تشکرشده 1,508 در 444 پست
تشکرشده 3,096 در 1,314 پست
خوش به حال آقای نگارگر که یه ذوق و هدفی برای زندگی کردن داره. یه چیزی که بهش قدرت تحمل سختی ها و مشکلات رو بده.واقعا خوش به حالتون.
آقای توجیه وقتی آدم دیگه دلیلی برای زندگی کردن پیدا نمیکنه چی؟
من اصلا هیچ دلیلی پیدا نمیکنم.
جدا حالم خیلی خیلی خرابه.
حتی نمیدونم وقتی دلیلی برای زندگی کردن ندارم چرا باید غذا بخورم؟ فکر کنم دو هفته ای میشه روزی یه وعده رو هم به زور میخورم!!
آقای نگارگر ببخشید توی تاپیک شما از خودم گفتم. معذرت میخوام.
- - - Updated - - -
راستی آقای نگارگرف در مورد اینکه گفتید این دفعه که میرید خواستگاری چطور رفتار کنید چندتا لینک میذارم.
البته راستش خودم متن تاپیکها رو نخوندم. فقط از عنوانشون حدس زدم شاید به دردتون بخوره. البته اگر به دردتون نخوردن و بی ربط بودن امیدوارم منو ببخشید.
http://www.hamdardi.net/thread-25738.html
http://www.hamdardi.net/thread-9670.html
http://www.hamdardi.net/thread-5666.html
http://www.hamdardi.net/thread-9249.html
http://www.hamdardi.net/thread-16666.html
http://www.hamdardi.net/thread-4208.html
http://www.hamdardi.net/forum86-2.html?daysprune=-1
تشکرشده 116 در 57 پست
سلام.وقت بخیر...
ای بابا.ای کاش این طور بود.ای کاش فکرهاتون حقیقت داشت...اخه وقتی اون طور بهم ج منفی داد چطور باید امیدوار باشم.منم دل خودم رو الکی خوش کردم.انگار خودم دارم خودم رو گول میزنم تا بتونم ادامه بدم.برای خودم سراب میبینم و دلم رو به این سراب خوش میکنم و برا خودم زمان میخرم...نمیدونم...منم حال و روز خوبی ندارم...
.................................
یک دنیا سپاس از پی گیری هاتون و ممنون از لینک هایی که گذاشتین .حتما بهشون مراجعه میکنم.باید جالب و خواندنی باشند.سپاسگزارم.زحمت کشیدید.
این چه حرفیه؟اختیار دارید.چه اشکال داره که نوشتید؟امیدوارم روزهای خوب و شاد وارد زندگیتون بشه باز...
- - - Updated - - -
بچه ها این موضوع کابوس دیدن ها هر روز داره بدتر میشه.هر روز بیشتر عذابم میده
کسی نیست کمکی کنه؟این جا تو همدردی کسی هست روانشناس باشه یا روانپزشک بتونم ازش کمک بگیرم؟واقعا دارم اذیت میشم...انقدر جورواجور و زیادن این خواب دیدن هام که هرکدوم یه برنامن برا خودشون....خسته شدم...
بچه ها یه سوال دارم...فقط خواهش میکنم اگر میخواین بخونید...خواهش میکنم فقط خواهشا اگر میخونید با دقت بخونید و تک تک جملاتم رو بگذارید کنار هم.
راستش دلیل سوالم اینه که همین چند دقیقه پیش باز این اتفاق مثل همیشه برام افتاد...باز کابوس دیدن.باز کابوس دیدن...بخدا خسته شدم.بخدا داره از حد تحملم میاد بیرون
سر ظهری سرم رو گذاشتم رو میز چند دقیقه استراحت کنم.خوابیدم.بعد هم کابوس دیدن شروع شد...همش تو کابوس میدیدم چند نفر...بیشتر صداهای زن بود.شدیدا تو گوشم جیغ میزدند.فقط جیغ میزدند.من اصلا نمیدیدمشون که کی هستن.فقط جیغ میکشیدند.من تو خواب میدیدم که رو تختم دراز کشیدم و یه حالت فلج دارم و نمیتون حرکتی بکنم.و اون صداها دایم تو گوشم بود...
یه مسئله دیگه که هست و میخوام ببینم برای کسی پیش امده یا نه اینهایی هست که مینویسم...لطفا بخونید ببینید تجربه مشترکی دارید یا نه.و نظراتون چیه؟
من گاهی اوقات وقتی دراز میکشم شروع میکنه تو گوشم یه صداهایی ایجاد شدن.مثل بوق...یا سوت...یا شبیه کشیده شدن سطح صیقلی دو فلز روی هم...یا شبیه صدای سوت ماشین های سنگین وقتی از تو بزرگراه ها با سرعت خیلی زیاد رد میشن...یه چینین صداهایی.بعد رفته رفته شدیدتر میشن و ازاردهنده تر...در انتهای این صداها یه حالتی برام پیش میاد که واقعا نمیتونم دقیقا توضیحش بدم چیه؟چون هرچقدرم تلاش کردم ببینم دقیقا چیه و کیفیت و چند و چونش چطوره متوجهش نشدم...یهو یه حسی مابین فلج شدن کامل...در حالی که هوشیارم و متوجه هستم...یا یه خواب دیدن خیلی شفاف و روشن مثل وقتی با چشم داری محیط رو میبینی...یا یه چیزی مثل خلصه یا چیزی مابین بیهوشی و هوشیاری برام اتفاق میافته...نمیدونم چیه...اما هر بار که این اتفاق میافته مادام کنجکاوی که دارم تو اون لحظات که بفهمم چیهیه حس ترس هم دارم.یه ترس خیلی شدید...این ترس هربار دلایلی داره...گاهی حس میکنم در محیط اطرافم در اون لحظات موجوداتی هستند خارج از کیفیت فیزیکی این جهان.نمیدونم چی اما نمیخوام اسمش رو بگذارم روح و یا جن یا چنین مزخرفاتی...اما به هر صورت یه ترس تعریف نشده و بی دلیلی دارم از اینکه میدونم انگار دارم یه چیزی رو حس میکنم اما نمیدونم چیه.گاها حتی حس میکنم بالای صورتم میان و یا کنار گوشم و بسیار بسیار بهم نزدیک میشن اما حتی جرات ندارم چشم هام رو باز کنم.راستش حتی نمیدونم چشم هام رو میبندم یا نه...یا به خیال خودم چشم هام رو میبندم...حالا این یه مورد بود...گاهی وقتا وقتی بعد از شنیدن بوق میرم تو اون حالت فلجی کامل حس میکنم یه چیزی از بدنم میاد بیرون.مثل یه دوربین فیلمبرداری میاد بالا و کامل خودمو میتونم از بالا ببینم.اینم همیشه با زجر کشیدن همراهه.و این که وقتی ازم بیرون میاد همیشه میبینم یه چیزایی مثل نخ یا رباط ماهیچه ها یا شبیه ریسمان منو به بدنم وصل میکنه و هی کش میاد هرچی منم بالتر میاد.تو تمام زمان هایی که این طوری میشم هیچ وقت نمیتونم خیلی بیام بالا و دور بشم.گاها فقط مقداری هست که انگار من از بدن خودم بیرون میام فقط اندازه اینکه کمی بلند بشم از محل خوابم.گاهی جتی توان بلند شدنم ندارم و بشدت چسبیدم....فقط و فقط یکبار یه حالتی پیش اومد برام که خیلی جالب بود برام و اون این بود که بلافاصله بعد از اون حالت فلجی اون چیزی که اسمش رو دوربین گذاشتم خیلی سریع و راحت بلند شد و رفت تو هوا نزدیک سقف...بعد سریع از اتاقم خارج شد و رفت طبقه بالا(اتاق من طبقه پایین تو منهای 60 هست.)در رو باز کرد و رفت نزدیک اپن اشپزخانه.تو اون لحظه یهو مادرم رو دیدم که درست نگاه کرد به بالای اتاق همونجایی که دوربین بود و بعد از دستش چندتا ظرف افتاد کنار سینک ظرفشویی...نمیدونم چقدر طول کشید.فقط همین رو دیدم.بعدش با شنیدن صدای به هم خوردن در یهو برگشتم حالت طبیعی و خودمو سریعا رسوندم بالا تو خونه.در رو که باز کردم دقیقا مادرم اینبار از باز کردن ناگهانی در هول شد برگشت منو دید و دقیقا همون ظرفایی که دیدم از دستش افتاد...
یه مطلبی که هست اینه که هربار این حالت برام پیش میاد به محض به هم خوردن شدید یه چیزی به چیز دیگه یا یه صدا مثل به هم خوردن در یا حرف زدن دو نفر که مشخصا معنای حضور یک نفر رو بده این حالت بهم میریزه و برمیگردم حالت اولم.یه مطلب د یگه هم که میخوام بگم اینه که احساس میکنم وقتی خستم این اتفاقات بیشتر برام میافته...
ضمنا یه استثناهایی هم هست.مثلا یکی دوبار سر کلاس دانشگاه چند سال پیش این طور شدم.سر کلاس چشمم خسته شد سرم رو چند لحظه گذاشتم رو میز.بعد ردیف اول هم نشسته بودم.یهو اون حالت فلجی بهم دست داد.استاد داشت درس میداد اما من بهیچوجه نمیتونستم تکون بخورم و شدیدا ترس داشتم نکنه استاد الان بهم بگه چرا خوابی.همه چیز رو میشنیدم اما عغین یه گیاه بودم و هیچ اختیاری نداشتم...
