تا اینجای داستان که هیچ فرقی بین ما و شما نبوده! یک پسر موفق که همه ی خانواده ازش انتظار دارن بهترین ازدواج رو داشته باشه! یه مادر که شدیدا میترسه پسرش رو ازش جدا کنن و یک معرفی شتابزده و بدون سیاست!! دقت کردین که گفتم کار ما حتی به خواستگاری رسمی هم نکشید و همه ی حرفا و قضاوتا بدون این بود که منو ببینن و متاسفانه هیچکدوم از ایرادا هم واقعی یا منطقی نبود. اما یه چیز دیگه که به شدت توی تموم شدن رابطه ی ما تاثیر داشت غرور من بود! من به هیچ وجه نمیتونستم تحمل کنم که یه خانواده ای منو نخوان و با منت حاضر بشن بیان برای خواستگاری. یعنی منم توی خودم چیزیو کم نمیدیدم که انقد بخواد سر من مخالفت باشه. هر چند که میدونستم خانواده ی خودم هم به دلایلی مخالفن.. برای همین خودم هربار رابطه رو بهم میزدمو میگفتم که نمیخوام ادامه بدم که این بی تاثیر نبود. به خاطر این میگم که واقعا باید صبور باشین. آقای faravahar دلیلی نداره که این خانوم در جریان همه ی اتفاقات و مشکلات شما با خانوادتون قرار بگیرن. شما قصد خواستگاری دارینو بدون خانوادتون هم نمیتونید اقدامی کنید، پس راضی کردن خانوادتون مشکل شماست! شاید بگین که ما میخوایم توی این لحظات سخت کنار هم باشیم اما جدا بهتون توصیه میکنم که روابطتونو توی این مدت به حداقل برسونین چون این مشکلات رابطتونو تحت تاثیر قرار میده.طبق گفته ی خودتون به اندازه ی کافی به شناخت از هم رسیدین پس نیازی به ارتباط بیشتر نیست! در نهایت یا میتونین خانوادتونو راضی کنین که چه بهتر و اگه نه حداقل وابستگیتون هر لحظه بیشتر نمیشه.
امیدوارم ادامه ی داستانمون متفاوت باشه![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)