نقل قول نوشته اصلی توسط میـشل نمایش پست ها
سلام جنوب سرخ عزیز

بعضی وقتا نیازی نیست ما خودمون رو ببخشیم... ما میتونیم بپذیریم اشتباهمون رو، و تاجائیکه امکانش هست جبران کنیم، بعد هم سعی در اصلاح بقیه مسیر زندگیمون داشته باشیم.

تا حالا برات پیش اومده که کسی ظلمی بهت بکنه، بعد ازت درخواست بخشش کنه، و ببینی واقعا کاری که انجام داده خیلی بهت آسیب زده، و دلت به بخشش رضایت نده، اما در عین حال به خودت بگی چاره چیه؟ آبیه که ریخته شده، پس راهی ندارم جز اینکه از اشتباهش بگذرم. و قلبم رو با کینه سیاه نکنم.

بعضی وقتا واقعا نمیشه بخشید، اما میشه گذشت... البته به شرط اینکه طرف اون اشتباه رو تکرار نکنه...

پس با خودت هم میتونی همینطور باشی. شما یه کاری انجام دادی که دوستش نداری، میتونی از این به بعد با انجام دادن کارهایی که دوستشون داری، تعادل رو برقرار کنی.

این همه ی چیزی بود که برای کمک به شما به فکرم رسید.

حالا یه سوال ازت دارم.

فرض کن من، میشل، بیام به شما بگم: جنوب سرخ من با یه مرد متاهل ارتباط داشتم، مردی که زنش پاک بود و بهش وفادار بود و ... الان از کاری که کردم خیلی پشیمونم (هرچند ته دلم هنوز اون آقا رو دوست دارم)، خیلی احساس گناه دارم، نمیتونم خودم رو ببخشم. دلم میخواد بمیرم تا از کردارم نجات پیدا کنم. شما چه راهی جلو پام میذاری؟ به نظرت باید چیکار کنم؟

- - - Updated - - -

و یه جواب سرراست هم میخوام به عنوان تاپیکت بدم: شوق مرگ تو وجودم بال بال میزنه، چیکار کنم بهش برسم؟

این احساس از خفقان میاد. تو احساس خفقان داری.

و چیزیکه دلت براش پرمیکشه، رهایی از این خفقان هست.

پس کاری که باید انجام بدی، اینه که: از فضای تاریکی که نتیجه انجام کارهایی هست که قلبا دوستشون نداری، بیا بیرون (منظورم فقط همون یک کار نیست، چون قبل از اون اتفاق هم فضای زندگیت تاریک بود)، و کارهایی رو انجام بده که نور رو به زندگیت بتابانن.

و یه جواب سرراست هم میخوام به عنوان تاپیکت بدم: شوق مرگ تو وجودم بال بال میزنه، چیکار کنم بهش برسم؟

این احساس از خفقان میاد. تو احساس خفقان داری.

و چیزیکه دلت براش پرمیکشه، رهایی از این خفقان هست.

پس کاری که باید انجام بدی، اینه که: از فضای تاریکی که نتیجه انجام کارهایی هست که قلبا دوستشون نداری، بیا بیرون (منظورم فقط همون یک کار نیست، چون قبل از اون اتفاق هم فضای زندگیت تاریک بود)، و کارهایی رو انجام بده که نور رو به زندگیت بتابانن.[/QUOTE]

منم بخشیدم اما نه خودمو.... اونهایی که به من دروغ گفتنو.
اما هرگز فراموش نخواهم کرد ظلمی که بهم شد و اشتباهی رو که کردم
اگر خدایی نکرده این اتفاق واسه شما افتاده بود من نظرم این بود که اول از همه همرو ببخشید حتی خودتونو ... و بعدش خودتونو از این ماجرا دور کنید و عشقتون رو فدای زندگی اون خانوم کنید که پاکه و گناهی نکرده نباید اجازه داد این عشق حروم یه زندگی رو خراب کنه
اما اگر شما این کارو هم کردین باز هم آرامش به زندگیتون برنگشت چی؟
اگر روزی 100 بار ذهنتون تکرار مکررات کرد و افسوس خردید چی؟
اگر هنوز شیرینی و لذت اون دوست داشتن تو دلتون بود چی؟
اگر احساس کردید با یه زنگ و یه صحبت کردن همه عهدهایی رو که با خدا بسته بودین و فراموش کردین چی؟
.
.
.
.
فکر می کنم تمایل به مردنم از نا امیدی نیست از فرط نا توانی و در ماندگیه
به نظر شما من واسه رهایی از این خفقان چی کار باید بکنم؟
دیگه دارم نابود می شم....

