چیزی که برات می نویسم فقط برای اینکه بگم تو حکمت خدا رو الان نمی دونی. شاید هیچ وقت هم ندونی...
این داستان نیست واقعیته (دور از جون شما و خانواده ی عزیزت) ::(
من یه فامیلی(مرد) دارم که مجرد که بوده عاشق پسر بوده. میگفته 11 تا پسر میخوام ! متنفر بوده از اینکه دختر داشته باشه.
ازدواج که میکنه (با کلی عشق و علاقه) صاحب یه پسر میشه. منتظر 10 تای بعدی بوده!! (حالا بگیر دو سه تا پسر دیگه!;))
بچه دوم دختر میشه. این آقا توی بیمارستان میفهمه بچه دختره. نمیاد دیدن زنش. مادرم کنار زن بوده. میگه که رفتار این آقا خیلی بد بوده و زنش خیلی غصه خورده.
.
خلاصه بعدن هم دخترش رو چندان دوست نداشت. گاهی سرش داد میزد و کتکش میزد با اینکه بچه بود.
.
نزدیک 10 سال بعد از عروسی شون تصادف کردن. زن و پسرش فوت شدن و خودش کمی دچار مشکل شد. دختر سالم موند و رفت پیش پدر بزرگ و مادربزرگش زندگی کرد.
.
حالا این آقا تمام زندگیش شده اون دختر. تمام آرزوش اینه که اون دختر کنارش باشه. اون دختر خیلی شبیه مادرشه ولی دوست نداره پیش پدرش بمونه.
.
این آقا دائما در حال باج دادن، پول دادن، التماس کردن و ... برای دیدن یه لحظه ی اون دختره. دختره بزرگ شده، دانشگاه میره و سراغی از پدرش نمیگیره. وقتی هم میاد پیش پدرش این آقا از خوشحالی انگار همه دنیا رو بهش دادن.
.
کاش وقتی دختر دار میشد شکر خدا رو کرده بود. کسی حکمت خدا رو نمی دونه. شاید همین دختر یه روزی عصای دستت بشه. شاید وسیله امتحانت باشه پیش خدا. شاید... اون هدیه خداست. یه تیکه از وجود خودت.
.
اگر تو دوستش نداشته باشی چه انتظاری از شوهرت داری؟:(








!! (حالا بگیر دو سه تا پسر دیگه!;))

علاقه مندی ها (Bookmarks)