هنوزم مرتب این اتفاقات برام میافته و جزو زندگیم شده...البت اون حالت ترس از یه موجود ناشناخته بیشتر برام اتفاق میافته....راستش من یه مدتی حتی نزدیک دهتا ساعت تو جاهای مختلف اتاق گذاشته بودم که هر زمان این اتفاق افتاد برام ببینم از نظر زمانی چقدر طول میکشه اما با اینکه ساعت رو خوب میبینم و حسش میکنم نمیتونم زمان رو بسنجم.حقیقت جدیدا حتی نمیدونم اون لحظات واقعا بیدارم یا خوابم؟اصلا واقعا میبینم و میشنوم یا فکر میکنم دارم میبینم و میشنوم.خودم حس میکنم خواب نیستم.اخه معمولا پس زمینه خواب تاریکه و انگار همیشه خواب ها شبه.اما این اتفاق ها نور و صدای محیط برام عین محیط اطرافمه...میدونید چی میگم؟
مشکلی که برام پیش اومده که باعث شده اینارو بگم قاطی شدن این حالت هاس با موضوع کابوس دیدن هام.جدیدا تو خواب خواب میبینم که دراز کشیدم و این حالت ها برام پیش اومده و هی حس ترس از اون چیزهای ناشناخته...مثل همین جیغ کشیدن های امروز تو گوشم...
این برام تحمل نشدنیه و اینکه بعدش سرم بشدت درد میگیره...کابوس هام جنس و موضوعشون فرق میکنه اما کلا این چیزها داره کم کم ازارم میده...این خوابای این طوری...کابوس ها...اون خوابه سریالی که همیشه از بچگی میبینم...
- - - Updated - - -
بچه ها این موضوع کابوس دیدن ها هر روز داره بدتر میشه.هر روز بیشتر عذابم میده
کسی نیست کمکی کنه؟این جا تو همدردی کسی هست روانشناس باشه یا روانپزشک بتونم ازش کمک بگیرم؟واقعا دارم اذیت میشم...انقدر جورواجور و زیادن این خواب دیدن هام که هرکدوم یه برنامن برا خودشون....خسته شدم...
بچه ها یه سوال دارم...فقط خواهش میکنم اگر میخواین بخونید...خواهش میکنم فقط خواهشا اگر میخونید با دقت بخونید و تک تک جملاتم رو بگذارید کنار هم.
راستش دلیل سوالم اینه که همین چند دقیقه پیش باز این اتفاق مثل همیشه برام افتاد...باز کابوس دیدن.باز کابوس دیدن...بخدا خسته شدم.بخدا داره از حد تحملم میاد بیرون
سر ظهری سرم رو گذاشتم رو میز چند دقیقه استراحت کنم.خوابیدم.بعد هم کابوس دیدن شروع شد...همش تو کابوس میدیدم چند نفر...بیشتر صداهای زن بود.شدیدا تو گوشم جیغ میزدند.فقط جیغ میزدند.من اصلا نمیدیدمشون که کی هستن.فقط جیغ میکشیدند.من تو خواب میدیدم که رو تختم دراز کشیدم و یه حالت فلج دارم و نمیتون حرکتی بکنم.و اون صداها دایم تو گوشم بود...
یه مسئله دیگه که هست و میخوام ببینم برای کسی پیش امده یا نه اینهایی هست که مینویسم...لطفا بخونید ببینید تجربه مشترکی دارید یا نه.و نظراتون چیه؟
من گاهی اوقات وقتی دراز میکشم شروع میکنه تو گوشم یه صداهایی ایجاد شدن.مثل بوق...یا سوت...یا شبیه کشیده شدن سطح صیقلی دو فلز روی هم...یا شبیه صدای سوت ماشین های سنگین وقتی از تو بزرگراه ها با سرعت خیلی زیاد رد میشن...یه چینین صداهایی.بعد رفته رفته شدیدتر میشن و ازاردهنده تر...در انتهای این صداها یه حالتی برام پیش میاد که واقعا نمیتونم دقیقا توضیحش بدم چیه؟چون هرچقدرم تلاش کردم ببینم دقیقا چیه و کیفیت و چند و چونش چطوره متوجهش نشدم...یهو یه حسی مابین فلج شدن کامل...در حالی که هوشیارم و متوجه هستم...یا یه خواب دیدن خیلی شفاف و روشن مثل وقتی با چشم داری محیط رو میبینی...یا یه چیزی مثل خلصه یا چیزی مابین بیهوشی و هوشیاری برام اتفاق میافته...نمیدونم چیه...اما هر بار که این اتفاق میافته مادام کنجکاوی که دارم تو اون لحظات که بفهمم چیهیه حس ترس هم دارم.یه ترس خیلی شدید...این ترس هربار دلایلی داره...گاهی حس میکنم در محیط اطرافم در اون لحظات موجوداتی هستند خارج از کیفیت فیزیکی این جهان.نمیدونم چی اما نمیخوام اسمش رو بگذارم روح و یا جن یا چنین مزخرفاتی...اما به هر صورت یه ترس تعریف نشده و بی دلیلی دارم از اینکه میدونم انگار دارم یه چیزی رو حس میکنم اما نمیدونم چیه.گاها حتی حس میکنم بالای صورتم میان و یا کنار گوشم و بسیار بسیار بهم نزدیک میشن اما حتی جرات ندارم چشم هام رو باز کنم.راستش حتی نمیدونم چشم هام رو میبندم یا نه...یا به خیال خودم چشم هام رو میبندم...حالا این یه مورد بود...گاهی وقتا وقتی بعد از شنیدن بوق میرم تو اون حالت فلجی کامل حس میکنم یه چیزی از بدنم میاد بیرون.مثل یه دوربین فیلمبرداری میاد بالا و کامل خودمو میتونم از بالا ببینم.اینم همیشه با زجر کشیدن همراهه.و این که وقتی ازم بیرون میاد همیشه میبینم یه چیزایی مثل نخ یا رباط ماهیچه ها یا شبیه ریسمان منو به بدنم وصل میکنه و هی کش میاد هرچی منم بالتر میاد.تو تمام زمان هایی که این طوری میشم هیچ وقت نمیتونم خیلی بیام بالا و دور بشم.گاها فقط مقداری هست که انگار من از بدن خودم بیرون میام فقط اندازه اینکه کمی بلند بشم از محل خوابم.گاهی جتی توان بلند شدنم ندارم و بشدت چسبیدم....فقط و فقط یکبار یه حالتی پیش اومد برام که خیلی جالب بود برام و اون این بود که بلافاصله بعد از اون حالت فلجی اون چیزی که اسمش رو دوربین گذاشتم خیلی سریع و راحت بلند شد و رفت تو هوا نزدیک سقف...بعد سریع از اتاقم خارج شد و رفت طبقه بالا(اتاق من طبقه پایین تو منهای 60 هست.)در رو باز کرد و رفت نزدیک اپن اشپزخانه.تو اون لحظه یهو مادرم رو دیدم که درست نگاه کرد به بالای اتاق همونجایی که دوربین بود و بعد از دستش چندتا ظرف افتاد کنار سینک ظرفشویی...نمیدونم چقدر طول کشید.فقط همین رو دیدم.بعدش با شنیدن صدای به هم خوردن در یهو برگشتم حالت طبیعی و خودمو سریعا رسوندم بالا تو خونه.در رو که باز کردم دقیقا مادرم اینبار از باز کردن ناگهانی در هول شد برگشت منو دید و دقیقا همون ظرفایی که دیدم از دستش افتاد...
یه مطلبی که هست اینه که هربار این حالت برام پیش میاد به محض به هم خوردن شدید یه چیزی به چیز دیگه یا یه صدا مثل به هم خوردن در یا حرف زدن دو نفر که مشخصا معنای حضور یک نفر رو بده این حالت بهم میریزه و برمیگردم حالت اولم.یه مطلب د یگه هم که میخوام بگم اینه که احساس میکنم وقتی خستم این اتفاقات بیشتر برام میافته...
ضمنا یه استثناهایی هم هست.مثلا یکی دوبار سر کلاس دانشگاه چند سال پیش این طور شدم.سر کلاس چشمم خسته شد سرم رو چند لحظه گذاشتم رو میز.بعد ردیف اول هم نشسته بودم.یهو اون حالت فلجی بهم دست داد.استاد داشت درس میداد اما من بهیچوجه نمیتونستم تکون بخورم و شدیدا ترس داشتم نکنه استاد الان بهم بگه چرا خوابی.همه چیز رو میشنیدم اما عغین یه گیاه بودم و هیچ اختیاری نداشتم...
