به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 4 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 40 , از مجموع 44

موضوع: بچه نمیخوام

  1. #31
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 12 خرداد 92 [ 23:59]
    تاریخ عضویت
    1391-5-19
    نوشته ها
    22
    امتیاز
    697
    سطح
    13
    Points: 697, Level: 13
    Level completed: 94%, Points required for next Level: 3
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    1
    تشکرشده 1 در 1 پست
    Rep Power
    0
    Array
    پدرشوهرم برا این به شوهرم گفته زنت نفهمه بهت قرض دادم شون به شوهرم گفته نمیخوام برا زنت کاری انجام بدم درحالیکه شوهرم بچه مثبته خانوادس حساب وکتاب وحروم حلالش درسته ومیگه پدر یه بار بهم گفته من تو رو بیشتر از بقیه بچه هام دوس دارم ولی این دوس داشتنو اصلا نمیتونه جلو منم نشون بده پدر حتی بخاطر پسرهم که شده هوای منو نداره که دل پسرش نشکنهو زنش از چشمش نیفته همیشه هم به پسرش گفته دندون خراب وبکن بنداز دور کار یادش میده همش میگه زنت بده که ما رو از هم دور کنه مخصوصا مواقعی که جواب بدی وزورگویی شون رو میشنوند بدتر میکنند ومنو شوهرم رو میندازند به جون هم منم که اعصاب ندارم وجوش میارم که چرا اینا همش باید وسط زندگی من بدی کنندشوهرم میگه پدر همینه که هست تازه الان خوب شده قبلا خیلی بدتر بوده.

    - - - Updated - - -

    پدر مدیر یکی از شرکتهای بزرگه که شنیدم کارمندای زیردستش و بقیه خیلی پاچه خواریش رو میکنندو التماس که بهشون کار بدهتا حالا هم برا خیلی ها کار جور کرده ولی با من از اول لج بود چون دوس نداشتم سر شوهرم جلو منو بقیه داد بزنه وتحقیکنه وجوابشو میدادم که فک نکنه من تو سری خورش هستم حالا با خودم دشمن شده وچشم دیدن منو نداره با جاریم سر حجاب ودوستیش با برادرشوهرم مشکل داشت خودم چندین بار دیدم که برادرشوهرم با اعتماد بنفس جلوی پدر ایستاد وگفت خودم میدونم با زنم حق دخالت توی کارای ما رو ندارید و قهر میکرد اونوقت پدرومادر میافتادند دنبالش نازکشی که برگرده خونه پدر یه مدت دید حرفاش فایده نداره دیگه سر این چیزا بهشون گیر نداد بعد دو سه سال حالا همون پدر وپسر وعروس اینقد با هم خوبند و چاخان همو میکنند پدر هوای عروس رو داره که من تعجب میکنم جاریم خیلی جلف وزبون بازه وکلی پاچه خواری میکنه پدر هم براش کار خوب پیدا کرد وروز به روز پیشرفت میکنه برای خواهر شوهرم هم کار جور کرد ولی من چون زبون پاچه خواری ندارم وکلا ادم سنگینی بودم وتحمل توهین و تحقیر خودم وشوهرم رو نداشتم پدر نه برام کارجورکرد تازه هر وقتم بهش رو میزدیم که یه کاری برام پیدا کنه میگفت رشته تو کار نداره (مدیریت دولتی)اخخه مگه میشه؟بدتر از این رشته هم الان سرکارند .خودمون فهمیدیم داره اذیت میکنه دیگه بهش نگفتم فقط واگذارکردمش بخدا .

    - - - Updated - - -

    حالا تازه محلم نیذاره وقتی منو میبینه فقط سلام خداحافظ منم همینطور اصلا ازش فرار میکنم که پاچمو نگیره و بخوم حرص بخورم هیچوقت باهام مثل یه دوست نبود صمیمی نبود درحالیکه اکثر پدرها عروس رو دوست دارند و مادر شوهر اذیت میکنه شوهرم نمیپذیره که باباش باهام بده میگه تو هم برو طرفش وبیشتر خودتو نشون بده ولی من از جلب توجه بدم میاد پاچه خوار نیستم تا حالا چندین بار با پدر ومادرشوهرم دعوامون شده وحق هم با من بوده هم با اونا ولی من غرورم رو زیر پا گذاشتم رفتم اشتی وعذرخواهی واز درون داغون بودم ولی بخاطر زندگیم که شوهرم وخانوادش داشتند از هم میپاشوندند راضی میشدم یعنی شوهرم به زور منو میبرد که عذر خواهی کنم ولی اونا روشون رو برمیگردوندند قبلش هم که بزور شوهرم میرفتم و باهام قهر بودند اصلا جواب سلام منو نمیدادند مخصوصا خواهر شوهرم. من مثل یه ادم اضافی اونجا مثل مترسک مینشستم جرات تکون خوردنم نداشتم تا اینا شام و چایی بخورند بعد میامدیم خونه ومن منفجر میشدم ومیترکیدم از ناراحتی وروز به روز خودم وبیشتر ازشون کنار کشیدم چون رو اعصابم بودندو هستند ومنو کوچیک میکنند ولی اشتی من فایده ای نداشت وبعد چند وقت مجددا یه موضوع دیگه پیش میارند کلا نمیتونند اروم زندگیشونو بکنند کاری به ما که حساس شده نداشته باشند اینطور که میکند من دوباره کفرم درمیاد نمیرم طرفشون حالا بعد 6سال شوهرم میگه تحملت رو ندارم اصلا اونا رو نمیبینه که بهشون یه بار محکم بگه شما وزن من حسابتون جداست شما هر کار خوبی هم که میکنید برا من میکنید ربطی به زن من نداره که سرش منت بذارید چطور موقع توهین کردناتون اون نباید بیاد جلو چون ما پدر وپسریم واون اگه ناراحت بشه از دستتون بده ودخالت کرده ولی موقع منت گذاشتن های بیجاتون باید منت ها سر اون باشه واقعا اش نخوردهو دهن سوخته .

