
نوشته اصلی توسط
ahmadi..00
من چندین بار خواستم این کارا رو کنار بذارم و دیگه با دختری دوست نشم اما بعد از چند ماه انقدر احساس تنهایی اذیتم می کرد که دوباره با یکی دوست می شدم . معلومه که پشیمونم . من تا سن ۱۸ یا ۱۹ سالگی با یک دختر هم دوست نبودم و حتی با دختری به قصد دوستی حرف هم نزده بودم . با اینکه داداشم دوست دختر داشت و شماره ی دوست دخترش رو هم به من داده بود و یک موقع هایی دوستش به من می گفت که یکی از دوستام رو برای شما پسندیدم و ..... من بش می گفتم من اهل این چیزا نیستم . وقتم برام بیشتر از این ارزش داشت که به خاطر دوستی با یک دختر هدرش بدم .
من تا الان با کسی رابطه ی جنسی نداشتم . من کی گفتم اهل این چیزا بودم ؟
- - - Updated - - -
من از خانوادم خیلی خوشم نمی یاد . خیلی منو اذیت کردند .
همیشه دعوا با هم دارند . مامانم براش موقعیت خودش خیلی مهم تر از من و داداشم هست . پدرم هم که کلا بی خیاله ماست . بابام خیلی راحت به مادرم خیانت می کنه و بش وفادار نیست . مادرم فکر می کنه که مجرده و درک نمی کنه که باید به فکر من و داداشم هم باشه .
اگه بگم چقدر به من توهین کردند ، چقدر غرورم رو شکوندند ، چقدر به عقاید من و آدم های شبیه من در حضورم توهین کردند . چقدر عقایدشون رو به من تحمیل کردند و من تحمل کردم فکر نکنم باورتون بشه . اما با ابن وجود ازشون متنفر نیستم اما دوسشون هم ندارم ، اگه بلایی سرشون بیاد شاید خوشحال نشم اما حتما ناراحت هم نمی شم . فقط داریم با هم توی یک خونه زندگی می کنیم .
شاید به خاطر اینکه طعم رابطه ی عاطفی رو توی دوستی با جنس مخالف چشیدم نمی خوام بی خیالش بشم .
اینکه یکی به من بگه براش مهمم و از صمیم قلب دوسم داره و همه زندگیش هستم حتی اگه خیال کنم داره بم دروغ می گه هم می تونه برام خیلی مهم باشه و بم توانایی این رو بده که به زندگیم ادامه بدم .
علاقه مندی ها (Bookmarks)