kamr عزیز حرفاتون رو کاملا قبول دارم. باید خودسازی کنم. باید با او مثه بقیه رفتار کنم
ممنونم از راهنماییتون.
البته یه چیزایی هست... مثلا خانواده شوهرم با خانواده عموی شوهرم قهر بودن. تازه آشتی کردن.
بنظرتون ممکنه اگه اختلافی بینشون نبود شوهرم میخواست با دختر عموش ازدواج کنه؟
راستی یه مسئله دیگه هم هست.. اونم اینه که شوهرم ازاینکه من با هر کسی تو فامیلشون ارتباط داشته باشم میترسه. البته اینو بگم که فامیلاشون خیلی بدن... خیلی بد... فقط دنبال ایراد گرفتن، کوچیک کردن دیگرونن.
البته مهمونی هاشون کمه و هرجاکه همدیگرو میبینیم شوهرم میخواد من کنار او باشم تا یه وقت کسی مخ منو شستشو نده یا ازم حرف نکشه یا واسم قیافه نگیره
راستش من از این کار شوهرم خوشم نمیاد.فکر میکنم از نظر او من خیلی ضعیفم که از پس چند تا از فامیلاشون برنمیام. فکرنکنین اشتباه فکر میکنم چون این مسئله رو خودش یه جورایی بهم فهمونده که از تنها بودن من با اونا نگران میشه .
...(البته من یه نقطه ضعف دارم. اونم اینه که اگه کسی بخواد ازم حرف بکشه البته تا حدی که خیلی خصوصی نباشه بهش جواب میدم . یعنی بلد نیستم طرفو بپیچونم یا بهش دروغ بگم و حتی بلد نیستم که من از طرف حرف بکشم. ..)
راستش من جدیدا سعی کردم تو مهمونی ها دور از شوهرم بشینم تا بتونم با بقیه ارتباط داشته باشم و ببینم بقیه چی میگن و اگه خیلی زرنگن چه جورین
bano ی عزیز باید اعتراف کنم که خیلی قوی هستی. من که اینقدر خودمو قبول دارم بنظرم اصلا نمیتونستم مثه تو باشم.آفرین...
فقط واسم خیلی عجیبه که کی راجع به گذشته شوهرت بهت گفته؟؟؟








آفرین...

علاقه مندی ها (Bookmarks)