    - - - Updated - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط الین نمایش پست ها
    پدرشوهرم برا این به شوهرم گفته زنت نفهمه بهت قرض دادم شون به شوهرم گفته نمیخوام برا زنت کاری انجام بدم درحالیکه شوهرم بچه مثبته خانوادس حساب وکتاب وحروم حلالش درسته ومیگه پدر یه بار بهم گفته من تو رو بیشتر از بقیه بچه هام دوس دارم ولی این دوس داشتنو اصلا نمیتونه جلو منم نشون بده پدر حتی بخاطر پسرهم که شده هوای منو نداره که دل پسرش نشکنهو زنش از چشمش نیفته همیشه هم به پسرش گفته دندون خراب وبکن بنداز دور کار یادش میده همش میگه زنت بده که ما رو از هم دور کنه مخصوصا مواقعی که جواب بدی وزورگویی شون رو میشنوند بدتر میکنند ومنو شوهرم رو میندازند به جون هم منم که اعصاب ندارم وجوش میارم که چرا اینا همش باید وسط زندگی من بدی کنندشوهرم میگه پدر همینه که هست تازه الان خوب شده قبلا خیلی بدتر بوده.

    - - - Updated - - -

    پدر مدیر یکی از شرکتهای بزرگه که شنیدم کارمندای زیردستش و بقیه خیلی پاچه خواریش رو میکنندو التماس که بهشون کار بدهتا حالا هم برا خیلی ها کار جور کرده ولی با من از اول لج بود چون دوس نداشتم سر شوهرم جلو منو بقیه داد بزنه وتحقیکنه وجوابشو میدادم که فک نکنه من تو سری خورش هستم حالا با خودم دشمن شده وچشم دیدن منو نداره با جاریم سر حجاب ودوستیش با برادرشوهرم مشکل داشت خودم چندین بار دیدم که برادرشوهرم با اعتماد بنفس جلوی پدر ایستاد وگفت خودم میدونم با زنم حق دخالت توی کارای ما رو ندارید و قهر میکرد اونوقت پدرومادر میافتادند دنبالش نازکشی که برگرده خونه پدر یه مدت دید حرفاش فایده نداره دیگه سر این چیزا بهشون گیر نداد بعد دو سه سال حالا همون پدر وپسر وعروس اینقد با هم خوبند و چاخان همو میکنند پدر هوای عروس رو داره که من تعجب میکنم جاریم خیلی جلف وزبون بازه وکلی پاچه خواری میکنه پدر هم براش کار خوب پیدا کرد وروز به روز پیشرفت میکنه برای خواهر شوهرم هم کار جور کرد ولی من چون زبون پاچه خواری ندارم وکلا ادم سنگینی بودم وتحمل توهین و تحقیر خودم وشوهرم رو نداشتم پدر نه برام کارجورکرد تازه هر وقتم بهش رو میزدیم که یه کاری برام پیدا کنه میگفت رشته تو کار نداره (مدیریت دولتی)اخخه مگه میشه؟بدتر از این رشته هم الان سرکارند .خودمون فهمیدیم داره اذیت میکنه دیگه بهش نگفتم فقط واگذارکردمش بخدا .

    - - - Updated - - -

    حالا تازه محلم نیذاره وقتی منو میبینه فقط سلام خداحافظ منم همینطور اصلا ازش فرار میکنم که پاچمو نگیره و بخوم حرص بخورم هیچوقت باهام مثل یه دوست نبود صمیمی نبود درحالیکه اکثر پدرها عروس رو دوست دارند و مادر شوهر اذیت میکنه شوهرم نمیپذیره که باباش باهام بده میگه تو هم برو طرفش وبیشتر خودتو نشون بده ولی من از جلب توجه بدم میاد پاچه خوار نیستم تا حالا چندین بار با پدر ومادرشوهرم دعوامون شده وحق هم با من بوده هم با اونا ولی من غرورم رو زیر پا گذاشتم رفتم اشتی وعذرخواهی واز درون داغون بودم ولی بخاطر زندگیم که شوهرم وخانوادش داشتند از هم میپاشوندند راضی میشدم یعنی شوهرم به زور منو میبرد که عذر خواهی کنم ولی اونا روشون رو برمیگردوندند قبلش هم که بزور شوهرم میرفتم و باهام قهر بودند اصلا جواب سلام منو نمیدادند مخصوصا خواهر شوهرم. من مثل یه ادم اضافی اونجا مثل مترسک مینشستم جرات تکون خوردنم نداشتم تا اینا شام و چایی بخورند بعد میامدیم خونه ومن منفجر میشدم ومیترکیدم از ناراحتی وروز به روز خودم وبیشتر ازشون کنار کشیدم چون رو اعصابم بودندو هستند ومنو کوچیک میکنند ولی اشتی من فایده ای نداشت وبعد چند وقت مجددا یه موضوع دیگه پیش میارند کلا نمیتونند اروم زندگیشونو بکنند کاری به ما که حساس شده نداشته باشند اینطور که میکند من دوباره کفرم درمیاد نمیرم طرفشون حالا بعد 6سال شوهرم میگه تحملت رو ندارم اصلا اونا رو نمیبینه که بهشون یه بار محکم بگه شما وزن من حسابتون جداست شما هر کار خوبی هم که میکنید برا من میکنید ربطی به زن من نداره که سرش منت بذارید چطور موقع توهین کردناتون اون نباید بیاد جلو چون ما پدر وپسریم واون اگه ناراحت بشه از دستتون بده ودخالت کرده ولی موقع منت گذاشتن های بیجاتون باید منت ها سر اون باشه واقعا اش نخوردهو دهن سوخته .
    جاریم اهل پارت هست تو خونش که رو به روی خونه پدر شوهرمه هم پارتش میگیره خواهر ومادر شوهرم هم میدونند ولی اینو دیگه به پدر نمیگند که گندش بالا بیاد تازه دفاع هم میکنند ومیگند هر کی یه مدلی زندگی میکنه خودشون میدونند اون اهل لوس بازی(صداشو مثل بچه های لوس میکنه وخیلی چندش اور حرف میزنه )اهل دوستو رفیق اهل دودو قلیون هم هست وکلا خوش گذرون وپر روست هیچکی هم کاری به این کاراشون نداره ولی چپ وراست به ما گیر میدند وحالمون رو میگیرند ما اهل هیچکدوم این کارا نیستیم تازه بدهکارم هستیم