هنوزم مرتب این اتفاقات برام میافته و جزو زندگیم شده...البت اون حالت ترس از یه موجود ناشناخته بیشتر برام اتفاق میافته....راستش من یه مدتی حتی نزدیک دهتا ساعت تو جاهای مختلف اتاق گذاشته بودم که هر زمان این اتفاق افتاد برام ببینم از نظر زمانی چقدر طول میکشه اما با اینکه ساعت رو خوب میبینم و حسش میکنم نمیتونم زمان رو بسنجم.حقیقت جدیدا حتی نمیدونم اون لحظات واقعا بیدارم یا خوابم؟اصلا واقعا میبینم و میشنوم یا فکر میکنم دارم میبینم و میشنوم.خودم حس میکنم خواب نیستم.اخه معمولا پس زمینه خواب تاریکه و انگار همیشه خواب ها شبه.اما این اتفاق ها نور و صدای محیط برام عین محیط اطرافمه...میدونید چی میگم؟
مشکلی که برام پیش اومده که باعث شده اینارو بگم قاطی شدن این حالت هاس با موضوع کابوس دیدن هام.جدیدا تو خواب خواب میبینم که دراز کشیدم و این حالت ها برام پیش اومده و هی حس ترس از اون چیزهای ناشناخته...مثل همین جیغ کشیدن های امروز تو گوشم...
این برام تحمل نشدنیه و اینکه بعدش سرم بشدت درد میگیره...کابوس هام جنس و موضوعشون فرق میکنه اما کلا این چیزها داره کم کم ازارم میده...این خوابای این طوری...کابوس ها...اون خوابه سریالی که همیشه از بچگی میبینم...
- - - Updated - - -
ببینید منظورم این هست که همه این سه تیپ حالت دو سه هفتست دارن با هم قاطی میشن...تو خواب خواب دیدن یا خواب دین پیش اومدن اون حالت های فلجی و ...اینا داره قاطی میشه.قبلا که مجزا بودن برام اهمیتشون کمتر بود.الان بهشون حساس شدم.الان به همشون حساس شدم...
یه مطلب دیگه که هست و من رو از اینکه واقعا خابم یا بیدارم به شک میندازه اینه که من درست متوجه نیستم که اصلا خوابم یا بیدار...چرا اینو میگم...گاهی که دیگه خیلی میترسم شروع میکنم تو خواب داد و فریاد کردن.یا حس میکنم چون با اومدن صدا از این حالت خارج میشم سعی میکن خودمو تکون بدم.یا بلند بشم اما امکان داره بتونم خودم رو سانتی متری تکان بدم.ضمنا وقتی اون صدای سوت تو گوشم بیاد دیگه هیچ کاری نمیشه کردو ناگزیر چه بخوام و چه نخوام اگه دراز باشم میرم تو اون حالت.مگر اینکه پاشم از حالت دراز بودن.اینکه میگم نمیدونم تو لحظه فلجیش بیدارم یا خواب به خاطر همینه...چون میشه گاها بیدارم کامل و صداهای صوت میاد و بعد من میرم تو حالت فلجی و بعد هم یهو با یه عامل خارجی از اون حالت خارج میشم و مثل از خواب پریدن بلند میشم...چندبار اینه رو گذاشتم جلوم ببینم وقتی میترسم ایا واقعا داد میزنم یا نه...تو اون حالت میدیدم که دهنم بازه و دارم زور میزنم که داد بزنم...اما انگار هیچکس هیچ صدایی نمیشنوید...مطمعنم ککه چشمام داشت میدید که دارم داد میزنم و گوش هام هم میشنید که دارم فریاد میکنم.اما کسی چیزی نشنیده.اینو از این جهت میگم که بعضی شبا تو کابوس ها(تو کابوس ها و نه این حالت فلجی که توضیحشو دادم) شدیدا تو خواب گریه میکنم.هربار خانواده میفهمند میان بالا سرم جمعم میکنند.اما تو فلجی ها هیچ وقت تا الان کسی چیزی نگفته.حتی ازشونم میپرسم من الان دادی فریادی نکردم بر میگردند یه نگاه عاقل اندر صفیح بهم میاندازن...خلاصش اینکه تو این حالت مطمعنم گاهی میخوام خودمو تکون بدم یا فریاد بزنم که علی رغم حس فلجی گاهی حس میکنم دارم موفق میشم اما نمیدونم واقعا اتفاقی میافته یا نه....
کلش همین بود...
چی فکر میکنید؟
- - - Updated - - -
سرم درد میکنه...لعنتی...
- - - Updated - - -
اینم اخه زندگیه من دارم؟
Pooh (سه شنبه 05 شهریور 92)
تشکرشده 3,096 در 1,314 پست
خب منم از این خوابها زیاد میدیدم.
یه چیزی که مثل اون دوربینی که میگید و دیدن خودم و گاهی بالاتر رفتن، صداهای بوق و وووررر وووور کردن توی گوشم، اون حالت خلسه بین خواب و بیداریف عدم توانایی هیچ حرکتی و ....
این حالتها ناشی از فشارهای عصبیه.
ذهن شما خسته است آقای نگارگر. بارها بهتون گفته ام که خیلی به خودتون فشار نیارید. احتمالا موقع خواب عضلاتتون رو هم سفت میگیرید و منقبض میکنید.
من خودم معمولا وقتی روی کمر میخوابم بیشتر این حالت برام ایجاد میشه. تجربه کرده ام دیدم وقتی رو کمر و خیلی صاف میخوابم بیشتر دچار این حالت میشم. وقتی روی دست میخوابم برام ایجاد نمیشه.
شما باید ذهن و جسمتون رو از این انقباض خارج کنید. اینقدر به مشکلات فکر نکنید. یکم به خوبی ها و سادگی های زندگیتون بیشتر فکر کنید.زندگی رو ساده تر بگیرید.
اصلا چرا به این خوابها اینقدر فکر میکنید و میخواید کشفشون کنید؟ اصلا همین که مثلا ساعت میذارید و میخواید زمان و کم و کیفش رو کشف کنید باعث میشه در ذهنتون اونا رو به سمت خودتون دعوت کنید. یعنی ناخودآگاه ذهنتون رو به سمت این حالتها سوق میدید. بی خیالشون بشید.
اصلا میخواید بفهمید چی هستن که چی بشه؟ حالا فرضا فهمیدید چی هستن. این فهمیدن به چه دردتون میخوره؟
الان یادم اومد که فراموش کرده ام روشهای ریلکسیشن رو براتون بنویسم. مینویسم.
تا خوابتون نگرفته نرید بخوابید. قبل از خواب یک دوش بگیرید.
شما دارید به یه طریقی به ذهنتون فشار میارید.یکم خودتون رو آزادتر کنید. اگه هی خودتونو ملامت میکنید، نکنید. اگر چیزی هست که به زور دارید ذهنتون رو ازش دور میکنید باهاش نجنگید. باهاش کنار بیاید.
مثلا ببینید پروفسور نش، اسکیزوفرنی داشته. تا آخر عمرش اون شخصیتهای خیالی خودش رو در حالت بیداری کامل هم میدیده. اما سعی میکرده بهشون اهمیتی نده.
اگه فیلم ذهن زیبا گیرتون اومد حتما ببینید.
خواهرم همیشه یه مثال جالبی میزنه. میگه وقتی میخوای قدرت چیزی کم بشه نباید ازش بترسی باید فراموشش کنی و نسبت بهش بی تفاوت باشی. مثال فیلم مرلین رو میزنه. میگه اون جادوگره تا وقتی ازش میترسیدن قدرت داشت. ولی تا فراموشش کردن نابود شد.
راستی به روانشناس و روانپزشک مراجعه کردید؟ گفتید که بد میخوابید و کابوس میبینید؟
- - - Updated - - -
خداییش چرا اینقدر به خودتون سخت میگیرید؟
مگه زندگیتون چشه؟ خیلی هم خوبه و شما خیلی هم خوبید. فقط دارید برای خودتون سخت میکیریرد.
باور کنید زندگی خیلی مسخره تر از اونه که اینقدر پیچیده باشه.
- - - Updated - - -
خداییش چرا اینقدر به خودتون سخت میگیرید؟
مگه زندگیتون چشه؟ خیلی هم خوبه و شما خیلی هم خوبید. فقط دارید برای خودتون سخت میکیریرد.
باور کنید زندگی خیلی مسخره تر از اونه که اینقدر پیچیده باشه.
نگارگر 1986 (سه شنبه 05 شهریور 92)
تشکرشده 116 در 57 پست
سلام
ممنونم....
نه.اون قدرها هم سخت نمیگیرم.یعنی اصولا ادم سختگری نیستم نسبت به زندگی.نمیدونم چرا این طور برداشتی پیدا کردید.اتفاقا راحتم...نمیگم بهش فکر نمیکنم.چرا بهش فکر میکنم.زیاد.اما با یه دید کنجکاوانه...ازمون و خطایی.برای سر در اوردن...فقط همین.جز فشارهایی که به خاطر اون ترس ها بهم میاد مشکل دیگه ای باهاش ندارم...نه با این تیپ فلج شدن ها و نه با اون خواب سریالیه...
چیزی که اذیتم میکنهکابوس ها تو این چندماهه اخیره.اونا خیلی داغونم کرده...و اینکه خواب ها دارن باهم قاطی میشن.قبلا جدا بودن.و اینکه من قبل ها.یعنی از اول زندگیم تا شاید همین یکسال پیش سردرد خیلی خیلی کم میگرفتم.شاید سالی یه بار.اما الان هر موقع کابوس ببینم شدیدا سردرد و گوش درد دارم.اکثر کابوس ها شامل جیغ کشیدن هست....گریه های خیلی خیلی خیلی شدید و بلند و از کنترل بیرون امده.بشدت اعصابم رو میریزه به هم...
