به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 21

Hybrid View

  1. #1
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 21 دی 97 [ 22:39]
    تاریخ عضویت
    1392-6-15
    نوشته ها
    32
    امتیاز
    4,511
    سطح
    42
    Points: 4,511, Level: 42
    Level completed: 81%, Points required for next Level: 39
    Overall activity: 2.0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class1000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    18

    تشکرشده 19 در 11 پست

    Rep Power
    0
    Array
    دوباره باز امشب قهر کرد.
    مامانم امشب یه مهمونی مهم داره که بنابه دلایلی حضور ما هم ضرورت داره، صبح ازش مامان رسما خواسته حتمابیاد.از همون موقع فهمیدم یه کاسه ای زیر نیم کاسه داره، گفت ببینم خانم (من) چی میگم. هیچ وقت این کارو نمیکنه. منم چیزی نگفتم گفتم میریم دیگه. عصر بهش میگم حاضر شو بریم میگه من میخوام وقتی برم که همه مهمونها اومده باشن باید یه خورده واسشون کلاس بذارم. گفتم مال ماست، ما میزبان هستیم نباید دیر بریم درست نیست. میگه با داد البته، رو حرف شوهرت حرف نزن!همین که گفتم یا نمیریم یا آخر همه!
    دردم میاد که هرجا میشینه به دروغ میگه همیشه بر اساس نظر زنم عمل میکنم؛ خیلی دو رو هست. اما یک بار هم نشده این کارو بکنه. جلو بقیه میخواد بگه من بلدم احترام به همسر بذارم.
    هر چی میگذره بیشتر می فهمم دوست ندارم. از موقعی که گفته نمیریم دو ساعت شده داره گریه میکنم دوبار از جلوم رد شده اما محل سگم هم نداده الان نشسته داره تخمه میشکنه. به نظرم طلاق بهترین راهه.
    دیگه از این همه دوست داشتن یک طرفه خسته شدم. ظهر تو چشمم مو رفته بود به خدا یه دقیقه آروم قرار نداشتم که داشت درد می کشید. من حاضر نیستم یک دقیقه ناراحت ببینمش اما اون همیشه در حقم بدی میکنه.
    نمی دونم چرا باید سرنوشت من این باشه.
    از دیشب نیامدم بنویسم چون به حرفاتون میخواستم عمل کنم. چون گفته بودین:
    حق تو زندگی خیلی بهتری است مگر اینکه خودت نخوای یا بر اساس شناختی که حتما خیلی بهتر از ما از خودت داری لیاقت داشتن زندگی بهتر از اینرو در

    خودت نبینی. با احترام به همسر فعلیت به زندگی بهتری فکر کن.
    اما الان می بینم سرنوشت چیزیه که من نمی تونم تغییر بدم. البته از امروز صبح کلی مسائل دیگه هم بوده که من به روم نیاوردم اما اون عین خیالش نیست همش منو اذیت میکنه.
    الان احساس میکنم از عمد این کارا رو میکنه. میخواد من کم بیارم. از صبح احساس میکردم به هر طریقی شده میخواد کاری کنه که قهر باشیم. اما من همش با مهربونی و گذشت مدارا کردم.
    به نظرم سرنوشت رو نمیشه تغییر داد. مثل خانم she اون همه به خودش فشار آورد چی شد؟ شوهرش تغییر کرد؟نه!
    تازه به نظرم شوهرها پرروتر هم میشن. بد دوره زمونه ای شده. خدا هم بنده هاشو فراموش میکنه. من بنده بدی نبودم!

  2. #2
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    شنبه 09 بهمن 95 [ 23:48]
    تاریخ عضویت
    1392-7-15
    محل سکونت
    کره زمین
    نوشته ها
    1,532
    امتیاز
    20,970
    سطح
    91
    Points: 20,970, Level: 91
    Level completed: 24%, Points required for next Level: 380
    Overall activity: 10.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassSocialOverdrive10000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    4,584