  2. #32
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    شنبه 11 اسفند 97 [ 17:07]
    تاریخ عضویت
    1391-6-05
    نوشته ها
    18
    امتیاز
    5,616
    سطح
    48
    Points: 5,616, Level: 48
    Level completed: 33%, Points required for next Level: 134
    Overall activity: 33.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    144

    تشکرشده 10 در 6 پست

    Rep Power
    0
    Array
    الین جان
    من با چیزایی که از خودت و شوهرت و خانوادش نوشتی..حس میکنم شما هنوز عنان زندگی خودتو دست نگرفتی..اتفاقا خیلی خوبه بچه نمیخای چون هنوز خودت به درک درستی از خودت و شوهرت و اطرافت نداری چطور میخای فرد جدیدی رو وارد زندگیت کنی!
    احساس میکنم کمی غرور داری و نسبت به مسائل بدبینی..و قبل از هر حرف نسبت به طرف مقابل گارد میگیری..و زود قضاوت میکنی بیشتر هم از روی تصورات و خیالات خودت دیگران رو محکوم میکنی
    عزیزم اگه میخای خانواده شوهرت دوستت داشته باشن تو هم باید حداقل قدمی برداری نه اینکه بگی من از لوس بازی و پاچه خواری خوشم نمیاد..اینا پاچه خواری نیس محبته!
    مطمئن باش محبت که محبت میاره..فکردی فیس و افاده کنی واست غش میکنن نه جانم..
    ببین من نه تو رو میشناسم نه تو منو..اما بهت واضح میگم با این رفتارای کینه ای و حسادت های گاه و بیگاه همسرتو خسته کردی..خودتم میگی تحملتو نداره..اگه یه روز متوجه شدی دنبال مهر و عاطفه کسی در جایی غیر از خونه تو و در کنار تو میگرده زیاد تعجب نکن و آتیشی نشو..""داری فراریش میدی""

  3. #33
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 12 خرداد 92 [ 23:59]
    تاریخ عضویت
    1391-5-19
    نوشته ها
    22
    امتیاز
    697
    سطح
    13
    Points: 697, Level: 13
    Level completed: 94%, Points required for next Level: 3
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    1
    تشکرشده 1 در 1 پست
    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط ava48 نمایش پست ها
    الین جان
    من با چیزایی که از خودت و شوهرت و خانوادش نوشتی..حس میکنم شما هنوز عنان زندگی خودتو دست نگرفتی..اتفاقا خیلی خوبه بچه نمیخای چون هنوز خودت به درک درستی از خودت و شوهرت و اطرافت نداری چطور میخای فرد جدیدی رو وارد زندگیت کنی!
    احساس میکنم کمی غرور داری و نسبت به مسائل بدبینی..و قبل از هر حرف نسبت به طرف مقابل گارد میگیری..و زود قضاوت میکنی بیشتر هم از روی تصورات و خیالات خودت دیگران رو محکوم میکنی
    عزیزم اگه میخای خانواده شوهرت دوستت داشته باشن تو هم باید حداقل قدمی برداری نه اینکه بگی من از لوس بازی و پاچه خواری خوشم نمیاد..اینا پاچه خواری نیس محبته!
    مطمئن باش محبت که محبت میاره..فکردی فیس و افاده کنی واست غش میکنن نه جانم..
    ببین من نه تو رو میشناسم نه تو منو..اما بهت واضح میگم با این رفتارای کینه ای و حسادت های گاه و بیگاه همسرتو خسته کردی..خودتم میگی تحملتو نداره..اگه یه روز متوجه شدی دنبال مهر و عاطفه کسی در جایی غیر از خونه تو و در کنار تو میگرده زیاد تعجب نکن و آتیشی نشو..""داری فراریش میدی""
    شوهرم موقعی که با هم دعوامون میشه ومن سر یه چیزی باهاش بحثم میشه میگه برو شهرستان خونه بابات قهر در حالیکه با وجود دعواهایی که تو این 6سال هر چند وقت یکبار میشده وخانوادش همش تو گوشش خوندند که زنتو بفرست بره خونه باباش یا خودش اینو میخواست من حتی یکبارم نرفتم واصلا برای خریدم بیرون نرفتم هر وقت با هم بحثمون میشه بیشتر دلم میخواد تو خونه بمونم وبیرون نرم بنظرم اون یه فکر بچگانه داره که اینطوری خیلی راحت موقع بحث وبهانه گیری من یا وقتیکه احساس تنهایی ودرماندگی میکنم از زندگی وبهانه میگیرم میخواد زندگیمونو بپاشونه من چندین بارم بهش گفتم که اگه منو فرستادی خونه بابام دیگه به این راحتی ها برنمیگردم بالاخره اونجا کم کم دوباره عادت میکنم به خانوادم وبرگشتنم به تهران سخت میشه ولی دوباره موقع دعوا میگه برو چند روزی نبینمت در حالیکه من عاشقشمو چند دقیقه بعد میچسبم بهش که اروم بشم چکار کنم اینو نگه ومنو تحقیر نکنه یکی نیست باهام همدردی کنه؟

  4. #34
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    دوشنبه 20 دی 00 [ 13:07]
    تاریخ عضویت
    1390-10-20
    نوشته ها
    1,523
    امتیاز
    24,667
    سطح
    95
    Points: 24,667, Level: 95
    Level completed: 32%, Points required for next Level: 683
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    1,759

    تشکرشده 3,304 در 1,073 پست

    Rep Power
    220
    Array
    عزیزم احترامتو پیششون حفظ کن یعنی چی می گی چند بار با پدرشوهرم دعوام شده ؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
    شما اصلا چی کار داری جواب پدرشوهرتو بدی ؟ فقط احترام بذار والسلام
    نه انتظاری نه توقعی
    اگه ادامه بدی ممکنه زندگیتو از دست بدی اونم با تحقیر شدیدی
    خیلی خیلی داری اشتباه می کنی باید با اونا خوب رفتار کنی و اسم محبت و احترام رو خواهشا نذار چاپلوسی و پاچه خواری
    شما وظیفته احترام بذاری و با روی خوش برخورد کنی
    تا یه مدت هم هیچ انتظاری نداشته باش فقط محبت و روی خوش تا خاطرات تلخ قبل پاک شه تنها راهت هم همینه چه بخوای چه نخوای
    محبت + احترام + خوش رویی
    بدون هیچ توقعی تا پنج ماه حداقل تا دوباره باهات خوب شن همه