ظهری که از خواب پریدم تا یه ده پانزده دقیقه دستام و زانوهای پام میلرزید.این اپشن هم جدیدا اضافه شده.وقتی این حالتامو میبینم خیلی داغون میشم...ای کاش میمردم.مردم بخدا شانس دارن سرطان میگیرن ظرف دو هفته میمیرن.ما این شانسارو هم نداریم.ایکاش اون زلزله اون شب اصفهان شدید بود.راحت شده بودم تا الان.
- - - Updated - - -
سلام
ممنونم....
نه.اون قدرها هم سخت نمیگیرم.یعنی اصولا ادم سختگری نیستم نسبت به زندگی.نمیدونم چرا این طور برداشتی پیدا کردید.اتفاقا راحتم...نمیگم بهش فکر نمیکنم.چرا بهش فکر میکنم.زیاد.اما با یه دید کنجکاوانه...ازمون و خطایی.برای سر در اوردن...فقط همین.جز فشارهایی که به خاطر اون ترس ها بهم میاد مشکل دیگه ای باهاش ندارم...نه با این تیپ فلج شدن ها و نه با اون خواب سریالیه...
چیزی که اذیتم میکنهکابوس ها تو این چندماهه اخیره.اونا خیلی داغونم کرده...و اینکه خواب ها دارن باهم قاطی میشن.قبلا جدا بودن.و اینکه من قبل ها.یعنی از اول زندگیم تا شاید همین یکسال پیش سردرد خیلی خیلی کم میگرفتم.شاید سالی یه بار.اما الان هر موقع کابوس ببینم شدیدا سردرد و گوش درد دارم.اکثر کابوس ها شامل جیغ کشیدن هست....گریه های خیلی خیلی خیلی شدید و بلند و از کنترل بیرون امده.بشدت اعصابم رو میریزه به هم...
ظهری که از خواب پریدم تا یه ده پانزده دقیقه دستام و زانوهای پام میلرزید.این اپشن هم جدیدا اضافه شده.وقتی این حالتامو میبینم خیلی داغون میشم...ای کاش میمردم.مردم بخدا شانس دارن سرطان میگیرن ظرف دو هفته میمیرن.ما این شانسارو هم نداریم.ایکاش اون زلزله اون شب اصفهان شدید بود.راحت شده بودم تا الان.
- - - Updated - - -
دروغ نگم ...راستش حقیقت این هست که نه...نرفتم دیگه پیش پزشک.قبلتر ها پیش یکی دو نفر رفتم.مشاور بودن و روانشناس...اما وسط کار خودم رها کردم هردوبار.خوشم نیومد و اینکه واقعا هیچ نتیجه ای نمیگرفتم.هیچ اثری حرفاشون نداشت.نمیدونم چرا؟فکر میکنم خودمم مقصرم.هر حرفی میزدند تو ذهنم سبک و سنگین میکردم و روش فکر میکردم .گاهی فکر میکردم نه نمیتونه این جور باشه.با اینکه اجرا میکردم و هرکاری رو که بهم میگفتند دقیق و درست انجام میدادم اما خیلی اعتقادی نداشتم.نه اینکه نخوام یا تمایل نداشته باشم.اتفاقا واقعا دوست داشتم همکاری کنم و نتیجه بگیرم.اما ته ته دلم عقلم راه خودش رو میره.همیشه همینطوره.اگه یه استدلالی بکنم و به خودم بقبولون،اون وقت حتی اگه کاری رو بخوبی و کامل هم انجام بدم ممکنه اخرش ته دلم بهش هیچ اعتقادی نداشته باشم...خلاصه دیدم بهتر نشدم و مجبورم وقتی میرفتم مشاوره سر هر جلسه چهار پنج ساعت حرف میزدیم و خب اون موقع هزینش ساعتی بیست تومن بود و خلاصه اینکه هر هفته یا هر دوهفته من سر این مشاوره های مسخره نزدیک 100 تومن پیاده میشدم.منم دیدم بی فایدست و فقط اسباب درامد اینا شدم دیگه نرفتم....
- - - Updated - - -
تویه ذهنم برای خودم گاهی دادگاه برگزار میکنم...خودم متهم هستم.شاکی هم هستم.وکیل مدافع خودم هم هستم.قاضی هم هستم و رای میدم.گاهی وقتا فکر میکنم ادم ترسویی هستم...ترس خودمو از خلاص کردن خودم از این زندگی پشت اعتقادات و باورهای دینی و به بهانه خدا و و گناه و این چیزا پنهان میکنم.داشتم الان فکر میکردم که ای کاش مثلا ژاپن به دنیا اومده بودم یا هرجای دیگه که مسلمان نبودم و به خدا و پیامدهای خودکشی انقدر اعتقاد و ترس نداشتم.تا راحت بودم و میرفتم تمومش میکردم این زندگی رو.بعد به عمق نوع فکرم که فکر کردم حالم به هم خورد...هه...من دینم هم دین نیست.ایمانم هم ایمان نیست...مسلمانم فقط خاطر اینکه اینجا بدنیا اومدم.مثل نون و نه در صد هموطنام البت!!اونام همینند.یعنی همه دنیا همینه.چند نفر واقعا خدا و دینشونو انتخاب میکنند؟ولش کنید...اصلا چه ربطی داره؟
اصلا من جربزه و جرات این کار رو دارم؟یا لوس و ننر شدم دارم بهانه میگیرم؟همش ترس رو بهانه میکنم.یا گناه رو...اونی که میره و اینکارو مثل مرد انجام میده واقعا بهش جدی فکر کرده.نه این فکر کردن های مسخره من.گیجم کلا.من ببخشید الان خودمم نمیدونم چی دارم میگم.ذهنم نظمی نداره.حس میکنم مغزم داره باز استفراغ ذهنی میکنه.هرچی توشه بالا میاره.
تشکرشده 3,096 در 1,314 پست
اگر تونستید یه مراجعه به آقای دکتر نیکفر یا خانم مکارمی بکنید. در مورد سر درد، حالت غم، کابوس دیدن، بدخوابیدن، خستگی و کوفتگی بدن، و موارد دیگه ای که برای ما گفتید به اونها هم بگید.
مراجعه کنید. ضرر که نمیکنید.
- - - Updated - - -
وقتی میگم به خودتون فشار میارید و هی خودتون رو ملامت میکنید منظورم همینه. همین دادگاه ها
بابا بی خیال به خدا.
اینقدر به خودتون چرا گیر میدید؟
شدید مثل پارسال پیارسال من. درکتون میکنم.
بابا آخه یکم به این ذهن بیچاره اجازه استراحت بدید.
شما هزار تا کار رو دارید با هم انجام میدید. موسیقی نقاشی و نگارگری، تحقیق در مورد رابطه نگارگری و نجوم، تدریس نجوم، تا چند ماه پیش خوندن برای ارشد، میخواید برید خوتستگاری، میخواید کتاب ترجمه کنید، میخواید شرکت تاسیس کنید، سفارش قطعه میگیرید و ....
ایست. یکم ایست.
بابا به خدا دارید خیلی به خودتون فشار میارید. چه خبره مگه؟ والا تا حالا هم این ذهن بیچاره خوب دووم آورده. خیلی دارید ازش کار میکشید. یکم استراحت به این مخ بیچاره بدید. گناه داره بیچاره.
جدی میگم آقای نگارگر. یکم استراحت کنید. ذهنتون خسته است. چند روز ذهنتون رو فارغ از برنامه هاتون کنید و برید یه سفر کوتاه تفریحی. ذهنتون رو آزاد کنید.و یکم به خودتون اجازه بدید لذت ببره از تفریح و استراحت.
برید توی طبیعت. برید سالن فوتسال بازی کنید. برید با دوستتون مسابقه دو بدید. برید وسطی بازی کنید. برید بزنید تو سر و کله خواهر برادراتون. جدی میگم. برید یه مدت تفریح.
در ضمن اونی که میره خودکشی میکنه اتفاقا اصلا هم مرد نیست. اونه که ترسوه و جلو زندگی کم میاره.مرد اونه که به زندگی و مشکلاتش بگه برو بابا و بخنده. زندگی و مشکلاتشو مسخره کنه.
الان هم خواهش میکنم خواهش میکنم خواهش میکنم کامپیوتر رو خاموش کنید و بلند شید برید یه آب به صورتتون بزنید و برید یه دوری توی شهر بزنید. برید میدون امام. این همه آدم اونجا دارن راه میرن. یعنی هیچکدوم توی زنددگیشون مشکل ندارن و مشکلا فقط مال من و شماست؟
اینجا هرچی باشه اسمش دنیاست. با سختی و مشکلات عجینه. اونجایی که ما توقع داریم که همه چی خوب باشه اسمش بهشته.
از دنیا باید همیشه انتظار مشکلات رو داشت. باید همینجوری پذیرفتش.
دین؟؟؟؟ مگه مهمه آدم مسلمون باشه یا مسیحی یا حتی کافر؟؟ چه فرقی میکنه؟؟ هممون انسانیم. هممون وجدان داریم.
