بودالبته بدون اینکه طرف مقابل رو ببینن(به خاطر اعتمادی به خود ما داشتن). فقط مونده دیدار پدر من با ایشون که با شناختی که دارم می دونم به خوبی پیش میره.
الان هم داریم با برنامه همه چیز رو پیش می بریم و شرایط خیلی خیلی اوکیه و انگار خیلی از اون مشکلات کمرنگ شدن. چون به اعتقاد خود من آدمی خلق شده تا توی سختی ها زندگی کنه و از این سختی ها لذت ببره! بنابراین خیلی راحت دارم به ارتباطمون آرامش تزریق می کنم.
انشاالله اگه خدا بخواد تا عید سال دیگه همه چیز رسمی میشه و این برای من و ایشون که تصور می کردیم حداقل تا دو سال و نیم دیگه هیچ اقدامی نمی تونیم بکنیم (هر دو از جانب خودمون) یک نقطه خیلی مثبته. اینکه تونستیم قضیه رو انقدر برای خودمون ساده کنیم ...
شاید زیباترین جمله ای که می تونستم ازشون بشنوم این بود که: تو چقدر باهوشی. این همه آدم اومدن تاپیک زدن و گفتن که کات کنین ولی روی تو اثر نذاشت و به چیزای دیگه توجه می کردی.
مسلما سختی زندگی ما توی 4- 5 سال اول زندگی خواهد بود و بعدش همه چیز خیلی نرمال میشه. هر چند از نظر من این سختی ها دوست داشتنی ان. مثل همه سختی هایی که تا این سال ها برای دکتر شدنمون پشت سر گذاشتیم.
به امید خدا زندگی پرباری رو تشکیل خواهیم دادیم. چون قبل از اینکه با احساسمون تصمیم بگیریم، با سنجیدن همه شرایط تصمیم گرفتیم. به دعاهای شما دوستان هم محتاجیم. شاد باشین








علاقه مندی ها (Bookmarks)