  5. #35
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 12 خرداد 92 [ 23:59]
    تاریخ عضویت
    1391-5-19
    نوشته ها
    22
    امتیاز
    697
    سطح
    13
    Points: 697, Level: 13
    Level completed: 94%, Points required for next Level: 3
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    1
    تشکرشده 1 در 1 پست
    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط zendegiye movafagh نمایش پست ها
    عزیزم احترامتو پیششون حفظ کن یعنی چی می گی چند بار با پدرشوهرم دعوام شده ؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
    شما اصلا چی کار داری جواب پدرشوهرتو بدی ؟ فقط احترام بذار والسلام
    نه انتظاری نه توقعی
    اگه ادامه بدی ممکنه زندگیتو از دست بدی اونم با تحقیر شدیدی
    خیلی خیلی داری اشتباه می کنی باید با اونا خوب رفتار کنی و اسم محبت و احترام رو خواهشا نذار چاپلوسی و پاچه خواری
    شما وظیفته احترام بذاری و با روی خوش برخورد کنی
    تا یه مدت هم هیچ انتظاری نداشته باش فقط محبت و روی خوش تا خاطرات تلخ قبل پاک شه تنها راهت هم همینه چه بخوای چه نخوای
    محبت + احترام + خوش رویی
    بدون هیچ توقعی تا پنج ماه حداقل تا دوباره باهات خوب شن همه
    من

  6. #36
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 12 خرداد 92 [ 23:59]
    تاریخ عضویت
    1391-5-19
    نوشته ها
    22
    امتیاز
    697
    سطح
    13
    Points: 697, Level: 13
    Level completed: 94%, Points required for next Level: 3
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    1
    تشکرشده 1 در 1 پست
    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط الین نمایش پست ها
    من
    برا این با پدرشوهرم دعوام شد چون شوهرمو خواهرش سر من بحثشون شد پدر چشماشو بستو جلو همه دهنشو باز کرد وبه منو شوهرم گفت شما بیشعورید بیلیاقتید وخواهرش خودشو زد به مظلومی منم گریه ام گرفتو گفتم د.باره چته داد میزنی سر ما که بعدش تا چند وقت با ما بد بودندو ما هم نرفتیم اونجاو پدرما رو دراوردندومنو مجبور کردند برم جلوی همه ز تک تکشون عذرخواهی کنم چون بخاطر شوهرم که کوچیک شده بودو خودم بااشون قهر بودم خیلی کوچیکم کردند تا حالا ولی من دوباره رفتم عذرخواهی

    - - - Updated - - -

    یه باردیگه هم عید بود توی مهمونی که همه فامیل بودند شوهرمو برد تو اتاق در رو بستو کلی داد زد سرش همه فهمیدندو التمای میکردند در رو باز کنه من داشتم میمردم وخفه میشدم از بغض وابرو ریزی جلو فامیل بعد شوهرم با بغض اومد بیرون منم گریم گرفت تا دیدمش وبا پدر قهر کردم وچند روز بعدش که عقد خواهرشوهر بود بزور بردنم منم لباس عوض نکردم وارایش نکردم به فامیلاشون گفتم عید ما رو همیشه خراب میکنند وزندگدگی ماروسیاه کردند تا ابروش جلو همه بره .اونم بعد که فهمید دوباره مقابله به مثل کردو به تک تک خانواده من زنگ زد که بیایید اینو ببرید شوهرش باید طلاقش بده کلی الم شنگه به پا کردو منو شوهرم رو کی اذیت کردو هر شب ما مث طفلان مسلم مینشستیم گریه میکردیمو با هم دعوامون میشد تا چند ماه که بعدش دوباره هجبورمون کردند بریم عذرخواهی اونم اصلا نمیخواست با ما خوب بشه وروش رو اونور میکرد ومنو هل دادند روی پدرشوهر که قبول کنه اشتی کنه با من .من تو این مدت خیلی تحقیر شدم بخاطر اینکه شوهرم اقتدار واعتماد به نفس نداره وهممه جور زورگویی وبی احترامی رو میپذیره وهیچی نمیگه اسم اینم میذاره گذشت

    - - - Updated - - -

    اون روز برا این با شوهرم دعواش شد چون میگفت چرا دیروز که روز اول عید بوده اول نرفتیم خونه مادر بزرگ شوهرمو اول رفتیم خونه مادربزرگ من .منم به شوهرم گفتم بهش میگفتی ما منتظر شما بودیم که از تهران بیایید تا باهم بریم خونه مادربزرگت اونم که الزایمر داره وچیزی نمیفهمه چرا درستو مقتدر جواب بهانه گیری هاشو نمیدی؟تا سوئ تفاهم وبدبینی نسبت به من نداشته باشه. پس این الم شنگه بهانه بود تا مثل همیشه اوقات ما رو تلخ کنند لخدا من اصلا برام مهم نبود اول برم خونه مادربزرگ خودم یا اون ولی این بیحرمتی کردن ها خیلی برتم سنگینه باید اذیتش میکردم تا دست از تعیین تکلیف وزورگویی برداره. حالا هم که خوبندمثلا وقتی تنهایی میرم اونجا باهام خوبندو اذیتم نمیکنند ولی وقتی شوهرم تنهایی میره اونجا پشت من به شوهرم بدی میگند که مارو بپاشونند نمیدونم این دورویی برای چیه