من زمستون 90 حالم خیلی بد بود. همش به فکر خودکشی بودم. فقط دلم برای مامان و بابام میسوخت و خواهر و برادرام. حس میکردم تاثیر بدی روی برادرام بذاره. بخاطر همین تحمل میکردم. ولی آرزوم بود بمیرم.
یه شب که بارون شدیدی می اومد توی جاده بودیم. من خواب بودم. یهو با صدای بوق ممتد ماشینمون بیدار شدم. دیدم یه کامیون داره از روبرو میاد. آنچنان وحشتی برم داشت که نکنه تصادف کنیم؟ همون لحظه توی دلم ناخودآگاه به خدا پناه بردم. خدا رو شکر خطر از سرمون رد شد. ولی تازه فهمیدم چقدر جونم برام عزیزه.
حالا حتما برید یه آبی به سر و صورتتون بزنید و یه چیزی بخورید و برید بیرون یه بستی سنتی برای خودتون بخرید. اصلا برید پارک خواجو. کلی آدم اونجاست. برید قاتی زندگی بشید. چه عیبی داره؟؟
تشکرشده 8 در 5 پست
[QUOTE=نگارگر 1986;287207]سلام.وقت همگی دوستان بخیر. راستش نمیدونم از کجا باید حرفام رو شروع کنم.اینکه از کجای این زندگی تکه تکه شدم بنویسم.حس خوبی ندارم.چند ماهی هست به فکر خودکشی هستم و از این فکر رهایی ندارم.واقعا دوست دارم تمامش کنم.چندباری تا استانه انجامش رفتم...با تیغ یا پرت کردن از کوه....اما ترس دارم.از خدا.از سرخوردگی پدر و مادرم.از اینکه ممکنه این کارم روی سرنوشت خواهرم هم اثر بگذاره.بدجور بلاتکلیفم.گاهی از فرط استیصال و درماندگی شبها گریم میگیره.دوست دارم یه جور از این بن بست بیام بیرون و رها بشم.گاهی شب ها وقتی این استیصال و کلافگی میاد سراغم از فرط بی تابی مجبور میشم بلند بشم هی تو اتاقم راه برم.دوست دارم خودمو محکم بزنم توی دیوار... نمیدونم...همش فکر میکنم مشکلات من از خیلی خیلی پیشتر از اینهاست.از دوران بچگی...پدرم فرهنگی بوده.پدر بزرگم هم.اما شاید از نظر اخلاق و رفتار از یه ادم پشت کوهی هم کمتر بودن.پدرم با مادرم 11 اختلاف سن داره.مادرم خیلی کم سن و سال ازدواج کرده.در 11 سالگی.این چیزیه که من رو همیشه به شدت ازار میده.اینکه یه بچه 11 ساله ازدواج کرده.واقعا دیوانم میکنه.مادرم خیلی با استعداد بوده.خیلی باهوشه.اما خب بخاطر ازدواج ترک تحصیل کرده و البت بعدها تا دیپلم خواند.بعدترها حتی دانشگاه هم رفت.اما پدرم یه جورهایی از رفتن منصرفش کرد.گولش زد.کلا بابام ادم کثیفیه.فقط زنش رو برای براورده کردن احتیاجات روزمره زندگیش میخواد.براش عین یه کلفته.بابام ادم زودجوش و بد دهنیه.چه من و چه مادرم و چه خواهرم همیشه کوتاه اومدیم.دوست دارم بکشمش.مطمئنم اگر روزی بتونم این کار رو میکنم.مادرم من بخاطر اینکه زود و در بچگی ازدواج کرده اصلا نمیدونه زندگی چیه و انتظارش بعنوان یه انسان باید از زندگی چی بوده باشه.متاسفانه پدر و مادر مادرم هم هیچ توجهی به این موضوع نداشتند و هرازگاهی اگر هم فرصتی بوده برای پیشرفت مادرم،تشویق که نکردند هیچ حتی سنگ هم جلو پاش انداختند مبادا پیشرفت کنه و روی پای خودش بایسته.اینم بگم که پدر و مادرم با هم دختر عمو-پسر عمو هستند.بابام هیچ وقت تو زندگیش برنامه ای نداشته.هیچ برنامه ای هیچ وقت برای پیشرفت زندگیش نداشت و دلش خوش بوده به همون حقوق و درامد اموزش و پرورشش.هر وقت هم سر این موضوع بحثش میشد با مادرم با داد و بیداد و بد دهنی و هزار بد بیراه هممون رو ساکت میکرد.کلا جو خونمون خیلی گرم نیست.همه نسبت به هم سردیم.همه از هم دوریم.هیچ وقت باهم گرم نبودیم.هیچ کدوممون.متاسفانه خانوادتا هم پدر و مادرم خانوادهاشون با هم درگیر بودند.با خانواده پدرم که اصلا رابطه نداریم و با خانواده مادرم هم خیلی سرد.بابام ادم مذهبی هست.البت به نظرم ادم مذهبی داریم تا مذهبی.در مورد بابام یه مشت افکارو اعتقاد مزخرف.فکر میکنه نماز میخونه و روزه میگیره دیگه پسر امام صادقه...فکر میکنه من نماز نمیخونم.روزه میگیرم بهم میگه ادم روزه گیر بی نماز مثل سگ دهن وله....کدوم پدری به پسرش میگه بی شرف؟گاهی دوست دارم به خاطر افکارش،طرز حرف زدنش، یه چوب بردارم چنان بزنم تو مغزش که بپاشه به دیوار.وقتی میبینمش حالم بد میشه.از هیکلش..چهرش....قیافش.ادا و اطوارهاش.شوخی های بی مزش.لودگی هاش.بددهنی هاش.... از بچگی درسم خوب بود.دوران راهنمایی و ابتدایی خیلی خوب بود.دبیرستان افت کردم کمی.هیچ وقت اونطور که باید و شاید به درسمون نرسید.نه من و نه خواهرم.همیشه دایم فقط تاکید داشت باید فکر و ذکرتون درس باشه.فقط درس درس درس...اگه نمره پایین میاوردیم خصوصا من...کتک بود.مفصل.جیغ و داد...همهیشه اگه نمره ای کم میشدم از ترس برگم رو قایم میکردم.دروغ میگفتم بهشون.این دروغ گفتن الان برام عادت شده و سر هر چیزی بهشون دروغ میگم.سر هر چیزی.هر کاری بکنم براشون بی ارزشه. منم مجبور میشم دروغ بگم.حالا در ادامه خودتون متوجه میشین. از دبیرستان به بعد به خاطر اضطراب ناخن جویدن هم بهش اضافه شد.خود ارضایی هام هم شروع شد.هردوشون تا الان هم که 27 سالمه ادامه داره.همیشه بوده.حتی نشده یک روز هم ناخنم رو نخورم.نمیدونم چرا اما از بچگی دوست داشتم از همه چیز سر در بیارم.دوست داشتم از همه چیز بدونم.بدم میومد یکی چیزی بگه و من ندونم دربارش.حتی اگر به اندازه یه جمله باشه.تا بتونم منم حرفی برا گفتن داشته باشم.از بچگی تا همین الان به همه چیز علاقه دارم و علاقه نشون میدم.عاشق ریاضیاتم.عاشق نجومم.عضو ستاد استهلال کشورم.طراحی طلا و جواهر میدونم و دیزاینر این چیزها هستم.عاشق پزشکی و تشریح بدن ادمم.عاشق نقاشی و نگارگری هستم.عاشق موسیقی هستم.شدیدا پیانو دوست دارم.خوب اواز میخونم و عاشق موسیقی سنتی هستم.تاریخ رو دوست دارم و تو بحث تاریخ علم تویه مبحث تاریخ نجوم فعالیت کردم.مکانیک خوندم و مهنس مکانیک گرفتم.زبان انگلیسی رو دوست دارم.المانی رو دوست دارم.و خیلی چیزای دیگه.اما تویه هیچ کدوم نتونستم تا اخر پیش برم یا حداقل تا یه سطح حرفه ای پیش برم.همه رو تا جایی پیش رفتم و بعد یهو ولش کردم. از دوره راهنمایی نقاشی رو شروع کردم و در کنار درسم میرفتم.همیشه خانواده مخالفت میکردن به خاطر درس اما تا سوم دبیرستان ادامش دادم.افت تحصیلیم یکمش به خاطر همین نقاشی بود و نگارگری.بعدش به خاطر کنکور مجبورم کردند ولش کنم.سال سوم و پیش دانشگاهی و بعدشم یکسال پشت کنکور...خلاصه بینش سه سالی وقفه افتاد و دیگه هیچ وقت بهش بر نگشتم.هنوز بصورت تئوری درباره هنر و نگارگری مطالعه دارم.اما بصورت عملی خیلی خیلی کم شده.بعد از ورود به دانشگاه کشیده شدم به سمت ریاضی و نجوم.تا همین امروز که تو این مباحث کار میکنم.بعدها موسیقی رو هم شروع کردم.کلاسای تئوری موسیقی و سلفژ و گروه کرال و این چیزا.تا الان تو چندتا کنسرت بزرگ هم تو گروه کرال بودم... ...درسم سال 88 که تمام شد تو رشته مهنسی مکانیک فارق التحصیل شدم و برای جایی شروع کردم کار کردن.کارم طراحی طلا و جواهر بود.هم هنرش رو داشتم و هم تخصصش رو.