شیدا. و baran91محترم
ازینکه وقت میذارین برا پست های درهمو برهم و نامفهومم صمیمانه ممنونم.
بخدا اینطور که میگین نیس بهیچ وجه تا این سری اخری به هیچ کسی اجازه دخالت ندادم چون خودمم بدم میاد ازین دخالتا...و اینم بگم بهیچ وجه به زن داداشم اجازه دخالت ندادمو نخواهم داد و اگرم تا حالا چیزی مستقیما به داداشم نگفتم واسه اینه مادرمو بابام یکم نسبت بهش حساسن و چون داداش بزرگمه بهر حال احترامش واجبه و لی بقول همگیتون این احترام تا حدی مجازه!ینکه میگم زن داداشم زنگ زده درواقع بخودم نگفت یجورایی برامادرم داشت توضیح میداد که دلیل نیومدنمون این بوده..میدونین مشکل اینجاس داداشم خودش مستقیما بهم نمیگه از نامزدم خوشش نمیاد و مخالفه چون میدونه اگه بخودم بگه جلوشون وایمیستم و جوابشونو میدم برا همین به خونوادم میگه که یجورایی شخصیتشو جلو من حفظ کنه و رومون به هم باز نشه...مطمعنم باهاش سر حرف باز کنم بحدی عصبی هستم که حسابی دعوا راه میندازم ..یچیز دیگه اینکه تو این ماجرا داداش دیگه ام که کلا با من حرف نمیزنه و وقتی جواب تلفن خونه رو میدم سریع میگه تلفنو بده مامان!
نمیدونم چرا همگی منو ممقصر میدونن ؟
اینکه نمیتونم با نامزدم جایی برم یا عروسی برم یا هرچی دیگه.....واسه اینه تو منطقه ما و عرفمون رسم نیس وقتی عقد کرده ایم زیاد اینورو اونور رفت وگرنه خودم از همه خسته ترم . مهمتر اینکه با توجه به این رسم و عرف و از طرفی دلگیری خونواده ما رفتن منو نامزدم به جایی زیاد جالب نیس و اخر سر کاسه کوزه ها سرمن خورد میشه ...امیدوارم هیشکی احساسی برخورد نکنه و شرایط منو هم در نظر بگیرین ...همه یجوری حرف میزنین انگار مقصر منم؟...یکم منو هم در نظر داشته باشین بخدا دارم خورد میشم هر لحظه تنش و دعوا واسه منه ...نامزدم که لااقل کسی تو خونه بهش غر نمیزنه برعکس من که حتی موقع غذا خوردم ترس اینو دارم که نکنه دوباره شروع کنن این ماجرای لعنتی رو.

- - - Updated - - -

اینم اضافه کنم قبل از این دعوا اینجوری نبود و هر جایی که نامزدم میگفت میرفتمو مشکلی نبود(البته منظورم تفریح یه روزس)....اینطور نیس که کلا با نامزدم خوب نباشمو باهاش جایی نرم....الان و تو این موقعیت یکم سخت میگیرم که اونم ناشی ا رفتار خونوادمه همین.