    - - - Updated - - -

    من دلم میخواد شوهرم مقتدرو با قدرت باشه حتی واسه خودم اعتماد بنفس داشته باشه موقع حرف زدن با همه موقع حرف زدن با جرات باشه طرفو تحویل بگیره منو تحویل بگیره تو خودش نباشه .اون میگه من حرف بزنم تو میگی چرا اینو نگفتی چرا اونو گفتی منم حرف نمیزنم میترسم حرف بزنم.بهش میگم خب وقتی حرف حق بزنی واز خودتو من دفاع کنی بفکر منو خودت باشی واینقد ملاحظه طرف نکنی وضرر کنی من غلط میکنم بهت بگم چی بگی چی نگی .حالا هم کلی کلاسای روانشناسی میره . من اصلا به این چیزا اعتقاد ندارم ادم باید خودش اعتماد بنفس داشته باشه وحقش پایمال نشه حالا بزورم که شده تا یه جایی باید بره جلو اعصاب اطرافیانو با بیخیالی خرد نکنه

  7. #37
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    دوشنبه 20 دی 00 [ 13:07]
    تاریخ عضویت
    1390-10-20
    نوشته ها
    1,523
    امتیاز
    24,667
    سطح
    95
    Points: 24,667, Level: 95
    Level completed: 32%, Points required for next Level: 683
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    1,759

    تشکرشده 3,304 در 1,073 پست

    Rep Power
    220
    Array
    شما به پدر شوهرت گفتیی باز چته که سر ما داد می زنی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    آدم با پدر خودش هم اینطوری نباید صحبت کنه چه برسه پدر همسر که همیشه باید با درایت باهاشون صحبت کرد
    بعد هم تو مجلس خواهر شوهرت آرایش نکردی لباستم عوض نکردی انتظار داشتی همه عروس گلم عروس گلم را بندازن؟؟
    من اینطور موقع ها دیدم عروسها کلی به خودشون می رسن .. مجلس گردونی می کنن .. از مهمونا پذیرایی می کنن...خودی نشون می دن .. حتی اونایی که رابطه خوبی با مادرشوهر پدرشوهر ندارن برای اینکه مردم داری کنن صورتشونو با سیلی سرخ نگه می دارن و نمی ذارن بقیه فامیل از اختلافاتشون چیزی بفهمند یا حداقل بقیه بگن عروسشون خوبه و حق رو به عروس بدن...
    متاسفانه شما با لجبازی هات همه درهارو بروی خودت بستی
    من به شخصه اگر عروسمون روزی به پدرم چنین حرفی رو بزنه هرگز نمی بخشمش
    عزیزم از خودت شروع کن داری زندگیتو از دست می دی ها
    خیلی اشتباه تو رفتارات داری غرورتو بذار کنار

    - - - Updated - - -

    اگه من به جای شما بودم تو دعوا بین خواهرشوهر و شوهر زمانی که پدر شوهر اومد حرفی زد با کمال ادب می گفتم حق با شماست به احترام شما من چیزی نمی گم یا وقتی شما اینو می گید نظرتون قابل احترامه من معذرت می خوام
    می تونستی به راحتی خودتو بالا ببری
    سر آدم درد می گیره تو بدترین شیوه رو انتخاب کردی

  8. #38
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 12 خرداد 92 [ 23:59]
    تاریخ عضویت
    1391-5-19
    نوشته ها
    22
    امتیاز
    697
    سطح
    13
    Points: 697, Level: 13
    Level completed: 94%, Points required for next Level: 3
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    1
    تشکرشده 1 در 1 پست
    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط zendegiye movafagh نمایش پست ها
    شما به پدر شوهرت گفتیی باز چته که سر ما داد می زنی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    آدم با پدر خودش هم اینطوری نباید صحبت کنه چه برسه پدر همسر که همیشه باید با درایت باهاشون صحبت کرد
    بعد هم تو مجلس خواهر شوهرت آرایش نکردی لباستم عوض نکردی انتظار داشتی همه عروس گلم عروس گلم را بندازن؟؟
    من اینطور موقع ها دیدم عروسها کلی به خودشون می رسن .. مجلس گردونی می کنن .. از مهمونا پذیرایی می کنن...خودی نشون می دن .. حتی اونایی که رابطه خوبی با مادرشوهر پدرشوهر ندارن برای اینکه مردم داری کنن صورتشونو با سیلی سرخ نگه می دارن و نمی ذارن بقیه فامیل از اختلافاتشون چیزی بفهمند یا حداقل بقیه بگن عروسشون خوبه و حق رو به عروس بدن...
    متاسفانه شما با لجبازی هات همه درهارو بروی خودت بستی
    من به شخصه اگر عروسمون روزی به پدرم چنین حرفی رو بزنه هرگز نمی بخشمش
    عزیزم از خودت شروع کن داری زندگیتو از دست می دی ها
    خیلی اشتباه تو رفتارات داری غرورتو بذار کنار

    - - - Updated - - -

    اگه من به جای شما بودم تو دعوا بین خواهرشوهر و شوهر زمانی که پدر شوهر اومد حرفی زد با کمال ادب می گفتم حق با شماست به احترام شما من چیزی نمی گم یا وقتی شما اینو می گید نظرتون قابل احترامه من معذرت می خوام
    می تونستی به راحتی خودتو بالا ببری
    سر آدم درد می گیره تو بدترین شیوه رو انتخاب کردی
    من نمیخواستم عروس گلم راه بندازن میخواستم بفهمند وقتی دائم سر چیزای مسخره ابرو ادمی رو جلوی بقیه ببرند چه حسی به طرف میده باید طعمش رو میچشید تا هر دقیقه جلو من سر پسر بزرگش داد نزنه وتحقیرش کنه اونم پسر سی ساله مودب وخوب ومهربون که هیچکی دلش نمیاد باهاش تند حرف بزنه..... اخه دادش رو هم ندیدین هر کی یه سوراخی پیدا میکنه فرار میکنه اونم بیشتر عصبانی میشه.بگذریم از اون ماجراها الان چهار سال گذشته ولی اونا چند وقت یکبار که بهونه میگیرند یا میخواند به خواسته های ما گوش ندند که مثلا خونمون رو عوض کنیم دوباره این مسائل گذشته رو مرور میکند .برا من مهم نیست چون من باید جواب این بیحرمتی کردن های هر روزه اش رو میدادم