- - - Updated - - -

نقل قول نوشته اصلی توسط میـشل نمایش پست ها
سلام جنوب سرخ عزیز

بعضی وقتا نیازی نیست ما خودمون رو ببخشیم... ما میتونیم بپذیریم اشتباهمون رو، و تاجائیکه امکانش هست جبران کنیم، بعد هم سعی در اصلاح بقیه مسیر زندگیمون داشته باشیم.

تا حالا برات پیش اومده که کسی ظلمی بهت بکنه، بعد ازت درخواست بخشش کنه، و ببینی واقعا کاری که انجام داده خیلی بهت آسیب زده، و دلت به بخشش رضایت نده، اما در عین حال به خودت بگی چاره چیه؟ آبیه که ریخته شده، پس راهی ندارم جز اینکه از اشتباهش بگذرم. و قلبم رو با کینه سیاه نکنم.

بعضی وقتا واقعا نمیشه بخشید، اما میشه گذشت... البته به شرط اینکه طرف اون اشتباه رو تکرار نکنه...

پس با خودت هم میتونی همینطور باشی. شما یه کاری انجام دادی که دوستش نداری، میتونی از این به بعد با انجام دادن کارهایی که دوستشون داری، تعادل رو برقرار کنی.

این همه ی چیزی بود که برای کمک به شما به فکرم رسید.

حالا یه سوال ازت دارم.

فرض کن من، میشل، بیام به شما بگم: جنوب سرخ من با یه مرد متاهل ارتباط داشتم، مردی که زنش پاک بود و بهش وفادار بود و ... الان از کاری که کردم خیلی پشیمونم (هرچند ته دلم هنوز اون آقا رو دوست دارم)، خیلی احساس گناه دارم، نمیتونم خودم رو ببخشم. دلم میخواد بمیرم تا از کردارم نجات پیدا کنم. شما چه راهی جلو پام میذاری؟ به نظرت باید چیکار کنم؟

- - - Updated - - -

و یه جواب سرراست هم میخوام به عنوان تاپیکت بدم: شوق مرگ تو وجودم بال بال میزنه، چیکار کنم بهش برسم؟

این احساس از خفقان میاد. تو احساس خفقان داری.

و چیزیکه دلت براش پرمیکشه، رهایی از این خفقان هست.

پس کاری که باید انجام بدی، اینه که: از فضای تاریکی که نتیجه انجام کارهایی هست که قلبا دوستشون نداری، بیا بیرون (منظورم فقط همون یک کار نیست، چون قبل از اون اتفاق هم فضای زندگیت تاریک بود)، و کارهایی رو انجام بده که نور رو به زندگیت بتابانن.

و یه جواب سرراست هم میخوام به عنوان تاپیکت بدم: شوق مرگ تو وجودم بال بال میزنه، چیکار کنم بهش برسم؟

این احساس از خفقان میاد. تو احساس خفقان داری.

و چیزیکه دلت براش پرمیکشه، رهایی از این خفقان هست.

پس کاری که باید انجام بدی، اینه که: از فضای تاریکی که نتیجه انجام کارهایی هست که قلبا دوستشون نداری، بیا بیرون (منظورم فقط همون یک کار نیست، چون قبل از اون اتفاق هم فضای زندگیت تاریک بود)، و کارهایی رو انجام بده که نور رو به زندگیت بتابانن.[/QUOTE]

منم بخشیدم اما نه خودمو.... اونهایی که به من دروغ گفتنو.
اما هرگز فراموش نخواهم کرد ظلمی که بهم شد و اشتباهی رو که کردم
اگر خدایی نکرده این اتفاق واسه شما افتاده بود من نظرم این بود که اول از همه همرو ببخشید حتی خودتونو ... و بعدش خودتونو از این ماجرا دور کنید و عشقتون رو فدای زندگی اون خانوم کنید که پاکه و گناهی نکرده نباید اجازه داد این عشق حروم یه زندگی رو خراب کنه
اما اگر شما این کارو هم کردین باز هم آرامش به زندگیتون برنگشت چی؟
اگر روزی 100 بار ذهنتون تکرار مکررات کرد و افسوس خردید چی؟
اگر هنوز شیرینی و لذت اون دوست داشتن تو دلتون بود چی؟
اگر احساس کردید با یه زنگ و یه صحبت کردن همه عهدهایی رو که با خدا بسته بودین و فراموش کردین چی؟
.
.
.
.
فکر می کنم تمایل به مردنم از نا امیدی نیست از فرط نا توانی و در ماندگیه
به نظر شما من واسه رهایی از این خفقان چی کار باید بکنم؟
دیگه دارم نابود می شم....