    تشکرشده 5,213 در 1,375 پست

    حالت من
    Khoshhal
    Rep Power
    252
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط goli.gol نمایش پست ها
    دوباره باز امشب قهر کرد.
    مامانم امشب یه مهمونی مهم داره که بنابه دلایلی حضور ما هم ضرورت داره، صبح ازش مامان رسما خواسته حتمابیاد.از همون موقع فهمیدم یه کاسه ای زیر نیم کاسه داره، گفت ببینم خانم (من) چی میگم. هیچ وقت این کارو نمیکنه. منم چیزی نگفتم گفتم میریم دیگه. عصر بهش میگم حاضر شو بریم میگه من میخوام وقتی برم که همه مهمونها اومده باشن باید یه خورده واسشون کلاس بذارم. گفتم مال ماست، ما میزبان هستیم نباید دیر بریم درست نیست. میگه با داد البته، رو حرف شوهرت حرف نزن!همین که گفتم یا نمیریم یا آخر همه!
    دردم میاد که هرجا میشینه به دروغ میگه همیشه بر اساس نظر زنم عمل میکنم؛ خیلی دو رو هست. اما یک بار هم نشده این کارو بکنه. جلو بقیه میخواد بگه من بلدم احترام به همسر بذارم.
    هر چی میگذره بیشتر می فهمم دوست ندارم. از موقعی که گفته نمیریم دو ساعت شده داره گریه میکنم دوبار از جلوم رد شده اما محل سگم هم نداده الان نشسته داره تخمه میشکنه. به نظرم طلاق بهترین راهه.
    دیگه از این همه دوست داشتن یک طرفه خسته شدم. ظهر تو چشمم مو رفته بود به خدا یه دقیقه آروم قرار نداشتم که داشت درد می کشید. من حاضر نیستم یک دقیقه ناراحت ببینمش اما اون همیشه در حقم بدی میکنه.
    نمی دونم چرا باید سرنوشت من این باشه.
    از دیشب نیامدم بنویسم چون به حرفاتون میخواستم عمل کنم. چون گفته بودین:
    حق تو زندگی خیلی بهتری است مگر اینکه خودت نخوای یا بر اساس شناختی که حتما خیلی بهتر از ما از خودت داری لیاقت داشتن زندگی بهتر از اینرو در

    خودت نبینی. با احترام به همسر فعلیت به زندگی بهتری فکر کن.
    اما الان می بینم سرنوشت چیزیه که من نمی تونم تغییر بدم. البته از امروز صبح کلی مسائل دیگه هم بوده که من به روم نیاوردم اما اون عین خیالش نیست همش منو اذیت میکنه.
    الان احساس میکنم از عمد این کارا رو میکنه. میخواد من کم بیارم. از صبح احساس میکردم به هر طریقی شده میخواد کاری کنه که قهر باشیم. اما من همش با مهربونی و گذشت مدارا کردم.
    به نظرم سرنوشت رو نمیشه تغییر داد. مثل خانم she اون همه به خودش فشار آورد چی شد؟ شوهرش تغییر کرد؟نه!
    تازه به نظرم شوهرها پرروتر هم میشن. بد دوره زمونه ای شده. خدا هم بنده هاشو فراموش میکنه. من بنده بدی نبودم!
    عزیزم معلومه که لیاقت بهترینا و داری.
    تو این ایام عزیز واست دعا میکنم زندگیت بهتر شه.
    تو این تالار نمیشه همینجوری بگیم برو طلاق بگیر و نسخشو بپیچیم. ما نمیتونیم اینکارو کنیم چون شرایط شمارو نمیشناسیم تو زندگی شما نیستیم و شرایط روحی تورو نمیشناسیم
    هرکسی خودش میتونه برا خودش تصمیم بگیره شما هم همینطور .شمایی که داری زندگی میکنی. من بودم تو این شرایط خوب خودمو میشناسم میدونم تتایی آرامش بیشتری دارم. اما شما باید خودت ببینی در کدوم شرابط حال بهتری داری.

    شاید چون طلاق و تجربه نکردی میترسی نمیدونی چی میشه چون راه برگشت هم نداره.

    دیگه پای خودته به عواقب هردو فکر کن ببین چکار میتونی بکنی و تحملشو بیشتر داری و زندگیت بهتره.

    اینا هم جایی فکر کن که حالت خوبه و شوهرت حالش خوبه نه در اوج عصبانیت.
    امیدوارم تصمیم درستی بگیری.