    - - - Updated - - -

    حالا باهام خوبندومعمولی هستند دقیقا همون رابطه ای که میخواستم .حتی چند روز پیش که شوهرم رفته بود ماموریت من تنهایی خونه مادرشوهرم بودم با پدرشوهرم اونا باهام خوب بودندو اذیتم نکردند حتی مادرش گفت دوست دارم روزا بیایی اینجا پیشم ولی تو نمیایی..گفتم نمیخوام مزاحمت باشم یا دست وپاگیرت باشم.اخه من تو دوران عقدم دو هفته یکبار ده روزی می اومدم تهران خونه پدرشوهرم واونا رو مثل پدر وماد خودم میدونستمو اونا خم مثل دخترشون با من رفتار میکردند با وجود دلخوریهاییکه پیش کیاومد ولی چون اینجا کسی رو نداشتم وخونه هم نداشتم تحمل میکردم تا بریم سر خونه زندگی خودم.ولی بعد عروسی دلامون از هم دورتر شد واونا انگار که من دشمنشون شده باشم یا از پسرشون راض نباشند هر روز سر یه چیزی بهمون گیر دادند وسرمون داد زدند ومنو از خودشون متنفر کردند تا حالا که چند سال گذشته ویکم اروم گرفته اند وکمی هم از من میترسند که نرم وسط وبگم برید کنار من جواب کاراتون رو میدم .

    - - - Updated - - -

    کلا شوهم اعتماد بنفسش یکم پایینه جرات نداره با پدر ومارش راحت حرف بزنه حتی توی حرف زدن روزانه اش هم با اونا متوجه یه ترسی درونش شدم بهش میگم تو با این ترس واخلاق بله قربان گوییت نسبت به زورگویی های پدرت وراحت نبودنت باعث شدی منم باهاشون راحت نباشم وجلو اونا معذب باشمو نخوام برم طرفشون.بهش میگم این راحت نبودن تو جرات نداشتن تو احترام به والدین نیست بله قربان گویی وترسه.مثلا وقتی اونجاییم شوهرم بهم میگه تنهایی نرو تو اتاقشون بیا بزور بشین جلو تلویزیون .منو معذب میکنه نمیذاره راحت باشم فک میکنه این استراحت من تو اتاق مهمون اونا بده همه فکر بد مبکنند که من چه ام شده دوباره در حالیکه شاید چیزیم نیست فقط خسته ام میخواستم تنها باشم.

    - - - Updated - - -

    در حالیکه برادر شوهرم حیلی با پدرش راحته حتی بعضی کارای پدر رو جلو خانواده مسخره میکنه وبه کاراش میخنده در حالیکه خودش سر تا پاش ایراده زنش رو هم مثل خودش بار اورده وراحتند واونجا رو مثه خونه بابای خودش میدونه هر کار بخواد اونجا میکنه مثل تلفنی وبلند بلند صحبت کردن با همکارای مردش .من اصلا نمیخوام از اونا تقلید کنمو زبون بازی کنم حتی پدر ومادر رو با کلمه تو خطاب میکنند ولی منو شوهرم هیچوفت نتونستیم اینطوری خطابشون کنیم همیشه گفتیم شما ولی اونا انگارکلمه تو رو بیشتر میپسندند.ولی من وقتیکه با شوهرم میرم اونجا معذبم میکنه ولی تنهایی که میرم راحتترم باهاشون .اصلا هم دلم نمیخواد تنهایی برم اونجا میخوام با شوهرم باشم همه جا.شوهرم کلی کلاسای روانشناسی میره که خودمون رو درست کنه ولی حس میکن بیخیالی ها وساده لوحی ها وملاحظه کردن زیادی برای دیگران از طرف شوهرمه.وعصبانیت ها جوش زدن برای مسائل مختلف برای منه.شوهرم وقتی یه جایی میخواد بره یا خانوادش کارش دارند اینقد عجله میکنه وتد رانندگی میکنه که منو عذاب میده وبهش میگم چرا اینقد عجله میکنی میگه تو عجله نمیکنی من باید عجله کنم در حالیکه ضرورتی نداشته عجله کنیم

  9. #39
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    دوشنبه 20 دی 00 [ 13:07]
    تاریخ عضویت
    1390-10-20
    نوشته ها
    1,523
    امتیاز
    24,667
    سطح
    95
    Points: 24,667, Level: 95
    Level completed: 32%, Points required for next Level: 683
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    1,759

    تشکرشده 3,304 در 1,073 پست

    Rep Power
    220
    Array
    یعنی هر کی مسخره کنه شما به اون رابطه می گی صمیمانه و راحت ؟؟
    شما احترام بذار
    بعد هم تو این گرونی و اوضاع وحشتناک بازار همین که خونه بهتون دادند باید کلی ازشون تشکر کنید ... حالا یه مدت به فکر جابه جایی نباشید
    آدم از احترام گذاشتن ضرر نمی بینه ... مگه هر کی کار بد یا اشتباهی انجام بده شما باید بهش بفهمونی کع اشتباه کرده ؟ خیلی عذر می خوام مگه شما خدایید ؟؟؟
    کار شما تاثیر بدی گذاشته
    اگه احترام بذاری ضرر نمی کنی
    وقتی ه شوهرت می گه تو اتاق نرو بشین روبروی تلویزیون لابد خانوادش رو می شناسه و اونا ناراجت می شن
    عزیز من تو مهمونی باید ملاحظه حال صاحبخونه رو هم بکنی .. تحمل کن تا برگردی خونتون فکر نمی کنم خیلی سخت باشه
    شما داری به خودت و شوهرت سخت می گیری
    از مطالبی که نوشیتی که اینطور به نظر میاد و اینکه خانواده همسرت خوبند اینقدر حساس نباش آدمها معصوم که نیستند هر کی یه خوبی داره و یه بدی

