من توی بچگی همبازی پسرا بودم همیشه ارزو داشتم پسر باشم اخلاق تند و بدی پیدا کرد ... توی دوران زاهنمایی عاشق پسر عمه ام شدم بعد توی دبیرستان بهش ابراز علاقه کردم یعنی من از اون خواستگاری کردم اون هم سریع قبول کرد و قول ازدواج بهم دادیم اون ادم مذهبی و با خدایی است روز بعد از ابراز علاقه من گفت صیغه هم بشیم یه جمله خوندیم و محرم شدیم به قول اون بعد از 6 سال ارتباط با هم ارتباط کامل باهم عقد کردیم تو اون مدت خانواده ها راضی نبودن ازدواج کنیم و خیلی از مسایل دیگه ... ما از همون روز اول مثل سگ و گربه به هم می پریدیم ولی دوباره برمیگشتیم پیش هم ...وقتی عقد کردیم من یه اون خیانت کردم توی دو هفته تا سکس پیش رفتم اون هم کامل قضیه رو فهمید دیگه از اون روز به بعد زندگیمون جهنم شد اون به خاطر وجدان به خاطر حانواده نمی دونم ...با من عروسی کرد نمی دونست جواب فامیل رو چی بده الان 3 شال ار عروسی مون میگذره که هر ثانیه اش اندازه یه عمر ...
- - - Updated - - -
کسی نیست؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)