اما این مسئله باعث شد از درسم برا ارشد بمونم.بچه هایی که از نظر درسی هم سطحم بودند همشون رتبه های خفن اوردنو رفتن برا ارشد.چمیدونم 38...70...45...103.من اون سال حتی مجاز هم نشدم.مجبور شدم برم سربازی بعد از یکسال کار.سال 91 که از سربازی اومدم حس کردم همه چیز یادم رفته.همه چیز.دیگه اون ادم قبلی نبودم. از اواسط سربازیم به یه نفر حس پیدا کردم.تا اون روز هیچ وقت به رابطه با یه غیر همجنسم فکر نکرده بودم به اون صورت و اصلا تو نخ این چیزام نبودم.شدیدا اخلاق گرام.نه مذهبی البت.برعکس بابام اصلا مذهبی نیستم.دختری بود که باهم 7 سال تفاوت سن داشتیم.بشدت عاشقش شدم.یکسالی ازش پنهان کردم و نهایتا رفتم همه چیز رو بهش گفتم.از اون روزی که بهش حس پیدا کردم تا الان که یکساله رابطش رو سر پیشنهاد ازدواجم باهام قطع کرده کاملا زندگیم بکل تعطیل شده.اصلا نمیتونم تمرکز کنم.به هر کاری دست میزنم نمیتونم تمامش کنم.بشدت دوستش دارم و نمیتونم از فکرش بیرون بیام.تا الان چندبار هم بهم خانواده دخترهایی رو پیشنهاد دادن اما اصلا نمیتونم بهشون بجوشم و دوستشون داشته باشم.انگار به اون دختر دچار یه تعهد یه طرفه شدم و بهش غیرت دارم.از دخترهای دیگه از اینکه برم و بخوام ازشون خواستگاری کنم متنفرم.اصلا دوست ندارم به کس دیگه ای فکر کنم.از بعد سزبازی نتونستم به خاطر عدم تمرکز فکریم برم سر کار.این بیکاری و عدم تمرکز بشدت عذابم میده.از طرفی اون دوستام که ارشد گرفتن تحت فشارم میگذارن که باید بخودنم چون میتونم قبول بشم.بهم فشار میارن.دنبال کار هم هستم.اما سردرگمم.هیچ برنامه ای ندارم.هرچقدرم برنامه میریزم افکارم پخش میشه.فکرم میره جاهای دیگه.میخوام بعد از عید برم خواستگاری دختره اما هیچ برنامه ای ندارم.هم میخوام درس بخونم برا ارشد امسال.هم دنبال کار هستم.هم مشغول نوشتم و ترجمه کتاب با چندتا دوستامم و هم حرف و حدیثهای داخل خانواده که دایم سر بیکاری بهم سرکوفت میزنند.دارم با دوستام شرکت میزنم.اما خانوادم این چیزارو کار نمیدونند.چون خودشون عمری جیره خور و کارمند دولت بودن فکر میکنند من هم حتما باید برم یه جار رسمی بشم.درسته الان کار درست ندارم.اما کار که فقط پشت میز نشستن تو یه دادره نیست.مثلا نوشتن کتاب یا تدریس یا ساختن و سفارش گرفتن یه قطعه یا ماشین رو الافی و عاطل و باطلی میدونند.همش بهم ناسزا میگن و سرکوفت میزنن و دعوا و مرافعه راه میاندازند.نمیدونم مشکلم چیه.نمیتونم یه برنامه بریزم و درست کار کنم.از همه کارهام میمونم.هیچ کدوم به سرانجام نمیرسه.دوست دارم بخونم درسمو تا یه رتبه خوب بزنم.اما خانواده نمیگذارن.میدونم وقت زیاد تلف کردم.اما خب فکرم شغول بوده و تحت فشار بودم.به خاطر اون دختر.نمیتونمم بهشون بگم.تا موقعیتم یکم تثبیت نشده.تمام روزهام انقدر تو انجام کارهای جورواجور حل شده که هر روزم رو که میبینم اصلا هیچ کاری نکردم و هیچ چیزی پیش نرفته.عملا هیچ کاری انجام نمیدم.گاهی چنان نا امید میشم که مثلا یک هفته اصلا صبح تا شب هیچ کاری نمیکنم.گاهی هم یهو شروع میکنم کار کردن.کار رو که شروع میکنم تا جایی میرم اما یهو سرد میشم.یهو نا امید میشم.کسی نیست مشوقم باشه.همه ازم دورند.همه بهم سرکوفت میزنند که چرا اینقدر کارهای بیهوده میکنی.از نگاهشون همه این کارها بیهوده و بدرد نخوره.خسته شدم.از این همه سرکوفت.این همه ناسزا.میترسم به خاطر این فشارها که رویه خودمه نتونم به اهدافم تا سال اینده برسم.میترسم از دستش بدم.هر روز و شب از نا امیدی دایم به فکر خودکشیم.میخوام خودمو راحت کنم.از این اضطراب در بیام.از این حال بد در بیام و به ارامش برسم.خستم از این همه درماندگی.... کسی هست کمکم کنه؟ - - - Updated - - - الان درست چندین و چند ماهه با پدر قهرم.کلا رابطم رو باهاش قطع کردم.ازش بد میاد.هیچ وقت راهی رو نشونمون نداد.خیلی جاهای زندگیش اشتباه کرده.اما چه ما و چه مادرم که همسرشه هر بار بخوایم بهش بگیم با بدترین شکل برخورد میکنه و ناسزا میگه.ادم بی ابرو!!تحملش واقعا برام سخت شده. مادرم نمیدونم حسش چیه.گاهی که ناراحته علنی میگه من این ادم رو دوست ندارم.حسی ندارم بهش.حتی بعد از 30 سال زندگی.اما گاهی هم میبینم دوستش داره و بهش محبت میکنه.هیچ وقت پدر خوبی نبود.وقتی خانواده دوستام رو میبینم و اینکه چقدر همشون با هم دوست و رفیقند حسودیم میشه.بخاطر رفتارهای این ادم ما هممون نسبت به هم سرد و بی روح بزرگ شدیم.فکرشو بکنید اگر مثلا من و خواهرم با هم شوخی کنیم و یکم سر وصدامون بالا بره حالا چه به خنده یا چه به سربه سر هم گذاشتن به شدت عصبی میشه و شروع میکنه به فحش و ناسزا دادن و حتی برخورد فیزیکی کردن...حتی با من که 27 سالم هست.بابام هیچ وقت با پدر و مادرش رابطه خوبی نداشته و تقریبا همه فامیل میدونند که پدربزرگ و مادربزرگم این بچشون رو دوست نداشتند.حس میکنم این قضیه روی رفتارش نسبت به زن و بچش و خصوصا من که پسرشم تاثیر گذار بوده.... نمیدونم چی بگم.هم دوستش دارم.چون درحد خودش برامون زحمت کشیده.هم از ش متنفرم چون خیلی جاها اشتباه کرده و پدر خوبی نبوده.خیلی جاها رفتاری کرده که مستحقش نبودم یا نبودیم.بخاطر اون رفتارا دوست دارم بمیره زودتر.دوست دارم اگر میشد حتی بکشمش... گاهی ازین احساس هام رنج میبرم...که چرا باید این طور بشه.چرا باید چنین حس هایی داشته باشم...از خانوادم بدم میاد.ایکاش میتونستم خودمو خلاص کنم.از دست همه چیز و همشون راحت میشدم.... خودمو ادم بی دست و پا و ادم دست و پا چلفتی میدونم.واقعا بی عرضم.27 سالمه اما هیچ کاری نکردم.هیچ چیزی ندارم.نه سرمایه ای.نه اکری و نه تخصص درست و حسابی.این قدر این شاخه به اون شاخه پریدم که همه چیز رو قاطی کردم و همه چیز هم داره کم کم یادم میره.روزهام روز به روز داره از فرط بی برنامگی به بطالت میره و این بشدت ازارم میده.من واقعا بی عرضه و بی لیاقتم.درست هدایت نشدم.درست تربیت نشدم.بی عرضه بار اومدم و تنبل.یه ادمی که به خاطر مشکلات روانی یه نفر دیگه خودش حالا مشکل روانی پیدا کرده.ایا 10 سال ناخن خوردن.هر روز و هر روز ده سال خود ارضایی...یکسال هر شب به فکر خودکشی بودن.به فکر رگ زدن و از کوه پرت کردن.تنفر در حد کشتن یک ادم دلیلش روانی بودن نیست.ایکاش میمردم...من لیاقتم مرگه.لیاقتم اینه که دیگه نباشم.چی رو ادامه بدم؟برای چی ادامه بدم؟چی کار بلدم؟هنرم چیه؟همه کاره و هیچ کاره... الان ماه هاست تنهام.ارتباطم رو با دوستام قطع کردم و شمارمو خاموش کردم.دوست ندارم با کسی در ارتباط باشم.از طرفی ارتباط با دیگران ازارم میده و دوست دارم تنها باشم.از طرفی وقتی تنهام بشدت تنهایی اذیتم میکنه.شکنجه میشم با تنهایی.صبح تا شب تو اتاقمم.دوست دارم تموم بشه.تمومش کنم... - - - Updated - - - الان درست چندین و چند ماهه با پدر قهرم.کلا رابطم رو باهاش قطع کردم.