  10. #40
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 12 خرداد 92 [ 23:59]
    تاریخ عضویت
    1391-5-19
    نوشته ها
    22
    امتیاز
    697
    سطح
    13
    Points: 697, Level: 13
    Level completed: 94%, Points required for next Level: 3
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    1
    تشکرشده 1 در 1 پست
    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط zendegiye movafagh نمایش پست ها
    یعنی هر کی مسخره کنه شما به اون رابطه می گی صمیمانه و راحت ؟؟
    شما احترام بذار
    بعد هم تو این گرونی و اوضاع وحشتناک بازار همین که خونه بهتون دادند باید کلی ازشون تشکر کنید ... حالا یه مدت به فکر جابه جایی نباشید
    آدم از احترام گذاشتن ضرر نمی بینه ... مگه هر کی کار بد یا اشتباهی انجام بده شما باید بهش بفهمونی کع اشتباه کرده ؟ خیلی عذر می خوام مگه شما خدایید ؟؟؟
    کار شما تاثیر بدی گذاشته
    اگه احترام بذاری ضرر نمی کنی
    وقتی ه شوهرت می گه تو اتاق نرو بشین روبروی تلویزیون لابد خانوادش رو می شناسه و اونا ناراجت می شن
    عزیز من تو مهمونی باید ملاحظه حال صاحبخونه رو هم بکنی .. تحمل کن تا برگردی خونتون فکر نمی کنم خیلی سخت باشه
    شما داری به خودت و شوهرت سخت می گیری
    از مطالبی که نوشیتی که اینطور به نظر میاد و اینکه خانواده همسرت خوبند اینقدر حساس نباش آدمها معصوم که نیستند هر کی یه خوبی داره و یه بدی
    زندگی موفق ازت ممنونم که میایی بهم سر میزنی.درسته من غرور دارم چون اون اولا بهشون احترام میذاشتم ولی به مرور که دیدم حرمت منو نگه نمیدارند ووقتی که سر پسرشون داد میزنند ناراحتی من واسشون مهم نیست منم کمکم ازشون دور شدم وزیادی جور بودن باهاشون رو گذاشتم کنار دیدم اینکه خیلی میرم اونجا باعث بهم ریختن اعصاب خودمو شوهرم میشه همیشه دلم میخواست بی دغدغه وراحت زندگی کنم وحواسم به کارای خودم باشه اما اونطوری همه ذهنم درگیر اخلاق گاها خوب وگاها تند اونا شده بود. الان در حدمتوسط با هم در تماسیمو بهتره.میخواستم یه جوری بهشون بفهمونم که من از این رفتاراشون میرنجم ویکم با من رودربایستی داشته باشند تا اینطوری به خودشون اجازه ندند که سر ما که الان دیکه داریم یه زندگی رو میچرخونیم داد وهوار راه بندازند. الان باهامون خوبند چون دیگه تقریبا پدرشوهرم دستش اومده که اگه قشقرق راه بندازه وجلو من زورگویی کنه من میرمو پشتمم نگاه نمیکنم ودوباره بقیه باید بیان به زور اشتیمون بدند. همیشه بهمون با حالت دستوری میگفت برا من بچه بیارید منم نمیخوام اون فک کنه من به حرفش تن دادمو به خواسته اون بچه دار شدم میخوام بفهمه که من بخاطر خودم بچه دار شدم وبخطر شوهرم .وبهش اینو رسوندم یعنی به مادرشوهرم گفتم که بهم گفت زندگی تو یه قرون هم برا ما ارزش نداره وفک نکنی برا ما بچه اوردی گفتم یه قرون برا من خیلی

    - - - Updated - - -

    ارزش داره ومن هیچوقت بخاطر شما بچه نمیام هر وقت خودمون دلمون خواست میاریم نخواستیم هم نمیاریم به خودمون مربوطه مادرش تا حالا چند بار بی رودربایستی موقع حرف زدن با من جیغ زده سر من منم همون موقع جوابشو دادم چون خودش یه بار بهم گفت هر وقت اراحتید همون موقع بگید تا بعدا نترکید خیلی هم تا حالا شکایت منو به خانوادم کرده نمیدونم چرا اونا با اینکه همیشه میگند ما به کسی احتاج نداریم وما سروریم وما ابهت داریم واز درست کار کردنشون تو هر زمینه ای مطمئنند وهر کدومشون ماشین مدل بالا دارند وهمه جا هم میرمد وخوشند زورشون به من تنهای بیکس تو غربت واون شوهر مظلوم واروم من میرسید .واقعا به این نتیجه رسیدم که رفت وامد های زیادیمون باعث اکثر این دلخوری ها میشد

    - - - Updated - - -

    اینم که میگم شوهرم نمیذاره خونه مادرش راحت باشم واسه اینه که میبینم جاریم میره تو اتاق ودر رو میبنده با تلفن صحبت میکنه وبعدشم درازمیکشه میگه خسته ام حال ندارم در حالیکه تازه ساعت دهه شبه ولی واسه مهمونی های خودشون تا دو وسه نصف شب جون داره ومشکلی نداره اینو خودش میگه که تا نصف شب بزن وبرقص دارند وخوش میگذرونه .خواهر شوهرمم وقتی که جاریم نیست میگه اون به برنامه های خودش فقط اهمیت میده ودوس نداره با ما رفت وامد کنه یه جوریههر وقت میخوایم بریم خونش که او طرف کوچه ما رو میپیچونه که میخوام برم حموم یا حالم خوب نیستو از این حرفا داداشمم نمیذاره ما بریم مزاحم خوشیشونو استراحت زنش بشیم ... ولی وقتی که جاریم هست همین خواهررشوهر باهاش حسابی حرف میزنه گرم میگیرندبا هم و الکی به چیزای بی مزه قه قه میزنند وباهاش مهربونه انگار نه انگار نظرش چیه در موردش.وخودشون رو لوس میکنند واسه هم وحال منو بهم میزنند .اصلا با من حرف نمیزنند چون میدونند من از اون حرفای اونا چیزی ندارم که بگم واز لوس بازی بدم میاد وسنگین ترم.