    - - - Updated - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط goli.gol نمایش پست ها
    دوباره باز امشب قهر کرد.
    مامانم امشب یه مهمونی مهم داره که بنابه دلایلی حضور ما هم ضرورت داره، صبح ازش مامان رسما خواسته حتمابیاد.از همون موقع فهمیدم یه کاسه ای زیر نیم کاسه داره، گفت ببینم خانم (من) چی میگم. هیچ وقت این کارو نمیکنه. منم چیزی نگفتم گفتم میریم دیگه. عصر بهش میگم حاضر شو بریم میگه من میخوام وقتی برم که همه مهمونها اومده باشن باید یه خورده واسشون کلاس بذارم. گفتم مال ماست، ما میزبان هستیم نباید دیر بریم درست نیست. میگه با داد البته، رو حرف شوهرت حرف نزن!همین که گفتم یا نمیریم یا آخر همه!
    دردم میاد که هرجا میشینه به دروغ میگه همیشه بر اساس نظر زنم عمل میکنم؛ خیلی دو رو هست. اما یک بار هم نشده این کارو بکنه. جلو بقیه میخواد بگه من بلدم احترام به همسر بذارم.
    هر چی میگذره بیشتر می فهمم دوست ندارم. از موقعی که گفته نمیریم دو ساعت شده داره گریه میکنم دوبار از جلوم رد شده اما محل سگم هم نداده الان نشسته داره تخمه میشکنه. به نظرم طلاق بهترین راهه.
    دیگه از این همه دوست داشتن یک طرفه خسته شدم. ظهر تو چشمم مو رفته بود به خدا یه دقیقه آروم قرار نداشتم که داشت درد می کشید. من حاضر نیستم یک دقیقه ناراحت ببینمش اما اون همیشه در حقم بدی میکنه.
    نمی دونم چرا باید سرنوشت من این باشه.
    از دیشب نیامدم بنویسم چون به حرفاتون میخواستم عمل کنم. چون گفته بودین:
    حق تو زندگی خیلی بهتری است مگر اینکه خودت نخوای یا بر اساس شناختی که حتما خیلی بهتر از ما از خودت داری لیاقت داشتن زندگی بهتر از اینرو در

    خودت نبینی. با احترام به همسر فعلیت به زندگی بهتری فکر کن.
    اما الان می بینم سرنوشت چیزیه که من نمی تونم تغییر بدم. البته از امروز صبح کلی مسائل دیگه هم بوده که من به روم نیاوردم اما اون عین خیالش نیست همش منو اذیت میکنه.
    الان احساس میکنم از عمد این کارا رو میکنه. میخواد من کم بیارم. از صبح احساس میکردم به هر طریقی شده میخواد کاری کنه که قهر باشیم. اما من همش با مهربونی و گذشت مدارا کردم.
    به نظرم سرنوشت رو نمیشه تغییر داد. مثل خانم she اون همه به خودش فشار آورد چی شد؟ شوهرش تغییر کرد؟نه!
    تازه به نظرم شوهرها پرروتر هم میشن. بد دوره زمونه ای شده. خدا هم بنده هاشو فراموش میکنه. من بنده بدی نبودم!
    عزیزم معلومه که لیاقت بهترینا و داری.
    تو این ایام عزیز واست دعا میکنم زندگیت بهتر شه.
    تو این تالار نمیشه همینجوری بگیم برو طلاق بگیر و نسخشو بپیچیم. ما نمیتونیم اینکارو کنیم چون شرایط شمارو نمیشناسیم تو زندگی شما نیستیم و شرایط روحی تورو نمیشناسیم
    هرکسی خودش میتونه برا خودش تصمیم بگیره شما هم همینطور .شمایی که داری زندگی میکنی. من بودم تو این شرایط خوب خودمو میشناسم میدونم تتایی آرامش بیشتری دارم. اما شما باید خودت ببینی در کدوم شرابط حال بهتری داری.

    شاید چون طلاق و تجربه نکردی میترسی نمیدونی چی میشه چون راه برگشت هم نداره.

    دیگه پای خودته به عواقب هردو فکر کن ببین چکار میتونی بکنی و تحملشو بیشتر داری و زندگیت بهتره.

    اینا هم جایی فکر کن که حالت خوبه و شوهرت حالش خوبه نه در اوج عصبانیت.
    امیدوارم تصمیم درستی بگیری.


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 14
    آخرين نوشته: یکشنبه 12 اردیبهشت 95, 09:19
  2. پاسخ ها: 57
    آخرين نوشته: شنبه 14 آذر 94, 14:57
  3. در حقم نامردی کردن(خدایا به حق همین روز عزیز خودت جوابشون رو بده)
    توسط g.amiri در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 32
    آخرين نوشته: سه شنبه 31 مرداد 91, 14:29
  4. یک ماه پس از جدایی،هنوز مثل روز اول جدایی
    توسط bahar_N در انجمن سئوالات ارتباط دختر و پسر
    پاسخ ها: 6
    آخرين نوشته: جمعه 06 مرداد 91, 10:17
  5. روز عروسی شاد عزیز
    توسط elina در انجمن مسائل واخبار اعضاء و تالار
    پاسخ ها: 40
    آخرين نوشته: شنبه 26 اردیبهشت 88, 14:23

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 22:12 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.