ازش بد میاد.هیچ وقت راهی رو نشونمون نداد.خیلی جاهای زندگیش اشتباه کرده.اما چه ما و چه مادرم که همسرشه هر بار بخوایم بهش بگیم با بدترین شکل برخورد میکنه و ناسزا میگه.ادم بی ابرو!!تحملش واقعا برام سخت شده. مادرم نمیدونم حسش چیه.گاهی که ناراحته علنی میگه من این ادم رو دوست ندارم.حسی ندارم بهش.حتی بعد از 30 سال زندگی.اما گاهی هم میبینم دوستش داره و بهش محبت میکنه.هیچ وقت پدر خوبی نبود.وقتی خانواده دوستام رو میبینم و اینکه چقدر همشون با هم دوست و رفیقند حسودیم میشه.بخاطر رفتارهای این ادم ما هممون نسبت به هم سرد و بی روح بزرگ شدیم.فکرشو بکنید اگر مثلا من و خواهرم با هم شوخی کنیم و یکم سر وصدامون بالا بره حالا چه به خنده یا چه به سربه سر هم گذاشتن به شدت عصبی میشه و شروع میکنه به فحش و ناسزا دادن و حتی برخورد فیزیکی کردن...حتی با من که 27 سالم هست.بابام هیچ وقت با پدر و مادرش رابطه خوبی نداشته و تقریبا همه فامیل میدونند که پدربزرگ و مادربزرگم این بچشون رو دوست نداشتند.حس میکنم این قضیه روی رفتارش نسبت به زن و بچش و خصوصا من که پسرشم تاثیر گذار بوده.... نمیدونم چی بگم.هم دوستش دارم.چون درحد خودش برامون زحمت کشیده.هم از ش متنفرم چون خیلی جاها اشتباه کرده و پدر خوبی نبوده.خیلی جاها رفتاری کرده که مستحقش نبودم یا نبودیم.بخاطر اون رفتارا دوست دارم بمیره زودتر.دوست دارم اگر میشد حتی بکشمش... گاهی ازین احساس هام رنج میبرم...که چرا باید این طور بشه.چرا باید چنین حس هایی داشته باشم...از خانوادم بدم میاد.ایکاش میتونستم خودمو خلاص کنم.از دست همه چیز و همشون راحت میشدم.... خودمو ادم بی دست و پا و ادم دست و پا چلفتی میدونم.واقعا بی عرضم.27 سالمه اما هیچ کاری نکردم.هیچ چیزی ندارم.نه سرمایه ای.نه اکری و نه تخصص درست و حسابی.این قدر این شاخه به اون شاخه پریدم که همه چیز رو قاطی کردم و همه چیز هم داره کم کم یادم میره.روزهام روز به روز داره از فرط بی برنامگی به بطالت میره و این بشدت ازارم میده.من واقعا بی عرضه و بی لیاقتم.درست هدایت نشدم.درست تربیت نشدم.بی عرضه بار اومدم و تنبل.یه ادمی که به خاطر مشکلات روانی یه نفر دیگه خودش حالا مشکل روانی پیدا کرده.ایا 10 سال ناخن خوردن.هر روز و هر روز ده سال خود ارضایی...یکسال هر شب به فکر خودکشی بودن.به فکر رگ زدن و از کوه پرت کردن.تنفر در حد کشتن یک ادم دلیلش روانی بودن نیست.ایکاش میمردم...من لیاقتم مرگه.لیاقتم اینه که دیگه نباشم.چی رو ادامه بدم؟برای چی ادامه بدم؟چی کار بلدم؟هنرم چیه؟همه کاره و هیچ کاره... الان ماه هاست تنهام.ارتباطم رو با دوستام قطع کردم و شمارمو خاموش کردم.دوست ندارم با کسی در ارتباط باشم.از طرفی ارتباط با دیگران ازارم میده و دوست دارم تنها باشم.از طرفی وقتی تنهام بشدت تنهایی اذیتم میکنه.شکنجه میشم با تنهایی.صبح تا شب تو اتاقمم.دوست دارم تموم بشه.تمومش کنم... - - - Updated - - - دوست دارم درس بخونم.برای ارشد اما نمیتونم.تا میام بخونم هول میشم.اضطراب پیدا میکنم.نا امیدی بشدت تمام هویتم رو میگیره.دیگه دست و دلم حتی به نقاشی و نگارگری هم نمیره.موسیقی هم.هر موسیقی که میشنوم باعث برافروختگی احساساتم میشه و بشدت گریم میندازه.شدیدا افسردم میکنه.شدیدا غمگین میشم و نا امید.اعتامد به نفسم رو کاملا از دست دادم.جرات نمیکنم برای کار جایی برم مصاحبه.با اینکه میدونم میتونم اما چنان نا امید میشم و که با اینکه میدونم توانایی علمیش رو دارم اما منصرف میشم.خستم واقعا...خستم از ادامه دادن فقط همین پست رو خوندم بقیشم میخونم امیدوارم حالت خوب شه من تاحالا فکر میکردم فقط دخترا این حالت ها رو دارن ولی الان فهمیدم پسر ها هم اینطور میشن و گریه میکنن راستی حرفات برام خیلی خوب بود اگه زحمتی نیست چندتا از مدل های طراحی منظرتو برام اسکن کن بفرست فقط منظره خسته شدم از بیکاری میخوام دوباره دست به قلم بشم طراحی کنم
- - - Updated - - -
ای وای نمیدونم چرا سیستم اینجوری کرد ببخشید نوشتتون رو دوباره اینجا تکرار کرد خواستین اطلاع بدین برش دارن فقط همین پست رو خوندم بقیشم میخونم امیدوارم حالت خوب شه من تاحالا فکر میکردم فقط دخترا این حالت ها رو دارن ولی الان فهمیدم پسر ها هم اینطور میشن و گریه میکنن راستی حرفات برام خیلی خوب بود اگه زحمتی نیست چندتا از مدل های طراحی منظرتو برام اسکن کن بفرست فقط منظره خسته شدم از بیکاری میخوام دوباره دست به قلم بشم طراحی کنم
تشکرشده 116 در 57 پست
آفرین...آفرین...
فقط چند تا نکته...
منظره رو میخوای با مداد طراحی کنی یا گچ پاست و زغال طراحی یا مداد کنته یا قلم گرافیت چرب؟
میخوام ببینم چه تیپ منظره ای برات بفرستم؟با چه تکنیک طراحی؟
اما یه نکته مهم:
هیچ وقت تو طراحی کار کپیه انجام نده
هیچ وقت تو طراحی کار کپیه انجام نده
هیچ وقت تو طراحی کار کپیه انجام نده...
یه دلیل مهم داره...اونم اینه که وقتی چیزی رو مستقیما از روی طبیعت نمیکشیم کم کم رعایت و قوانین تناسبات طبیعت از دستمون میره و درک درستی از تناسبات نخواهییم داشت.پس بهترین معلم طراحی طبیعته!!
البته کار کپیه هم در دورانی از اموزش طراحی خوب و مفیده.اما نباید بهش عادت کرد.فقط یه برهه باید باشه...
ج سوالای بالا رو که دادین چندتا کار براتون انتخاب میکنم و میگذارم تو وبلاگم(mirzaghalamdoon.blogfa).احتمال ج بدهید اخر وقت امشب میگذارم تصاویر رو انجا.توی همدردی نمیدونم تایپیکی هست که بشه تصویر قرار داد؟!؟
- - - Updated - - -
آفرین...آفرین...
فقط چند تا نکته...
منظره رو میخوای با مداد طراحی کنی یا گچ پاست و زغال طراحی یا مداد کنته یا قلم گرافیت چرب؟
میخوام ببینم چه تیپ منظره ای برات بفرستم؟با چه تکنیک طراحی؟
اما یه نکته مهم:
هیچ وقت تو طراحی کار کپیه انجام نده
هیچ وقت تو طراحی کار کپیه انجام نده
هیچ وقت تو طراحی کار کپیه انجام نده...
یه دلیل مهم داره...اونم اینه که وقتی چیزی رو مستقیما از روی طبیعت نمیکشیم کم کم رعایت و قوانین تناسبات طبیعت از دستمون میره و درک درستی از تناسبات نخواهییم داشت.پس بهترین معلم طراحی طبیعته!!
البته کار کپیه هم در دورانی از اموزش طراحی خوب و مفیده.اما نباید بهش عادت کرد.فقط یه برهه باید باشه...
ج سوالای بالا رو که دادین چندتا کار براتون انتخاب میکنم و میگذارم تو وبلاگم(mirzaghalamdoon.blogfa).احتمال ج بدهید اخر وقت امشب میگذارم تصاویر رو انجا.توی همدردی نمیدونم تایپیکی هست که بشه تصویر قرار داد؟!؟
تشکرشده 8 در 5 پست
من با مداد طراحی میکنم منظره ای که بیشتر کلبه داشته باشه درخت کم داشته باشه قشنگ و رویایی اما واقعی باشه کار عینی زیاد انجام ندادم تو ادامه تاپیک خودم تصویر بذار اگه نه آدرسشو بهم بده
تشکرشده 116 در 57 پست
در پستتوت قرار میدم تصاویر رو.لینک هاش رو...