    - - - Updated - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط الین نمایش پست ها
    زندگی موفق ازت ممنونم که میایی بهم سر میزنی.درسته من غرور دارم چون اون اولا بهشون احترام میذاشتم ولی به مرور که دیدم حرمت منو نگه نمیدارند ووقتی که سر پسرشون داد میزنند ناراحتی من واسشون مهم نیست منم کمکم ازشون دور شدم وزیادی جور بودن باهاشون رو گذاشتم کنار دیدم اینکه خیلی میرم اونجا باعث بهم ریختن اعصاب خودمو شوهرم میشه همیشه دلم میخواست بی دغدغه وراحت زندگی کنم وحواسم به کارای خودم باشه اما اونطوری همه ذهنم درگیر اخلاق گاها خوب وگاها تند اونا شده بود. الان در حدمتوسط با هم در تماسیمو بهتره.میخواستم یه جوری بهشون بفهمونم که من از این رفتاراشون میرنجم ویکم با من رودربایستی داشته باشند تا اینطوری به خودشون اجازه ندند که سر ما که الان دیکه داریم یه زندگی رو میچرخونیم داد وهوار راه بندازند. الان باهامون خوبند چون دیگه تقریبا پدرشوهرم دستش اومده که اگه قشقرق راه بندازه وجلو من زورگویی کنه من میرمو پشتمم نگاه نمیکنم ودوباره بقیه باید بیان به زور اشتیمون بدند. همیشه بهمون با حالت دستوری میگفت برا من بچه بیارید منم نمیخوام اون فک کنه من به حرفش تن دادمو به خواسته اون بچه دار شدم میخوام بفهمه که من بخاطر خودم بچه دار شدم وبخطر شوهرم .وبهش اینو رسوندم یعنی به مادرشوهرم گفتم که بهم گفت زندگی تو یه قرون هم برا ما ارزش نداره وفک نکنی برا ما بچه اوردی گفتم یه قرون برا من خیلی

    - - - Updated - - -

    ارزش داره ومن هیچوقت بخاطر شما بچه نمیام هر وقت خودمون دلمون خواست میاریم نخواستیم هم نمیاریم به خودمون مربوطه مادرش تا حالا چند بار بی رودربایستی موقع حرف زدن با من جیغ زده سر من منم همون موقع جوابشو دادم چون خودش یه بار بهم گفت هر وقت اراحتید همون موقع بگید تا بعدا نترکید خیلی هم تا حالا شکایت منو به خانوادم کرده نمیدونم چرا اونا با اینکه همیشه میگند ما به کسی احتاج نداریم وما سروریم وما ابهت داریم واز درست کار کردنشون تو هر زمینه ای مطمئنند وهر کدومشون ماشین مدل بالا دارند وهمه جا هم میرمد وخوشند زورشون به من تنهای بیکس تو غربت واون شوهر مظلوم واروم من میرسید .واقعا به این نتیجه رسیدم که رفت وامد های زیادیمون باعث اکثر این دلخوری ها میشد

    - - - Updated - - -

    اینم که میگم شوهرم نمیذاره خونه مادرش راحت باشم واسه اینه که میبینم جاریم میره تو اتاق ودر رو میبنده با تلفن صحبت میکنه وبعدشم درازمیکشه میگه خسته ام حال ندارم در حالیکه تازه ساعت دهه شبه ولی واسه مهمونی های خودشون تا دو وسه نصف شب جون داره ومشکلی نداره اینو خودش میگه که تا نصف شب بزن وبرقص دارند وخوش میگذرونه .خواهر شوهرمم وقتی که جاریم نیست میگه اون به برنامه های خودش فقط اهمیت میده ودوس نداره با ما رفت وامد کنه یه جوریههر وقت میخوایم بریم خونش که او طرف کوچه ما رو میپیچونه که میخوام برم حموم یا حالم خوب نیستو از این حرفا داداشمم نمیذاره ما بریم مزاحم خوشیشونو استراحت زنش بشیم ... ولی وقتی که جاریم هست همین خواهررشوهر باهاش حسابی حرف میزنه گرم میگیرندبا هم و الکی به چیزای بی مزه قه قه میزنند وباهاش مهربونه انگار نه انگار نظرش چیه در موردش.وخودشون رو لوس میکنند واسه هم وحال منو بهم میزنند .اصلا با من حرف نمیزنند چون میدونند من از اون حرفای اونا چیزی ندارم که بگم واز لوس بازی بدم میاد وسنگین ترم.
    مادرشوهرمم با اینکه میدونه جاریم وحتی خواهرشوهرم خانواده هاشون کنارشونند وتفریح وسرگرمی هاشون خیلی بیشتر از منو شوهرمه واصلا اونا هیچوقت خدا توی خونه هاشون نیستند وخوش میگذرونند با فامیلو خانواده هاشون تازه مادرشوهرم با من که میخواد دو کلمه حرف بزنه غصه اونا رو واسه من میخوره که الهی بمیرم واسه ناهید(جاریم)کمرش درد میکنه رفته دکتر یا الهی بمیرم خسته میشه میره سر کار بهشم میگیم نرو میگه دوس دارم نمیتونم تو خونه بشینم.یا میگه خیلی کار میکنند .کارشون زیاده ولشون نمیکنند ...در حالیکه هم بیشتر از ما خوشند وبرو بیا دارند هم دک وپز دارندوباید لباس مار ک دار بپوشند وادا واصولشونم بیشتر از ماست قر وفر دارند...برای دخترشم همین ها رو میگه ولی برا من تو روم دیگه چیزی نمیگه ولی پشت سر من به شوهرم میگه اون عروسمون بهتره وبیشتر به ما میچسبه وبهتر میگرده وزن تو بده باید ازاون یاد بگیره ما نمیخاهیمشو از این شرو ورها.درحالیکه اونا چهارساله ازدواج کردند تا همین یکسال پیش با اونم کلی زد وخوردو دلخوری داشتند اما اون چون دوست واشنا وخانوادش دورو برش هستند سرش به اونا گرمه حرفای اینا وکاراشون واسش مهم نبود خودش بهم گفت اینا مگه کم به من وخانوادم چرت وپرت گفتند ولی من محل ندادمو به کسای دیگه اهمیت دادم اینقد دورو بم هستند که اینا توش گم هستند ولی من اینجا نه دوستی دارم نه خانواده ای فقط شوهرم رو دارم خب طبیعییه که نمیخوام بهمون بدی بشه واگرم بشه کسی نیست که سرگرم اونا بشم وتوجهی به اینا وبی حرمتی هاشون نکنم......حالا این خانوم شده سرمشق واسه منو حوری. از نظرمن که نیستو نخواهد بود وخدا نکنه من مثه اون بشم ولی این پدر ومادر رو چه کنم که کارای اونو میپسندندو از نظر اونا کار درست واون میکنه


 
صفحه 4 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 01:09 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.