سلام دوباره. من اومدم اینجا یه کم درد دل کنم و خودمو خالی کنم. بیحوصله ام، قلبم درد میکنه، دلم گرفته. خیلی دلم گرفته. دلم آغوش همسرمو میخواد. و حرفهای مهربونشو. حیف شد که از دستش دادم و با ناپختگی و خامی نتونستم مشکلاتمو برطرف کنم.
امروز رفته بودم خرید. دلم خیلی گرفت. زن و شوهرهای جوون و دختر پسرهارو میدیدم که دست تو دست هم اومده بودند گردش. دلم برای روزهایی که همسرم منو میبرد خرید پر کشید. توی آینه فروشگاهها به خودم نگاه میکردم. یه زن سی و دو ساله خسته و افسرده میدیدم. بعد نگاه میکردم به مردم، میخندیدندو زیبا و شاد بودند. پسرهای خوشتیپ و جوون که با دخترهای خوشگل اومده بودند گردش. ولی من چی؟ یه زن افسرده و تنها و کز کرده. حتی دیگه نزدیک ترین دوستامم حوصلمو ندارن. وقتی زن و شوهری رو میدیدم؛ در کنار بچه هاشون اومده بودند خوش بگذرونند گریم میگرفت. از صمیم قلبم خواستم زودتر با یکی آشنا بشم. یکی که دوسش داشته باشم و دوسم داشته باشه و بتونم در کنارش یه زندگی خوب بسازم. خیلی از آینده میترسم من. دلم خیلی گرفته
- - - Updated - - -
ترانه من خیلی احساس منفی دارم. تنهایی و بیکاری هم باعث میشه ذهنم درگیر باشه. به خدا هر روز که شروع میشه گریم میگیره که چه جوری روزو به شب برسونم؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)