یکسری تصویر طراحی هم هست اونهارو فردا قرار میدهدم...
- - - Updated - - -
در پستتوت قرار میدم تصاویر رو.لینک هاش رو...
یکسری تصویر طراحی هم هست اونهارو فردا قرار میدهدم...
- - - Updated - - -
سلام خانم پووه...
به اون کارهای بالا خواندن دوباره برا ارشد رو باز اضافه کنید...قبول نشدم.مثل مررررررد قبول نشدم...اشکال نداره...حالا فعلا تا زندم میخونم...
صحبتتون رو که میخونم بی اختیار خندم میگیره...البت خدایی نکرده جسارت نشه ها نه به نوشته شما...حالا عرض میکنم...این که میفرمایید چند وقت استراحت کنید...امروز مادرم اومده دم در اتاقم میگه خب...کی میخوای شروع کنی؟دیگه هیچ وقتی نداریا...میگم چیو؟میگه برا ارشد دیگه...
اون لحظه مادرم اینجوریمن این جوری
.خواهرم از تو همون اتاقش این جوری
...بابام این جوری
.بعدم بهم گفت متوجهی که، خواستگاری تا خرداد سال اینده عقب افتاد.یعنی این زندگی من فقط به درد گل گرفتن میخوره...
در مورد اون جملتون در خصوص ادمایی که خودکشی میکنن...نمیدونم شاید کم اوردن باشه یا صورت مسئله پاک کردن.اما قبول کنید کار کوچیکی نیست و تصمیم بزرگیه.نگید کار ادمای ترسو هست.همین که طرف جون خودش رو میگیره خیلی نترسی میخواد.میخوام بگم هرکسی این تصمیم رو میگیره شاید واقعا تو ذهنش دلایلی داره که اون دلایل قابل احترامند.حداقل برا خودش...نمیدونم من خودم یکی دلایلی که تا الان این کار رو نکردم فارق از بحث خدا و پدر و مادر و خواهرم...همین حرفای مردمه.چون میدونم نیستم که از خودم و تصمیم دفاع کنم و خب این وسط دیگه هر کسی میخواد بیاد یه نظری بده و هر حرف چرند و چرتی رو به ادم ببندند....
نمیدونم.همیشه فکر میکنم اصلا چرا این فکرها میاد سراغم.خودم میام اینجا به بقیه امید میدم و بعد خودم فکر خودکشی تو ذهنمه؟به نظرتون ایراد از چیه؟فکر نمیکنید یه جای کار ذهن و شخصیت من میلنگه؟حس میکنم ادم راستین و استواری نیستم.فکر میکنم ضعیف النفسم...از طرفی تصمیم میگیرم که خودمو خلاص کنم.روش کار میکنم.تحقیق میکنم.از طرفی وقتی فکر میکنم که ممکنه تویه یکی از اون باتلاق های شنی فرو برم یا مثلا از فرط تشنگی روزها زجر بکشم بعد بمیرم یا تویه یکی اون روزهایی که کم توانم خوراک یه گله کفتار بشم ترس همه وجودمو میگیره و منصرف میشم.
من قبلا خیلی پر انرژی بودم.از بچگی.از خیلی بچگی.اون قدر که بابا و مامانم پامو تو خونه میبستن به در و دیوار که یه وقت نرم از خونه بیرون...همیشه همین طور بودم...هیچ جا نمیتونستم بند بشم.تو کارامم همینطورم.خیلی وقتا شده مثلا یه کتاب رو نمیتونم تا انتها تموم کنم.نه اینکه نخوام اما نمیتونم تا اخرش بند بشم...اصلا همین که خیلی کارها بلدم و تو خیلی چیزها سرک کشیدم هم دلیلش همینه...نتونستم تو یکیش بمونم.دقیقا نمیدونم چرا؟دلزدگی نیست...کلافگی هم نیست...چون هنوزم دنبال همشون هستم.اما نمیدونم چرا بعد یه مدت ولشون میکنم میرم سراغ یه کار دیگه.همین الانم هزارتا کار رو دارم باهم انجام میدم...میدونید انرژیش رو دارم خستم نمیکنه...من قبل تر ها که روحیم سالم بود ظهرا اصلا نمیخوابیدم.شب ها هم سه یا چهار ساعت.ادم خیلی کم خوابی بودم.بعد از این ماجرا نه....خیلی میخوابم.الان خوابم شاید ده دوازده ساعت در روز شده.خصوصا از وقتی حالم بدتر شد و دیگه کار ثابتم رو گذاشتم کنار وقتم خیلی ازاد شد و همش رو میخوابم.
قبل تر هاخیلی خوب بودم.مثلا احساسم راحت تخلیه میشد.گریم میگرفت.حتی با یه اواز شجریان.حتی با یه پیانو.حتی با دیدن یه عکس.الان ماه هاست نه...انگار چشمام کاملا خشک شده.انگار حسابی پوست کلفت شدم.این حالم رو خیلی بد میکنه.حتی نمیتونم بگم بهتون که چه حال مزخرفیه.شاید یه مخلوط متعفنی از کرختی و بی حسی و قساوت قلب و کینه و اندوه و کلافگی و استیصال و عشق و علاقه و ناکامی و نا امیدی مفرط و ....من به خاطر مشغله خسته نیستم.همه اون مشغله ها رو درست کردم که از فکر دختر مورد علاقم حداقل واسه چند وقت بیام بیرون.اما زمین خوردم.کارها خستم نمیکنه.اما فکرش چرا.میدونید اصلا برای تنم...ذهنم مهم نیست چقدر کار رو دوشمه.ذهنم دقیقا دو قسمت شده.یه قسمت همه اون کارهارو میکنه...یه قسمتش هم فقط به اون دختر فکر میکنه.فقط...اون مخلوط متعفن احساسیه که داره منو از پا درمیاره.اونه که نمیدونم چه کارش کنم.
بیرون خیلی میرفتم.خیلی زیاد.پیاده روی.میدون نقش جهان...گلستان شهدا...عاشق تخت پولادم و قبرهاش.و کوه...اما فایده ای برام نداره.بیشتر میندازتم تو فکر...اخرین بار که رفتم کوه تنها بودم.از مسیر پشت صفه رفتم بالا...تو تنهایی خودم زار زار گریه میکرم و همینطور میرفتم.غروب بود خیلی خلوت بود.کسی نبود بشنوه...نزدیکای قله سوم صفه بودم تصمیم گرفتم خودمو پرت کنم پایین.به سمت لبه شتاب گرفتم و دویدم اما واقعا نمیدونم یه لحظه کاملا منصرف شدم.نمیدونم چی منصرفم کرد اما میدونم خیلی ترسیدم.هنوزم نمیدونم ترس اون روز از چی بود.فقط ترسیدم.
شاید فکر کنی ادم ضعیفی هستم یا راحت طلب...اما اینو از ته دلم میگم.ایکاش ذهنمون...روحمون.دلمون...شبیه یه نوار یا فلش یا صفحه...میشد پاکش کرد.میشد چیزایی رو که دوست نداریم رو پاک کنیم.ای کاش میشد.اقلا این قدر زجر نمیکشیدیم...
خودت رو ببین.خودت میگی میدونی تو این دو سال اشتباه کردی و ضربه احساست رو خوردی.خودت میگی میدونی ضرر کردی.زندگیت رو متوقف کردی...اما با اینکه میدونی همچنان اون احساس بده هست.هم چنان اون حس های ناامید کننده و منفی هست.همچنان از علی یاد میکنی.ازش مینویسی.حتی الانی که میگی فراموش کردی یا میخوای فراموش کنی.حرفای خودتو تو اون تایپیک بدبینی هات نسبت به خدارو نگاه کن.ببین از کجاها نشئت گرفته...میخوام بگم من و تو میدونیم امید چیه...میدونیم راه درست چیه...میایم تو تایپیک های همدیگه یا تایپیک های بقیه بهشون امید میدیم.مثبت حرف میزنیم.اما تو خودمون تو درونمون وقتی با خودمون تنها میشیم میبینیم این حرفا نیست...هنوزم خسته ایم.هنوزم کلافه ایم.هنوزم زخم هامون تازست.هنوزم روحمون شکستست.هنوزم هیچی عوض نشده.و من میدونم عوض هم نمیشه...نمیخوام انرژی منفی بدم بهت اما انگار رفع شدنی و پاک شدنی نیست در عمل...میدونی واقعیت اینه که سیب دل من...سیب دل شما گاز زده شده.دیگه اون قبلی نیست.ماها هرچقدرم بشوریمش و با دستمال پاکش کنیم و برقش بیاندازیم...باز یه طرفش گاز خورده و جاش هست...
نمیدونم نظر شما چیه...اما من فکرم این طوریه...
- - - Updated - - -
پی نوشت:
نشسته بودم لب سنگ های صفه داشتم نگاه میکردم به درختای کاج بلند داخل پارک...هوا دور و برم خیلی تاریک بود...بعد یهو این اومد تو ذهنم...اومدم کشیدمش...ای کاش میشد یه روز زندگی رو همینجوری ترکش کرد و اروم رفت...بی خبر که کسی هم اذیت نشه...به ارومی همین بادکنک هایی که نخشون پیچیده دور گردن اون ادمک...
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)