آقای rude boy
من با هرکسی که ازدواج میکردم آخرش ممکن بود به عشق خارج همسرم میشد . بنظر شما میتونستم خارج بودنم رو پنهان کنم و بعد از ازدواج یهو بگم که بیا بریم خارج؟؟
روزی 7-8 ساعت هم بیشترش با مادرو خواهراش چت میکنه , میگه ما بهم خیلی وابسته ایم و منم نمیتونم جلوشو بگیرم.
خانم شیدا:
بقول خودش میخواسته خارج درس بخونه و پیشرفت کنه ولی خانم من آدمی نبود که بتونه بتنهایی خودش رو بالا بگشه چون همیشه به خانواده وابسته بوده و سر کار هم که میرفته باباش واسش کار پیدا کرده . اینجا باید خیلی زرنگ و مصمم و با اراده باشی تا پیشرفت کنی چون رقابت تو همه زمینه ها شدیده خانم من هم واسه این رقابت آماده نبود حتی زبانش هم خوب نبود وقتی اومد اینجا و دید که چقدر مشکله جا زد و گوشه عزلت برگزید.
در مورد خریدن لباس من چیکار میتونم بکنم ؟ اگه تنها بره خرید که لباس تیره و بسته میخره اگه باهم بریم خرید که با هم دعوامون میشه چون او چیزی که من دوست دارم رو دوست نداره اگر هم من تنها برم بخرم اصلا نمیپوشه . یک بار یه لباسی براش خریدم انداخت تو کمد بعد چند روز با اصرار من یکبار گوشید و بعد انداختش دور .
حالا بفرض هم من برم لباسهایی که دوست دارم بخرم براش و اون هم بپوشه . بنظرتون وقتی خودش با علاقه و دوست داشتن نظر من اینکار رو نمیکنه دیگه واسه من ارزش یا لذتی داره؟؟؟
تمام بار زندگی روی دوش منه و اینجا باید زحمت کشید و مثل ایران نیست . من از سر کار که میام خونه خسته ام نمیتونم تازه بشینم روی خانمم روانشناسی کار کنم و سر مسایل کوچیکی که هر زنی به صورت ذاتی انجام میده باهاش بحث کنم . بخدا اگه بچه نداشتیم اصلا خودم و اون رو معطل نمیکردم و طلاقش میدادم و تمام ولی بچه بدون مادر نمیشه هم اینکه خوشبختانه به بچه خوب میرسه و من دغدغه ای در این رابطه ندارم.











علاقه مندی ها (Bookmarks)